خیلی سال پیش بود. بنظرم سال دوم یا سوم دانشگاه. خسته و «عرق خشک»*، بعد از کلاس تربیت بدنی، روی یکی از صندلی های سایت دانشکده نشستم. جلویم صفحه ای باز بود که بالایش نوشته بود «برنامه نویسی و زندگی». این قرار بود وبلاگ من باشد.

کیبرد کامپیوتر «ی» نداشت و من می نوشتم «این استادهای تربیت بدنی انگار دارند گاو تربیت می کنند» و برای هر «ی» ترکیب عجیبی از کلیدها را می زدم. این آخرین پست «برنامه نویسی و زندگی» بود.

خیلی سال بعد، چند هزار کیلومتر دورتر، وسط سرما و برف کانادا، کنار وبلاگ رفیقی یک لینک به اسم واقعی ام دیدم. این خیلی عجیب بود، چون آن زمان قرار بود «کمانگیر» و «من» دو نفر باشیم. بعدا رفیقم توضیح داد که اسمم را در گوگل گشته و به «برنامه نویسی و زندگی» رسیده: گویا وبلاگ ِ گمشده را با نام واقعی شروع کرده بودم.

حالا، دو هزار کیلومتر دورتر از سرزمین برف، دقیقا دارم کاری را می کنم که قرار بود در آن وبلاگ ِ روی پرشین بلاگ بکنم: «برنامه نویسی و زندگی».

هواپیماها که به هیتروی لندن نزدیک می شوند توی یک قیف دور فرودگاه می چرخند برای اینکه ارتفاع کم کنند و برای اینکه نوبتشان بشود. حالا تصور کن هواپیماها را که دور می زنند و فرودگاه را که نیست. انگار مدام دور می زنیم تا یا با سر بخوریم زمین یا برسیم به همان «برنامه نویسی و زندگی».

پانوشت

* گویا این یک اصطلاح اراکی است.