ده دوازده ساله بودم که از پسرخاله ام پرسیدم “جلال آل احمد کیه؟” “یکی از خودشونه”. کمی بعدتر که فهمیدم در تهران اتوبانی به نام “جلال آل احمد” وجود دارد، دیگر فقط جبروت ِ انقلابی ِ پسرخاله ام نبود که این تئوری را تبدیل به حقیقت ِ مسلم می کرد: “جلال آل احمد یکی از خودشون ه”. زمان باید می گذشت تا در همان دنیای کودکی متوجه ترک های ریز و درشت ِ تئوری ِ مبتنی بر “خودشون” و “خودمون” بشوم. اما مساله اعتقاد ِ خدشه ناپذیر ِ پسرخاله ام نیست. مساله جمله ای است که در پاسخ به یک سوال گفته می شود، اما جواب نیست، کشنده ی سوال است.

در عربی دبیرستان درسی داشتیم که با جمله ی “کاد البیت ان یحترق” تمام می شد (۱). اگر اشتباه نکنم قرار بود در این درس ترکیب “کاد ان …” را یاد بگیریم. متن درس درمورد بحث ِ دو نفر در مورد قضیه ی “طبیعت” و “تربیت” بود (۲). داستان اینطور پیش می رفت که آقای “الف” معتقد بود “تربیت” مهم است و آقای “ب” می گفت “طبیعت” مهم است. روزی آقای”ب” آقای “الف” را برای شام به خانه اش دعوت کرد. سفره را که پهن کردند ناگهان یک عده گربه ی شمع به دست وارد اتاق شدند. در همین لحظه آقای “ب” پیروزمندانه به مهمانش گفت “تصور می کنید پدر این گربه ها شمع ساز بوده؟” به این ترتیب آقای “ب” بطور عملی نشان داده بود که می شود “طبیعت” گربه را با “تربیت” تغییر داد. آقای “الف” تا آخر شام ساکت ماند. چند روز بعد آقای “ب” دوباره آقای “الف” را دعوت به شام کرد، لابد برای اینکه حرفش را دوباره به کرسی بنشاند. اینبار، تا گربه ها وارد شدند، آقای “الف” موشی که در جیبش داشت بیرون آورد: گربه ها شمع ها را رها کردند و دنبال موش افتادند و “کاد البیت ان یحترق”. به این ترتیب ما فهمیدیم که “طبیعت از تربیت بسیار مهم تر است”. اما چرا مهم بود ما “متوجه” این موضوع “بدیهی” بشویم؟

human_nature_s.jpgدارم این روزها کتاب “طبیعت آدمی” Human Nature را می خوانم.  در سال ۲۰۰۴ مجموعه ای متشکل از دانشمندان ِ علم ژنتیک، نویسندگان، روانشناسان،  ونظریه پردازان حوزه ی ادبیات، و دیگران، در موسسه ی هنر معاصر در لندن گردهم آمدند و در مورد “طبیعت آدمی” حرف زدند. هر فصل ِ این کتاب توسط یکی از این شرکت کنندگان نوشته شده است.

مقالات کتاب از تحلیل پست مدرنیستی ِ ادبیات  تا نگاهی به نظریه های جدید در زمینه ی فرگشت را شامل می شوند و لزوما خواندن ِ آنها ساده نیست. حالا که حدودا نصف کتاب را خوانده ام می توانم اینطور خلاصه اش کنم: “همه ی چیزهایی که اصلا در مورد طبیعت آدمی بدیهی نیستند”.

یکی از نکات محوری در چند بخش از کتاب، از جمله در نوشته ی Gabriel Dover ِ ژنتیک کار، این است که نه فقط این سوال که “تربیت یا طبیعت، کدام مهم تر است؟” لزوما سوالی نیست که جوابی داشته باشد، حتی تعریف “تربیت” و “طبیعت” مشخص نیستند. او اشاره می کند که لزوما یک ژن به تنهایی تاثیر ِ قطعی ندارد و بودن یک ژن در مجاورت ژنهای دیگر عاملی است که می تواند به یک بیماری ژنتیکی منجر شود (۳).

اما چرا مهم است که من و تو فکر کنیم “بدیهی است که طبیعت مهم تر از تربیت است”؟ حداقل یک دلیل برای این تلاش این است که با چنین تصوری ساده تر می توان وجود چیزی به نام “فطرت” را برای ما توجیه کرد. به این ترتیب ما به چیزی به عنوان “انسان” ِ نوعی، به معنی ِ مثال انسان، معتقد خواهیم شد و این اعتقاد راه را برای چیزهایی مانند تئوری “صراط مستقیم” و “اخلاق مطلق” باز می کند. اینطور بگوییم، موشهایی که دنبال گربه می دویدند قرار بود این نکته را برای ما بدیهی کنند که “انسان ذاتی داد که ممکن است فراموش کند، اما می تواند، و باید، آن را به خاطر بیاورد”. در بعد ِ عملی قرار بود میانجیگران ِ زمین و آسمان به ما کمک کنند که این ذات ِ فراموش شده را به خاطر بیاوریم.

واضح است که هر گروهی برای حفظ خود آموزه هایی  را به عنوان بدیهیات به نسل بعد منتقل می کند. می توانیم این موضوع را در چهارچوب فرگشتی هم بررسی کنیم. این اما به نظرم به پسرخاله ی من این “حق” را نمی داد که تئوری حقیر ِ “یکی از خودشون ه” را بار من کند.

بیشتر حرف می زنیم.

پانوشتها:

(۱) در گوگل گشتم، متن پیدا نشد، اما عرب زبانهایی انگار معتقدند این جمله همینطوری درست است.

(۲) معادل های فارسی از من هستند. طبیعت برای Nature و تربیت برای Nurture.

(3) معادل ِ مهندسی ِ قضیه بنظرم این است که ژنها لزوما عامل های متعامد نیستند.

* عنوان برگرفته از محسن نامجو. مقام های معظم برتری که برای من و تو تصمیم می گیرند گاهی سر و ظاهر ِ بسیار مقبولی هم دارند.