وقتی انجلینا جولی خبر داد که هردو پستان‌اش را برای خلاصی از خطر ِ محتمل ِ سرطان کنار گذاشته است شوکه شدم.

تعجب کردم که یک نفر «۸۷٪ خطر» و «ژن معیوب بی‌آرسی‌ای ۱» را از دهان ِ یک نفر با روپوش ِ سفید و لابد تخته‌شاسی در دست جدی گرفته و تنش را زیر چاقو داده (من بتوانم آسپرین هم از دست روپوش‌پوشیده‌ها نمی‌گیرم). بیشتر تعجب کردم که انجلینا جولی بین خودش و تنش یک خط کشیده؛ تنش را دارد کم کم ازش خلاص می‌شود٬ چون تن «ژن معیوب» دارد (نوبت بعد گویا قرار است بخشی از رحم‌اش را هم بردارند)٬ که خودش بماند.

چهار ماه از اتفاق گذشته و من هنوز فرصت نکرده‌ام ذهنم را دور آن بپیچانم.

و نکته این است که این اول راه است. مثلا فکر کن دوازده سال دیگر زنده‌نگهداشتن مغز در ماشین ممکن است و کسی که «ژن معیوب بی‌آرسی‌ای ۱» دارد مغزش را به یک نگه‌دارنده منتقل می‌کند٬ و مثلا دیگر تجربه‌ی تنانه ندارد٬ که «ژن معیوب» ترتیب‌اش را ندهد. تصور ِ این‌که کسی به ماشین تن بدهد که تن دخل‌اش را درنیاورد چیزی است که دوست دارم بیشتر درباره‌اش فکر کنم.

یک شگفتی این اتفاق این است که کلید ِ خاموشی ِ انتخاب ِ طبیعی را می‌زند. فرض می‌کند روند فرگشت به ایستگاه آخر رسیده و حالا می‌شود پیاده‌شد و جمجمه را شکافت و مغز را گذاشت توی یک مخزن شیشه‌ای که رویش یک ال‌سی‌دی هست که یکی دارد رویش لبخند می‌زند.