logic_of_life.jpgما به خیابان می رویم و به حاکمان فهرستی از حقوقی را که معتقدیم باید برای ما قایل شوند ارایه می دهیم. اینجا خیابان ممکن است فضای آسفالت پوشی که در شهر خانه ها و مغازه ها را به هم وصل می کند باشد یا سطح مونیتور؛ در هر دو صورت ما به روشهای مختلف و در فضاهای مختلف از حاکمان می خواهیم که «حقوق اساسی ما را نقض نکنند». اما چرا باید حاکمان به این خواسته گوش کنند؟ منصف باشیم. من و تو به این خواسته ی اساسی مرغ که نباید سرش بریده شود گوش می کنیم؟ عملا خیلی از ما یک قدم عقب تر هستیم: ما حتی این خواسته را به رسمیت نمی شناسیم. ما البته دقیقا مرغ نیستیم و این اصل قضیه است.

ما می خواهیم هزینه ی نقض حقوقمان را برای حاکم بالا ببریم. این یعنی ما تا زمانی که نتوانیم معادله ی سود و زیاد را به نحوی تغییر بدهیم که نقض حقوقمان برای منافع حاکم ضرر داشته باشد کاری از پیش نبرده ایم. البته یک روش برای تغییر معادله این است که ما به حاکم هشدار بدهیم که اگر به ما ظلم کند سرش را می بریم. مشکل ِ اساسی این است که ترساندن ِ حاکم به اینکه ما سرش را می بریم به او انگیزه ی کافی برای تلاش برای بریدن سر ما را می دهد، و این چیزی نیست که می خواهیم. پس ما از روشهای هوشمندانه تری استفاده می کنیم.

سود ِ موضعی ِ حاکم در این است که مستبد ِ مطلق باشد. از طرف دیگر سود ما در این است که حاکمی داشته باشیم که ساختاری برای فضای عمومی ایجاد کند، اما وارد فضای خصوصی ما نشود. این تضاد منافع راه حل هوشمندانه ای دارد که در آن حاکم ظلم نمی کند چون ظلم کردن به ضررش تمام می شود. مثلا ما در دنیای مدرن از حاکم عکس می گیریم و صدایش را ضبش می کنیم و ویدیویش را روی یوتیوب می گذاریم. به این ترتیب حاکم نمی تواند توی سر ما بزند، چون اگر بزند ما باز عکسش را می گیریم و بیشتر مضحکه اش می کنیم. واضح است که مساله از این پیچیده تر است و دارم بشدت ساده سازی می کنم.

نکته ی اصلی این است، و دارم تکرار می کنم، باید معادله را به نحوی تغییر داد که حاکم از رعایت حقوق شهروندان سود ببرد. اینهمه را نوشتم که دوباره توی خواننده را به خواندن این کتاب ترغیب کنم: «منطق زندگی» Logic of Life. من اینطور خلاصه اش می کنم،

چطور کمتر درمورد توطئه های عظیم الجثه ی جهانی برای شکست خوردن هر چیزی که به ما مربوط است خیال بافی کنیم و بیشتر دنبال راه حل برای مشکلات بگردیم.