از نشستن در سینما و تماشای «دانشگاه هیولاها» آزار دیدم. فیلم وحشیانه به ذهنم حمله کرده‌بود. نگران بودم که تخیلم را آلوده می‌کند. حواسم به پسر ۱۲-۱۳ ساله‌ای بود که روی صندلی جلویی نشسته‌بود. فکر می‌کردم من با مومو و تیستوی سبزانگشتی و کیک آسمانی بزرگ شده‌ام. نگران بودم که پسر وقتی ۳۳ ساله بشود چه چیزی برای تخیل خواهد داشت.

فیلم «هیچ چیز» بود و این اصطلاح را از جرج ریتزر ِ جامعه‌شناس قرض گرفته‌ام. «هیچ چیز» یعنی چه؟ «هیچ چیز» چیز خاصی نیست. چیزی است که نظیرش زیاد است. مشخصه‌ای ندارد. می‌شود در تهران پیدایش کرد یا در تورنتو یا در توکیو٬ و همان است. اگر غذاست٬ نه خوشمزه است و نه بدمزه. اگر تخیل است٬ چیزی بیشتر از همان که در خیابان هست نیست. اگر کتاب است می‌شود سه صفحه جلو زد و ادامه‌داد.

«دانشگاه هیولاها» «هیچ چیز» بود. یکی نشسته بود و اتفاقات ِ آشنای آدم‌های ۱۶-۱۷ ساله را نوشته بود٬ بعد «بیاب و جایگزین کن» زده بود و «آدم» را با «هیولای یک چشم» و «کار در شرکت های‌تک» را با «کار در کارخانه‌ی وحشت» و «survivor» را با «مسابقه‌ی ترساندن» جایگزین کرده‌بود. اما مساله دقیقا این نیست. «هیچ چیز» درد ندارد. ساندویچ مک‌دانلد٬ خوردن یا نخوردنش در زمان کوتاه علی‌السویه است. چیزی که من را در «دانشگاه هیولاها» آزار داد هجوم ِ این موجود به تخیل‌ام بود.

«دانشگاه هیولاها» دنیایی را تصویر می‌کرد که برای آدمی که در غرب زندگی کرده‌است آشناست. مثلا خطی که در کارخانه کشیده‌شده‌بود و بچه‌ها از پشت آن سرک می‌کشیدند که چطور ابرترساننده‌ها کپسول‌ها را تا سر پر می‌کنند. ابرترساننده حتما هیکل ِ خوش‌ساختی هم داشت (یک) و مهم نبود که بچه‌ای که دارد جیغ می‌زند چه اتفاقی برایش می‌افتد (دو). بچه در تصویر می‌آمد٬ جیغ می‌زد و فراموش می‌شد. مهم نبود که محتوای کپسول‌ها دقیقا کجا می‌رود و چه کاربردی دارد (سه). صرفا اشاره‌ی مبهمی می‌شد که «این کپسول‌ها انرژی ما را تامین می‌کند». رفتن به «دانشکده‌ی ترساندن» مترادف پیدا کردن کار در «کارخانه‌ی ترساندن» بود (چهار) و مهم کار گرفتن در «کارخانه‌ی ترساندن» بود و نه سوال کردن درباره‌ی روش شماره‌ی سه‌ی ترساندن (پنج) یا هرچیز دیگری. کسی اساسا درباره‌ی چیزی سوال نمی‌کرد. دنیا همان بود که بود و مهم بود که در همان که هست موفق بود (شش). این فهرست را می‌شود خیلی جلوتر از این برد. اما حتی مساله این هم نیست. مساله هجوم٬ تصاحب و تخریب فضای تخیل من و بچه‌ای بود که جلویم نشسته بود.

«دانشگاه هیولاها» می‌گفت٬ و به مدد عینک سه‌بعدی و تصویرهای خوش‌ترکیب با صدای بلند هم می‌گفت٬ که در دنیای رویاها هم خبری نیست. می‌گفت عاملیتی نیست. هیولا یا آدم٬ دنیا همین جای گندی است که در آن آدم ِ یغور تو را عقب می‌زند و هدف ِ زندگی، رفتن به دانشگاه ِ این و کار گرفتن در کارخانه‌ی آن است. در «دانشگاه هیولاها» کسی سوال نمی‌کرد که مثلا چرا باید دانشگاه برویم؟ یا چرا باید در کارخانه کار کنیم؟ یا اصلا کار کردن در این کارخانه چه حاصلی برای من دارد؟ یا دودی که از کارخانه بالا می‌رود، دقیقا کجا می‌رود؟ رویا نسخه‌ی برابر با اصل دنیایی بود که وقتی عینک را برداشتم جلوی چشمم بود و این برای من آزارنده بود.