مطمئن نیستم این یک شوخی ِ دیگرجنس گرایانه است یا واقعیت دارد: می گویند مردهای همجنس گرا می تواند مرد همجنس گرای دیگری را از فاصله ی دور تشخیص بدهند. اسمش را هم گذاشته اند “گیدار” Gaydar (رادار+گی)

چرخ را هل می دهم و دنبال جا می گردم. تا پرواز هنوز یک ساعتی مانده. خانم مسنی وسایلش را از روی صندلی کناری برمی دارد و اشاره می کند که بنشینم. حواسم به خودم است. آستینم کنار می رود. نگاه خانم کناری را روی دستم حس می کنم. می پرسد “Do you speak Farsi?” می پرسم “How did you know I am Iranian?” و ادامه می دهم “Do YOU speak Farsi?” به دستنبد سبز اشاره می کند. مطمئن نیست مقصدم ایران است یا نه. می گوید “مواظب باش می ری تو. اذیت می کنن”.

با یک دانمارکی شوخی می کردم که ایرانی ها همدیگر را از آنطرف خیابان هم تشخیص می دهند. می گویم ما ژنی داریم که باعث می شود همه چیزمان داد بزند ایرانی هستیم. “حتی از راه رفتن یک نفر هم می شود فهمید ایرانی هست یا نه”. دارم اغراق می کنم، شکی نیست. اما راحت می شود یک ایرانی را در خیابان تشخیص داد. این رفیق نازنین اسمش را گذاشته است Irdar، بروزن همان Gaydar. با اتفاقات اخیر اما دیگر لازم نیست دنبال این ژن فرضی بگردی، همین یک نگاه به سراپای طرفت می کنی و اگر یک دستبند سبز دیدی می توانی با اطمینان ِ خوبی بگویی با یک ایرانی طرف هستی.

مدت زیادی نیست در جامعه ی ایرانی خارج نشین زندگی می کنم، اما در همین مدت کم هم دستگیرم شده است که این جامعه تکه تکه و پاره پاره است. شاید بشود به فشار ربطش داد که باعث می شود آدمها دنبال نمادی برای دشمن بگردند و در همدیگر پیدایش کنند. اینطوری می شود که چیزی که برای یکی مقدس و محترم است می شود نماد مصیبت و بدبختی برای دیگری. ارزش کاری که جنبش سبز برای ایرانیان خارج از کشور کرده است در چنین فضایی آشکار می شود.

حالا ما دستبند سبز به دستمان می کنیم و اگر کمی مشتاق تر باشیم شال سبز دور گردنمان می اندازیم. پیراهن سبز هم مال وقتی است که می خواهیم آشکار تر تعلق خاطرمان را نشان بدهیم، مثلا در تجمع ها و اعتراض ها. رفقای “خارجی” ما هم شال سبز دور گردنشان می اندازند و این سبز می شود هویت ما. شاید “آن روز خوب” که رسید، بهترین نماد برای وسط پرچم هم یک دایره ی سبز باشد