دانمارک هستم، برای جشنواره ی بین المللی فیلم مستند و بخصوص بخش ویژه در مورد ایران. امروز در یک جلسه درمورد وبلاگستان حرف زدیم. چیزهایی گفتم که قبلا خلاصه اش را اینجا در موردشان حرف زده بودیم: همه ی جنبش های سبز، یا، به نام جنبش ِ سبز و به کام ِ تهرانتو نشینان. گفتم که به نظرم باید وبلاگستان را در جای خودش دید. که لزوما وبلاگستان نماینده کسی جز جامعه ی خودش نیست. و اینکه هستند کسانی که به وبلاگستان انتقاد می کنند که به خشونت دامن زده است. اینطور بگوییم: سعی کردم مساله را رمانتیک نکنم و دو سوی مساله را نشان بدهم. مدام هم تکرار کردم که “من اینطور فکر می کنم” “این نظر من است” “من نماینده کسی جز خودم نیستم”.

قبل از من کسی در مورد وبلاگستان مصری صحبت کرد. گفت که نباید این اشتباه را کرد که وبلاگ نویسان مصری همگی به دنبال تغییر حکومت هستند. گفت در وبلاگستان مصری بحثهای متنوعی اتفاق می افتد که لزوما مستقیما به سیاست مرتبط نیستند اما در تکوین فرهنگی-اجتماعی جامعه ی مصری موثر هستند. من هم تایید کردم که در وبلاگستان ما هم گوشه هایی وجود دارد که انگار اساسا با آنچه در ایران می گذرد بیگانه هستند. گفتم که در این فضاها مفاهیمی چون “آزادی” و “حقوق انسانی” در چهارچوب مسئله و فضای خاصی که وبلاگ نویس در آن نفس می کشد مورد بحث قرار می گیرند. مثال زدم که نوعروسی که در وبلاگش درمورد اینکه شوهرش کتکش می زند می نویسد دارد درمورد حقوق زنان می نویسد و چنین کاری به نظر من مهم تر از ساقط کردن یک حکومت یا برپا کردن یک حکومت دیگر است.

در راه که برمی گشتیم به برادرانی فکر می کردم که به خیالشان یک جنایت کمانگیرانه کشف کرده اند و دارند کوس رسوایی من را می زنند. به این فکر می کردم که اتفاقا قرار است در وبلاگستان در همین موارد حرف بزنیم. در مورد حریم شخصی افراد، در مورد کندوکاو در زندگی شخصی آدمها و از این دست.

پس نوشت: در مورد زندگی شخصی ام اینجا: ۳۰ سالگی و باقی قضایا بوضوح نوشتم. اعتراف می کنم از اوج خلاقیت برادران شگفت زده شده ام. نه آقا جان من. کشفی نکرده اید. زندگی تان را بکنید. من هم زندگی ام را می کنم.

مرتبط: جهت اطلاع