این پست سایه را که خواندم یاد بعد از ظهری افتادم که با یک نارنجک پلاستیکی آمدم خانه. به خواهرم هم یکی داده بودند به نظرم. با چاقو که به جانش افتاده بودم که براش سوراخ درست کنم، مادرم سخنرانی اش را شروع کرد که «با پول یک تانک می شه برای همه ی مدرسه های کرج گچ و تخته پاک کن خرید». این همان روزهایی بود که در هر کلاس یکی را انتخاب کرده بودند که عصر گچ و تخته سیاه را جمع کند و ببرد خانه و تا صبح ازش محافظت کند و فردا فاتحانه برود پای تخته و گنجینه را جلوی چشم های گشاد ِ همه آن جلو ردیف کند.

وقتی زورآباد موشک خورد کلاس منفجر شد و آقای ترابی، یا صالحی، یا یک همچین چیزی، زودتر از همه از در بیرون زد. یک هفته قبل از آن گفته بود که آبادانی است و بعد از مدرسه کار برقی می کند. گفته بود به مادرپدرمان بگوییم اتو یا پنکه ی خراب اگر داشتیم ببریم پیشش. من فکر کرده بودم حتما جعبه ابزار پدرم از مال آقای ترابی بزرگتر است. یکی از اتاق های زیرزمین ما مال ابزارهای پدرم بود. یکبار ماشین لباس شویی را ریز ریز کرد و بدنه اش را داد یک آقایی که ماشین رنگ می کرد نونوار کرد و بعد همه چیز را بست سرجایش. بعدا البته ماشین لباسشویی کلیدهای اتوماتیکش از کار افتاد و باید هر چند دقیقه یکبار درجه اش را می چرخاندی که حالا بشور، حالا دور بزن، حالا خشک کن. من حساب کرده بودم که ماشین لباسشویی ۱۲ هزار تومان است و حقوق مادرم هم همانقدر بود و بعد مادرم اخم کرده بود که «بقیه ی ماه را چکار کنیم؟»