«حقوق تشر» در عاشورای تورنتو

toronto_ashuras

دیروز کسی از ایران توییت کرده بود «نقشی که مدافعین حرم تو محرم امسال ایفا میکنن به جد از عباس و حسین بیشتره؛جوری که حسین الان نقش مکمله…». در عاشورای تورنتو هم، حسین نقش دوم را داشت. این‌که نقش اول ِ اتفاقی که روز یکشنبه در بخش شمالی تورنتو افتاد، با چه کسی است، سوالی بود که از صبح تا اوایل بعدازظهر مرا در خیابان نگه داشت. در این چند ساعت بین جمعیت راه رفتم و با آدم‌های زیادی حرف زدم. سوال اولم از هرکسی این بود که درباره‌ی اتفاق چه فکری می‌کند. سوال‌های بعدی‌ام را به تناسب ِ جواب ِ اول و ظاهر ِ آدمی که روبرویم بود، انتخاب می‌کردم.

بعضی از آدم‌هایی که به آن‌ها برمی‌خوردم را می‌شناختم. مثلا فعال ِ سیاسی ِ ایرانی که تمام ِ راه، کنار ِ دسته‌ی عزاداری می‌رفت و روی کاغذی به فارسی و انگلیسی توضیح داده بود که بدلیل اهانت به اسلام در ایران دستگیر و زندانی شده است. جوابش به سوال اولم این بود که «۹۰٪ شون اعتقاد دارن و ۱۰٪ شون رابطه دارن» و ادامه داد که «حق دارن عزاداری کنن». وقتی از من دور می‌شد، می‌دیدم که لب‌هایش هماهنگ با صدای نوحه‌خوان تکان می‌خورند.

ملاقات دوم‌ام با مادر یکی از دوستانم بود. خانم و آرامش‌اش را قبل از این بعد از چند اجرای موسیقی دیده بودم و شاید به این دلیل وقتی حال مضطربش را دیدم نگران شدم. پرسیدم «آبی چیزی می‌خواید؟» و جواب شنیدم «اینا کی‌ان؟ اینا کی‌ان؟ ببخشید من حالم خوب نیست!» حرف بیشتری نزدیم. موقعیت، احوال ِ حرف زدن نبود. در چشم‌های زن نگرانی و رد خاطره‌های تلخ گذشته را می‌دیدم.

دو روزنامه‌نگار ایرانی ِ ساکن تورنتو، مخاطب‌های بعدی‌ام بودند. یکی نگران «زیاده‌روی» بود و دیگری از «تاثیر چنین اتفاقی در قدرت گرفتن راست افراطی در کانادا» حرف زد. هر دو بدیهی می‌دانستند که این گروه حق دارد با مجوز و در حضور پلیس، مناسک مذهبی‌اش را در خیابان به اجرا بگذارد. هر دو از رفتارهای گروه مخالفین ابراز انزجار کردند.

کمی بعدتر با زن سال‌خورده‌ای حرف زدم که حجاب سختی داشت و به انگلیسی گفت که با شوهرش آمده است. ساعتی قبل دیده بودم که مردی خاورمیانه‌ای، ویلچر زن را در میانه‌ی عزاداران هل می‌دهد. از رنگ ِ پوست ِ زن حدس زده بودم روس است، اما توضیح داد که در شهری در نزدیکی تورنتو به‌دنیا آمده است و این‌که دقیقا متوجه نمی‌شود که گروه مخالفین چه می‌گویند، اما معتقد است که حق عزاداری ِ آرام ِ خیابانی ،یکی از حقوق ِ اساسی ِ مسلمانان کانادایی است. از او پرسیدم به‌نظرش بقیه‌ی جامعه‌ی کانادایی چطور فکر می‌کند. «نمی‌دونم، من فکر می‌کنم این آدم‌ها حق دارن این‌جا باشن».

کمی جلوتر دختری از جمع عزاداران برگه‌ای به دستم داد که درباره‌ی قیام عاشورا به انگلیسی روی آن توضیحاتی نوشته شده بود. «من ایرانی‌ام» به دختر گفتم و جواب شنیدم که دختر در فرانسه بزرگ شده است. از او پرسیدم درباره‌ی گروه مخالفین چه فکری می‌کند و به‌فارسی توضیح شنیدم که «اونا با جمهوری اسلامی مخالفن، حرف ما اسلام‌ه». از او پرسیدم «چند سال دیگه فکر می‌کنی یک چنین گردهم‌آیی‌ای از هم‌جنس‌گراها در ایران برگزار بشه» و این‌که آیا او حاضر خواهد بود از چنین اتفاقی حمایت کنند. they are sick. زبان دختر به انگلیسی چرخید. Iran is the only country that lets them get an operation or stop wearing women’s cloths. زبان من هم به انگلیسی چرخید !They don’t let them, they force them و دختر را به مستند «شبیه دیگران باش» ارجاع دادم که مساله‌ی تغییر جنسیت در ایران را بررسی می‌کند. they are sick, even christians don’t like them، دختر گفت و خاموش شد.

همین سوال را از چند نفر دیگر در جمع عزادارن پرسیدم. مردی میان‌سال، که عضو انتظامات برنامه بود، به تندی نگاهم کرد و گفت «هرکی خوشش می‌آد از اون‌ها بره تظاهرات‌شون، من خوشم نمی‌آد» و پسری بیست و خرده‌ای ساله به فارسی گفت «کشور من این‌جاست، این‌ها هم (به عزاداران اشاره کرد) نصف‌شون پاسپورت کانادایی دارن، من می‌خوام این‌جا آزاد باشم، تو ایران هم همه آزاد باشن». مرد میان‌سال دیگری که ظاهری غربی داشت و به‌آرامی سینه می‌زد گفت «من نمی‌دونم».

از مرد میان‌سالی که عضو انتظامات بود پرسیدم «مخالفین چی می‌گن؟ باهاشون حرف زدین؟» و جواب شنیدم «اون‌ها حرفی ندارن، ما هم حرفی نداریم باهاشون بزنیم». شبیه همین جواب را از یکی از مخالفین شنیدم که در واکنش به اولین سوالم به‌سرعت از من فاصله گرفت و گفت «تو هم از اونایی، من حرفی با تو ندارم». جواب دادم «ببین من حتی مسلمون هم نیستم». «تو با اونایی! شما همه مزدورین!» مرد مسن‌تری که با واکر کنار پیاده‌رو ایستاده بود و به عزارادان ناسزا می‌گفت در جوابم گفت «این‌ها همه مامور جمهوری اسلامی‌ان!» به دختر نوجوانی اشاره کردم و پرسیدم «اون به‌نظرت ماموره؟». «همه‌شون مامورن!» به پسر جوانی که موهایش روی سرش سیخ ایستاده بود اشاره کردم و پرسیدم «اون چی؟» «تو هم ماموری! برو گمشو!» و از من فاصله گرفت.

کمی با فاصله از جمع عزاداران، دو زن میان‌سال با پرچم‌های شیر و خورشید راه می‌رفتند و با صدای بلند با هم حرف می‌زدند. از دور به‌نظرم رسید که در بساط‌شان یک پرچم confedrate هم هست. جلو رفتم و جواب شنیدم که پرچم، درفش ِ کاوه‌ی آهن‌گر است. در همین حال یکی از دو زن متوجه سربند «یاحسین»ی شد که در دستم بود. سربند را چند دقیقه قبل مردی به من داده بود. «اون کثافت چیه دستت؟» زن پرسید و ادامه داد «حقوق حشر، دیمیغراسی، آزالی، من از این‌چیزها نمی‌فهمم، این‌ها نباید این‌جا باشن!» و انگار که بازی‌اش با کلمات، آرامش نکرده باشد به عزاداران اشاره کرد و ادامه داد «این‌ها تخم تازی‌ان». به زن به آرامی گفتم که استدلال‌اش مایه‌های نژادی دارد و وقتی حدس زدم که متوجه منظورم نشده است اضافه کردم «این حرف شما racism داره». زن فریاد کشید «آره من racistام! من اصلا racistام! اینا تخم تازی‌ان! نباید این‌جا باشن! تو هم ازشونی!»

اغلب واکنش‌های دیگر اما از این جنس نبود. از کسی شنیدم که این عزاداری «زیبا نیست» و نفر دیگری برایم توضیح داد که «این کار با کانادا هم‌خوانی نداره». دیگری توضیح داد که «حسین خرافه است» و دیگری که «خیابون و بسته‌ان و مزاحم‌ان». با این آدم‌ها از ماده‌ی ۱۸ام اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر حرف زدم که حق «اجرای مناسک …در محیط عمومی» را به رسمیت می‌شناسد. به دیگری گفتم که سلیقه‌ی زیبایی شناختی‌اش مسلما محترم است اما به‌نظر من عزاداری برای امام حسین لزوما از رژه‌ی سالانه‌ی بابا نوئل نازیباتر نیست و این‌که کسی در خرافه بودن بابا نوئل شکی ندارد. ادعای مزاحمت و بستن خیابان را هم با جشنواره‌ی TIFF و بازی‌های Invictus مقایسه کردم، که هر دو منجر به بسته شدن خیابان‌های متعددی در تورنتو شدند.

دسته‌ی عزاداری، حدودا دو ساعت بعد از این‌که به راه افتاد، در پارکینگ یک موسسه‌ی کفن و دفن به انجام رسید. کسی پشت میکروفون، عاشورای حسینی را به شرکت‌کنندگان تسلیت گفت و اعلام کرد که پسر خردسالی در جمعیت گم شده است. کمی بعد کامیونی برای جمع کردن طبل‌ها و بلندگوها رسید و دو ماشین در دو طرف پارکینگ هلیم و شله پخش کردند. وقتی غذا تمام شد، کسی داد زد کبابی … هم داره نذری می‌ده و سوپر … هم. این سوپر دومی را شنیده بودم که زمانی پشت شیشه‌اش کاغذی زده بوده‌است که «ورود بهاییان ممنوع است». در همین احوال، گروه قلیل مخالفان در سمت دیگر خیابان از جنایات «رژیم» می‌گفتند و مردی که تی‌شرت و شلوارک قرمز پوشیده بود با صدای موسیقی می‌رقصید. یک ساعت قبل‌تر مرد را دیده بودم که بیست-سی قوطی آبجو را با ریسمانی رشته کرده است و با صدای به‌هم خوردن آن‌ها کمرش را می‌چرخاند.

عزاداران کم‌کم متفرق شدند و مخالفان هم بلندگوهایشان را جمع کردند. من هم نیم ساعت بعدی را به حرف زدن با چند رفیق گذراندم و بیش از آن‌که به جوابی رسیده باشم، با ذهنی پر از سوال به سمت کافه استانبول رفتم. در سه ساعتی که گذشته بود، با دو گروه آدم حرف زده بودم که هریک تلاش می‌کرد وجود ِ دیگری و ذهنیاتش را ندیده بگیرد و حتی آن را بی‌ارزش و شرم‌آور قلمداد کند. نکته‌ی کلیدی این بود که حضور ِ بی‌طرف ِ پلیس ِ تورنتو، سطح ِ درگیری را در حد صوتی نگه داشته بود و خشونت از حد صدمه زدن به پرده‌ی گوش عابران پیش‌تر نرفته بود. و همین مایه‌ی امیدواری است: شاید گفتگویی که نتوانسته است در ایران شکل بگیرد، به مدد بدیهیات دموکراسی و حقوق شهروندی در تورنتو اتفاق خواهد افتاد. شاید عزادار حسینی در تورنتو گذارش به gay village بیافتد و درباره‌ی حقوق دیگری و حق «دیگری بودن» فکر کند. و شاید ایرانی لاییک در تورنتو به این فکر کند که لزومی ندارد من با دیگری هم‌دلی داشته باشم تا حقش برای انجام مناسک مذهبی را به رسمیت بشناسم. شاید همه‌ی ما به این نکته فکر کنیم که حقوق بشر دقیقا زمانی مهم است که رفتاری که بشر می‌کند به مذاق من خوش نیست، و دقیقا به همین دلیل من نباید تصمیم بگیرم که دیگری باید یکشنبه‌ی پاییزی‌اش را چگونه سپری کند.

از حظ ِ «بادیگارد» و تورنتو

تورنتو شهر مناسبی برای زندگی است، وقتی ماندن در ایران، ممکن یا مساعد نباشد. این، بخشی به این دلیل است که دسترسی به اتفاقات ِ فرهنگی ِ ایرانی، در تورنتو ممکن است. و همین، حظ ِ بزرگ ِ این شهر است. در آخر هفته‌ای که گذشت، دو تئاتر ایرانی در تورنتو روی پرده رفت و دو فیلم روز به نمایش درآمد. اما نکته‌ی مهم‌تر این است که اتفاقات ِ فرهنگی ِ ایرانی را می‌شود در تورنتو در حضور ِ جمعیت ِ ایرانی دید، و همین، به تجربه، لایه‌ای مهم اضافه می‌کند.

امشب بادیگارد را در حضور ِ جمعی چند صد نفره، در سینمایی در مرکز شهر تورنتو دیدم. به قول ِ دوستی، که فیلم را در ایران دیده بود، مهم نیست که با مضمون ِ  فیلم موافق هستی یا نه، نکته‌ی اساسی این است که بادیگارد، حرف ِ دل «محافظ»انی است که به «بادیگارد» تقلیل داده شده‌اند، و به این اتفاق راضی نیستند. محافظ ِ سابق دیگر حاضر نیست تنش را آماج ِ گلوله برای محافظت از یک سیاست‌مدار کند، و دریافتن ِ این نکته برای خودش و دیگران شگفت و درک‌نکردنی است.

یکی از معایب ِ اساسی ِ زندگی در خارج از ایران، از دست دادن ِ توان ِ درک ِ جزییات ِ مرتبط با ذهنیت ِ ایرانی است. تورنتو در زمینه‌ی کباب و ترشی، چیزی از هیچ یک از شهرهای ایران کم ندارد. موج ِ اتفاقات ِ فرهنگی ِ ایرانی در تورنتو، که در شش ماه و یک سال ِ اخیر با شتابی چندبرابر بیشتر شده است، به من این امید را می‌دهد که موج ِ جهانی‌شدن، زندگی ِ هم‌زمان در تورنتو و ایران را عملی خواهد کرد. اگر این اتفاق بیافتد، تعداد ِ فیلم‌ها و کنسرت‌ها و اجراهای ایرانی در تورنتو، با عدد ِ رستوران‌های ایرانی ِ آن قابل مقایسه خواهد شد. من، مشتاق ِ زندگی در چنین تورنتویی هستم.

بادیگارد که تمام شد، احساسی دوگانه داشتم. فیلم صرفا ساخته‌ای از یک کارگردان نیست، بلکه بیانیه‌ای از طرف بخشی از ساختار حاکم است، که صدای پای سکولاریزه شدن ِ قدرت در ایران را دیگر نمی‌تواند نشنیده بگیرد. برای من، این بیانیه، امیدبخش و دل‌پذیر است. بادیگارد دعوتی به گفتگو است. به این دلیل، خنده‌های تمسخرآمیز ِ گه‌گاه از میان جمعیت، نگرانم می‌کرد که مخاطب، لزوما قدرت ِ ذهنی ِ شرکت در این گفتگو را ندارد. این، وضعیتی ناپسند بود که من را نسبت به صلاحیت ِ تورنتو بعنوان شهری برای زندگی مشکوک می‌کرد. در راه ِ برگشت اما خودم را قانع کردم که احتمالا چنین واکنش‌هایی در ایران هم نسبت به این فیلم، و نظایر ِ آن، وجود دارد. این نظریه، اگر قابل دفاع باشد، من را نسبت به زندگی در تورنتو امیدوار می‌کند.

تورنتو شهری است که می‌توان در آن، بصورت هم‌زمان، با فرهنگ‌های متفاوتی تماس برقرار کرد، و یکی از این فرهنگ‌ها، فرهنگ ِ ایرانی است. این، وضعیت ِ دلپذیری است.

یادبود آیت‌الله در تورنتو

درباره‌ی مراسم بزرگداشت یاد آیت‌الله خمینی در تورنتو، از طریق دوستی خبردار شدم که پوستر مراسم را با این جملات روی دیوار من و چند نفر از ساکنین تورنتو و اطراف پست کرد: «مراسم بزرگداشت مرگ خمینی در تورنتو! ببینیم بچه‌های کانادا چه می‌کنند!»

مراسم، یک‌شنبه‌ی آینده در مرکز اسلامی منطقه‌ی یورک برگزار خواهد شد. با جستجویی در گوگل نتوانستم اطلاعات بیشتری درباره‌ی آن به‌دست بیاورم. حتی روی وب‌سایت مرکز اسلامی هم اطلاعی درباره‌ی این برنامه پیدا نکردم. حقیقت این است که بیشتر از آن‌که به جزییات برنامه علاقه‌مند باشم، درگیر این نکته بودم که واکنش‌ها به این برنامه از چه جنسی است. حدس می‌زنم که برنامه با حضور پلیس اجرا خواهد شد و حتما گروهی از ایرانیان تورنتو برای اعتراض در اطراف مرکز اسلامی حاضر خواهند شد.

جمله‌ی دوستم که «ببینیم بچه‌های کانادا چه می‌کنند!»، با آن علامت تعجب ِ به‌جا در انتهایش را، دعوت به جنگ می‌بینم. عبارت «بچه‌های کانادا» به این برداشتم قدرت بیشتری می‌دهد. انگار شاهد یارکشی برای دعوای دو محله هستم. «بچه‌های خمینی» برنامه‌ای ترتیب داده‌اند و «بچه‌های کانادا» برای «حضور در صحنه» تهییج می‌شوند. («حضور در صحنه» را بی‌دلیل در گیومه نگذاشتم. ادبیات طرفین دعوا اغلب بسیار مشابه است)

با جستجو درباره‌ی عنوان برنامه به این صفحه در Jewish Defence League رسیدم. عنوان صفحه چیزی شبیه این است: «JDL به یارگیری تروریستی خمینی‌چی‌ها در تورنتو اعتراض خواهد کرد.» اعضای JDL را قبلا در یک راه‌پیمایی در تورنتو دیده بودم. طنز ِ تلخ ِ اتفاق این است که JDL از نظر FBI یک گروه تروریستی دست‌راستی است.

اما مخالفت با یادبود آیت‌الله در تورنتو بوضوح بسیار گسترده‌تر از گروه‌های افراطی دست‌راستی است و از وزیر دفاع دولت محافظه‌کار کانادا تا شهروندانی که از نظام جمهوری اسلامی صدمه دیده‌اند را شامل می‌شود. و به‌نظرم همین‌جاست که می‌شود با واقعه رفتاری قبیله‌ای کرد و یا میزانی از عقلانیت را برای مواجهه با یک واقعه‌ی تاریخی به کار گرفت. آیت الله خمینی و تمام آن‌چه به‌دلیل اقدامات ِ او در چهار دهه‌ی گذشته رخ داده است، بخشی از تاریخ ِ ایران هستند و قدم ِ اول در مواجهه با این دوران ِ پرتنش، گفتگو درباره‌ی آن است. فارغ از ملاحظات ِ مرتبط با آزادی بیان، برنامه‌ی تورنتو بخش کوچکی از جریانی است که به یک درک مشترک منتهی خواهد شد.

انتظار دارم که هفته‌ی آینده در تورنتو اتفاقی در مقیاس بسیار کوچک‌تر از جنسی بیافتد که در Discordia می‌بینیم: دعوت از نتانیاهو توسط یک گروه یهودی برای سخنرانی در دانشگاه کنکوردیا در سال ۲۰۰۲ منجر به تنش‌هایی شد که منتهی به لغو سخنرانی و درگیری بین دانشجویان شد. فیلم را با دوستی فلسطینی دیدم که وقتی فیلم تمام شد جلوگیری از سخنرانی را اقدامی کاملا قابل دفاع نمی‌دانست.

عکس – تظاهرات ِ اشغال منطقه‌ی بانکی (بی‌استریت) تورنتو

دیروز رفتیم برای دیدن و عکاسی تظاهرات اشغال بی‌استریت، منطقه‌ی بانکی، تورنتو. عکس‌ها را در پارکی گرفته‌ام که معترضان درش مستقر شدند. جمعیت چیزی بین دو تا پنج هزار نفر بود، به گفته‌ی رسانه‌ها. عکس‌های بیشتر را اینجا ببینید. بهاره عکس‌هایش را اینجا گذاشت.

روز شنبه با کارگردانی که دارد یک مستند درباره‌ی حوادث مرتبط با نشست جی۲۰ در تورنتو (ببینید: تورنتو تهران نبود – درمورد آشوب های جی ۲۰ در تورنتو) می‌سازد حرف می‌زدیم. یکی از نکات جالب گپ یک‌ساعته‌ی‌مان، آتش‌زده‌شدن یک خودروی پلیس در یک تقاطع مهم در تورنتو بود. تصویر این ماشین در رسانه‌های مختلف منتشر شد و بعضی به آن به‌عنوان نمونه‌ای از آشوب‌گری کور ِ مخالفان نشست استناد کردند. اما از همان ابتدا سوالات زیادی درباره‌ی جزییات این اتفاق پرسیده شد. برای مثال عده‌ای می‌پرسیدند ماموران تحت چه شرایطی ماشین خود را ترک کرده‌اند که در ضمن فرصت هم داشته‌اند که همه‌ی تجهیزات خود، از جمله کامپیوتر ماشین را، از آن بیرون ببرند. اینکه آتش‌نشانی خیلی دیر در صحنه حاضر شد و ماشین ِ پلیس مدت ِ زیادی در چهارراه سوخت و از آن عکس و فیلم گرفته شد هم برای عده‌ای نشانه‌ای بود که این اتفاق یک اتفاق معمولی نبود.

«مدل میامی» Miami model اصطلاحی است که بعد از برخورد پلیس با معترضان به پیمان تجاری FTAA در نوامبر ۲۰۰۳ در شهر میامی باب شد. مدل میامی مجموعه‌ای از روش‌های انتظامی برای مقابله با آشوب‌های شهری‌است. علاوه بر افزایش شدید نیروی پلیس و استفاده از ابزارهای کنترل جمعیت، که گروه‌های مدافع حقوق‌بشر استفاده از آن‌ها را محکوم می‌کنند، مدل میامی شامل روش‌های رسانه‌ای برای ایجاد نگرش منفی نسبت به معترضین هم هست. برای مثال در اتفاقی که در تورنتو افتاد، شواهدی وجود دارد که پلیس نمایش‌هایی از «سلاح»های کشف‌شده برگزار کرد، در حالیکه که ابزار به نمایش گذاشته‌شده سلاح نبود یا واقعی نبود و یا اساسا ارتباطی به نشست جی۲۰ نداشت. علاوه بر این نفوذ در گروه‌های معترض و استفاده از آشوب‌های نقطه‌ای برای کنترل جمعیت به نظر بعضی جزء روش‌هایی است که در مدل میامی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

بحث ما به اینجا کشید که احتمال اینکه بعضی اتفاقات ِ مشکوک ِ ایران، در قضیه‌ی کوی دانشگاه و همین‌طور اتفاقات بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری، هم نمونه‌هایی از استفاده از مدل میامی باشند را نمی‌توان براحتی رد کرد. اینکه می‌شنویم در اتفاقات اخیر مصر به موزه‌های قاهره حمله شده‌است هم به‌راحتی ممکن است نسخه‌ی مصری مدل میامی باشد.

تریلر «دژ تورنتو» Fortress Toronto را اینجا ببینید.

(لینک مستقیم به ویدیو)

اگر ساکن تورنتو هستید و در حین اتفاقات مرتبط با جی۲۰ شاهد خشونت پلیس بوده‌اید، یا احتمالا از این اتفاقات عکس یا ویدیو تهیه کرده‌اید به من، به نشانی arash@kamangir.net، ایمیل بزنید که شما را با گروه سازنده‌ی فیلم مرتبط کنم.

پس‌نوشت – در قضایای تورنتو مشکوک‌تر‌ها معتقد بودند «سیستم» تلاش کرده‌است با ایجاد آشوب تصنعی «پیام اصلی معترضین» را به حاشیه براند. من خیلی نمی‌دانم «پیام»ی مثل «مبارزه با نظام سرمایه‌داری» را چطور می‌شود در خیابان مطرح کرد یا در آشوب ِ خیابانی محو کرد.

تورنتو تهران نبود – درمورد آشوب های جی ۲۰ در تورنتو

toronto_crisis2.jpg

اتفاقات اخیر تورنتو و حوادث پس از انتخابات در ایران شباهتهای متعدد و تفاوت های فاحشی دارند. دقت به این شباهت ها و از یاد نبردن تفاوت ها از این نظر مهم است که شاخه ی رسانه ای نظام سرکوب تلاش خواهد کرد دو موضوع متفاوت را یکسان نشان بدهد و از آن اینطور نتیجه بگیرد که فجایعی که در ایران ِ پس از انتخابات اتفاق افتاد طبیعی هستند و «همه جای دنیا همینطور است».

آشوب های تورنتو در سه روز جمعه، شنبه، و یکشنبه برجسته بود. من و رفیق نازنینی روز جمعه یک ساعت و نیم همراه تظاهرکنندگان راه رفتیم و عکس گرفتیم. روز شنبه قضیه را از رسانه های کانادایی دنبال گرفتیم و یکشنبه سر ِ کوتاهی به بعضی نقاط درگیری زدیم. یکشنبه عصر، که این پست را می نویسم، از توییتر و وبلاگ ها قضیه را دنبال می کنم (خلاصه ای از نکات برجسته را اینجا ببینید). ویدئوی زیر خلاصه خوبی از اتفاقات افتاده را نشان می دهد.

(لینک مستقیم به ویدئو)

در تورنتو یک گروه ِ مخالف، علیه ساختار حاکم راهپیمایی و سپس شورش کرد. به همین دلیل، این گروه ِ کوچک این امکان را داشت که از نمادهای انسانی، سمبل های ملی و رفتارهای نمایشی بهره بگیرد. برای مثال به این اتفاقات دقت کنیم: به استناد تصاویر و نوشته ها، در موارد گوناگون، یک زوج روبروی پلیس هم آغوش می شدند و لب به لب منتظر یورش می ماندند. همینطور گروه مخالف حداقل در یک نقطه در هنگام درگیری سرود ملی کانادا را سر داد و به این ترتیب به این تصویر که پلیس یک موجودیت ضد دموکراتیک است دامن زد. درمورد رفتارهای نمایشی ما شاهد بودیم که افراد کنار صف پلیس می نشستند و پلیس مجبور بود بی اعتنا به هجوم عکاسان سرجای خود بایستد. همینطور مهم است که به شهادت ِ روایت های مختلف، آشوب کار گروه آنارشسیت Black Bloc بود. اینکه نظر عمومی نسبت به این گروه چیست را باید در روزهای آینده دنبال کنیم.

article-1289952-0a388e89000005dc-263_634x492.jpg

اما تفاوت های مهمی بین تورنتوی این روزها و تهران ِ یک سال گذشته وجود دارد. در تورنتو خبرنگار سی بی سی در خط مقدم ایستاده است و دوربینش روی رفتارهای پلیس می گردد. در تورنتو وقتی پیتر منزبریج، مجری مشهور سی بی سی، می شنود که شهردار از کلمه ی “گردن کلفت” Thug برای اشاره به کسانی که در خیابان شورش کرده اند استفاده می کند، او را سوال پیچ می کند که آیا دقیقا منظور او همین کلمه است یا خیر و شهردار مجبور می شود توضیح بدهد که چرا از این کلمه استفاده می کند.

toronto_crisis.jpg

نکته ی اصلی این است که نه تهران ِ نادموکراسی ِ محض است و نه تورنتو دموکراسی محض. ادعا این است که دموکراسی ِ تورنتویی دست پلیس را می بندد و دموکراسی ِ تهرانی آبش از نانش خیلی بیشتر است. این یعنی پلیس ِ تورنتو در این سه روز رفتارهایی کرد که خیلی ها از آنها به عنوان ِ خشونت پلیس یاد کردند. مهم است که دقت کنیم که حتی اگر همه ی این اتهامات درست باشد، هنوز اینجا به کسی گلوله شلیک نشده است و تا دیروز گاز اشک آور یک حرف زشت بود و وقتی پلیس کسی را در یک ماشین ِ پلاک شخصی هل می دهد این مساله به یک موضوع رسانه ای تبدیل می شود.

article-1289952-0a38a5ea000005dc-940_634x395.jpg

علاوه بر این، تظاهر کننده ی تهرانی و نسخه ی تورنتویی اش دقیقا قابل مقایسه نیستد. تورنتویی خواهان جلوگیری از شکار فوک و برچیده شدن ساختار سرمایه داری و آزادی مصرف ماریجوانا و حق نپوشاندن ِ سینه برای خانم هاست. این همه البته خواسته های مشروعی هستند، اما مقایسه ی آنها با تهرانی ِ عصبانیی که برای داشتن رسانه و انتخابات ِ آزاد فریاد می زند چندان دقیق نیست.

مهم است که در چند روز آینده پس لرزه های آخر هفته ی جهنمی تورنتو را دنبال کنیم. از آن مهم تر این است که اجازه ندهیم که تفاوتهای تورنتو و تهران قربانی شباهت ها بشوند.

تصاویر از منابع مختلف

shajarian_torontos.jpgهیچ کداممان شیفته ی آواز شجریان و حتی لزوما موسیقی ایرانی نبودیم اما در آخرین لحظه بلیط کنسرت را گرفتیم. از تقاطع خیابان کینگ و سیمکو که به سمت روی تامسون هال پیچیدیم، تهرانتو جلوی چشممان پدیدار شد: جمعیت ِ ایرانی به دیدن استاد آمده بودند اما حالا بیرون سالن جمع شده بودند و «معاشرت» می کردند. چند دقیقه طول کشید که از درهای سالن داخل برویم؛ مردمی که تو می رفتند همان دم در آشنایی پیدا می کردند و سلام و احوال پرسی و چاق سلامتی همانجا به راه می افتاد. استاد که وارد شد همه دست زدند و کم کم سالن ساکت شد. حالا گروه موسیقی اشان را می زدند و هر لحظه فلاشی از جایی بیرون می جهید. در شروع مراسم همان صدای انگلیسی زبانی که خوش آمد گفته بود و به رسیدن سالگرد انتخابات و نقش استاد اشاره کرده بود، توضیح هم داده بود که عکس برداری ممنوع است اما همچنان نگهبانان ِ فارسی-ندان در سالن از این طرف به آن طرف می رفتند و با دوربین داران بازی موش و گربه می کردند. حالا ناگهان جمعیت متلاطم می شد و دست می زد؛ استاد جایی گفته بود «ضحاک». دوباره سالن منفجر می شد؛ استاد از غربت گفته بود. از سالن که بیرون می رفتیم خانمی به همراهش می گفت «با این چیزهایی که خونده دیگه ایران نمی تونه بره»، همراه نازنینم گفت «خلایق مجسمه ی شهامت هستند». البته استاد جز حافظ و مولوی و «تنها نمان به درد» چیزی نخوانده بود. و البته با این مقدمه ی طولانی، من با احترام کامل به نویسنده ی این نوشته با آن مخالف هستم: «اندر احوالات ِ شجریان در تورنتو»

می شود بطلمیوس بشویم و تئوری بدهیم که زمین مرکز هستی است و بعد که مشاهده با انتظارمان نخواند پشتمان را به آسمان بکنیم یا حتی چیزی هم نثارش کنیم. به نظرم نوشتن از «خرانگی» جمعیت شرکت کننده در کنسرت شجریان هم از همین جنس است.

ما مردمی هستیم که با یک «ضحاک» شنیدن غش و ضعف می رویم و دیر به کنسرت می رسیم و باید در کنسرت عکس بگیریم*. ما می توانیم با هم حرف بزنیم که هر کدام از این رفتارها را اصلاح کنیم، اگر لازم بدانیم که اصلاح بکنیم. این اصلا عجیب نیست. آن چیزی که عجیب است، و به نظرم باید درموردش جدی حرف زد، این است که در همین جامعه ی کوچک هم طبقه ی برتر و جماعت بدتر تعریف کنیم و بعد در مورد «جماعت» ِ دیگر بنویسیم. این به نظرم رفتار عجیبی است.

shajarian_toronto2s.jpg

* من البته قبل از شروع مراسم و بعد از پایان ِ آن عکس گرفتم.

روزانه: فردا، گردهمایی در تورنتو، وینیپگ، و ونکوور

تورنتو: گردهمایی اعتراضی نسبت به نتایج انتخابات ریاست جمهوری ایران، فردا، یکشنبه ۱۴ ژوئن، ساعت ۲ بعدازظهر، تورنتو، میدان مل لستمن  Mel Lastman (ایستگاه North York Center – نقشه).

وینیپگ: گردهمایی ایرانیان وینیپگ در اعتراض به نتایج انتخابات ریاست جمهوری، یکشنبه ساعت ۳ بعدازظهر، دانشگاه مانیتوبا، مقابل ساختمان Administration – صفحه ی فیسبوک

ونکوور: یکشنبه، ۴-۷،۱۰۵۵ CANADA PLACE. VANCOUVER BC V6C 0CT – صفحه ی فیسبوک

اگر گردهمایی دیگری خبر دارید بفرمایید اضافه کنیم.

توضیح: واضح است که از هیچ حرکت خشن یا غیرقانونی طرفداری نمی کنم و هدف صرفا اعلام مخالفت با دستکاری در آرا و ایجاد جو پلیسی در ایران است.

روز ۲۷ سپتامبر، شنبه ای که می آید، ساعت ۵ تا ۷ بعدازظهر، در دانشگاه تورنتو و باحضور مهدی جامی، شهرام رفیع زاده و نیک آهنگ کوثر “در باره تاثیرات وبلاگ نویسی در جامعه امروزی ایران و نفوذ آن در میان گروه‌های مختلف فرهنگی” حرف خواهیم زد.

روزهای ۲۸ و ۲۹ ام هم تورنتو هستم (۲۹ ام صبح البته کینگستون خواهم بود). به یک رفیق تورنتویی گفتم قرار بگذاریم چایی/قهوه ای بخوریم، گفت تورنتویی ها خفتشان می آید از این کارهای سخیف و فقط درکار چلوکباب هستند. در کار هر چیزی هستید، قراری بگذاریم حرفی بزنیم.

برنامه ی دقیق ِ این سه روز را به محض اطلاع در اینجا خواهم گذاشت.

مرتبط: نیک آهنگ – جلسه بحث و گفتگو در باره رسانه‌های خودمانی

آغاز سفر، هرویین و تیر آهن – یک سلام از تورنتو

در فرودگاه تورنتو هستم. این آغاز یک سفر ۹ روزه به ایتالیا و آلمان ه که در بخشی از اون یک ارایه کوتاه در مورد “واکنش های رسانه های رسمی حکومت ایران به وبلاگ ها” خواهم داد. فعلا باید ۷ ساعت رو اینجا سپری کنم. هنوز موفق نشدم پریز برق پیدا کنم اما خوشبختانه امواج یک اینترنت مجانی را می گیرم.

بچه که بودم زیاد از حال می رفتم. کافی بود، و هست، که ضربه ای به سر زانوم بخوره تا از حال برم. در اون لحظات ِ نزدیک به از حال رفتگی آدم می تونه احساسی بدست بیاره از سازوکار مغز.

امروز صبح حوالی ساعت ۴ بیدار شدیم برای رسیدن به پرواز ساعت ۶:۳۰٫ بنابراین فرصتی نشد برای خوردن صبحانه. در فرودگاه هم عجله داشتم و نشد که یک نوشیدنی دست و پا کنم. خط هوایی خسیس “هواپیمایی کانادا” هم که جز یک قهوه تلخ چیزی نمی ده. اینطور شد که بی خوابی و گرسنگی دست به دست هم داد و کمی که تکان های هواپیما زیاد شد حس قدیمی از حال رفتن رو دوباره تجربه کردم. چشمهام رو بستم شاید رد بشه. شروع کردم به فکر کردن در مورد سخنرانی و اسلایدهام. ناگهان حس کردم خط فکریم گم شد. حتی نمی تونستم بخاطر بیارم که در مورد چی داشتم فکر می کردم. اینجاست که همیشه اون چرت کوتاه شروع میشه. به هوش که اومدم نه از حس گرسنگی چیزی باقی مونده بود و نه از بی خوابی. حسی رو داشتم که اگر معتاد کافئین باشی درک می کنی، زمانی که آخر روز خسته میای خونه و یک قهوه غلیظ می خوری. یک جور حس ارضای کامل، انگار هیچ دردی در دنیا نیست.

مواد مصرف نکرده ام، اما بنظرم این باید شبیه همون احساسی باشه که یک معتاد بدنبالش دارو بخودش تزریق می کنه. سوال اینه، چرا نباید سعی کنیم که این حس رو همیشه داشته باشیم؟ چرا هروئین تزریق نکنیم؟

از دیدگاه مهندسی میشه تصور کرد که اجزاء سازنده ما از چیزهایی مثل کافئین لذت می برند اما بسرعت آستانه تحریکشون هم بالا میره. این همون چیزی ه که یک معتاد رو وادار می کنه فاصله بین تزریق ها رو کمتر و کمتر کنه. متاسفانه مواد مخدر اثرات جانبی زیادی داره و همین اثرات معتاد رو در سرازیری می اندازه.

از این سیستم اما میشه بصورت معکوس استفاده کرد. مثال می زنم.

من بسیار بندرت مسکن مصرف می کنم. به همین دلیل هم یک نصفه قرص مسکن معمولی کافی ه که کاملا به هپروت ببردم. به عبارتی “آب کم جو تشنگی آور بدست” مثلا شاید. به عبارت دیگه البته داستان ِ اون بنده خدایی ه که با تیرآهن می زد تو سرش. گفتند چرا می زنی. گفت وقتی نمی زنم خیلی خوش می گذره.

شما به چیزی معتاد هستید؟