بایگانی مربوط به شهریور, ۱۳۹۰

فیلم – The War Within

اینکه The War Within فیلم «خوب»ی بود یا نه را اهل فن بگویند. برای من چند ثانیه‌ی آخر فیلم بی‌بها بود.

حسن در پاریس دزدیده می‌شود و در در زندانی در کراچی چشم باز می‌کند. حسن فعالیتی نکرده‌است اما برای بازجو سکوت ِ حسن جواز ِ شکنجه‌ی بیشتر است. سه سال بعد حسن مسافر ِ قاچاق ِ یک کشتی باربری به مقصد نیویورک است. تجربه‌ی زندان او را قانع کرده است که باید با دنیای «جاهلیت» بجنگد.

میزبان ِ حسن دوست ِ قدیمی او سعید است. حسن به خانواده‌ی سعید می‌گوید برای کار به آمریکا آمده است. حسن از زیرزمین سعید برای ساختن بمب استفاده می‌کند. وقتی سعید با پلیس تماس می‌گیرد، حسن با بمب فرار می‌کند و به ساختمانی حمله می‌کند. پلیس سعید را خرکش‌کنان می‌برد.

تلویزیون اعلام می‌کند در نیویورک یک حمله‌ی انتحاری انجام شده‌است. تصویر سعید بعنوان مظنون روی صفحه می‌آید. همسر ِ سعید نگران سراغ پسر ِ کوچکش می‌رود که از حسن نمازخواندن یادگرفته است و در سجده است. زن کنار پسر زانو می‌زند. سجده‌ی پسر طولانی است.

نسخه‌ی کاملی از فیلم در یوتیوب هست. مطمئن نیستم عنوان فیلم را چطور باید ترجمه کرد.

چاره‌ای جز نوشتن نداریم

explode را در فارسی ترجمه می‌کنیم «انفجار». به implode که می‌رسیم اما، دست به دامن فعل‌های چند کلمه‌ای می‌شویم؛ «از درون منفجر شدن».

وضعیت ِ ما explode نیست. ما implode شده‌ایم. این یعنی پخش شده‌ایم در همه‌جای کره‌ی زمین، و هنوز هم هرجا تعدادمان زیاد می‌شود «از درون منفجر می‌شویم». این‌طور که هستیم صدایمان به هم نمی‌رسد؛ اگر برسد یعنی تعدادمان زیاد شده است، که وضعیت‌اش معلوم است.

اینکه پخش شده‌ایم مترادف این نیست که حرف ِ مشترکی نداریم. حرف ِ مشترک را اما نمی‌توانیم رو در روی هم بزنیم. پس دست به قلم، و حالا کیبرد، می‌بریم. از دور با هم حرف می‌زنیم. که چه شد که «از درون منفجر شدیم». زیاد هم حرف وقتی را می‌زنیم که دوباره با هم جمع شویم.

چاره‌ای جز نوشتن نداریم. روز وبلاگستان فارسی مبارک.

طرح از آرش اصغری

روزگار ِ مردان ِ سال‌خورده‌ی سیه‌پوش در اتاق‌های دربسته

عکس‌های منتشرشده از افتتاحیه‌ی دهمین اجلاس خبرگان را نگاه می‌کنم. شرکت‌کنندگان در این نشست، که وظیفه‌ی نظارت بر بالاترین مقام رسمی کشور را دارد، حداقل حایز سه شباهت ِ‌ عیان هستند: اغلب مسن هستند و بیشتر، اگر نه همگی، لباس روحانیت به تن دارند و همگی مرد هستند. نکته‌ی مهم برای من این است که اتفاقا هیچ یک از این سه صفت در جامعه‌ی هفتاد میلیونی ایران شیوع ِ ویژه‌ای ندارد. این یعنی بخش ِ قابل توجهی از مردم ایران مسن نیستند (دوسوم ایرانی‌ها زیر ۳۰ سال سن دارند) و اکثریت ایرانیان روحانی نیستند و نیمی از ایرانیان مرد نیستند. اما از این مشاهده چه نتیجه‌ای می‌خواهم بگیرم.

گذشته از این‌که چرا نهاد ِ مهمی مانند مجلس خبرگان در ایران در قبضه‌ی مردان ِ عباپوش ِ سال‌خورده است، وضعیت ِ فعلی این است که اعضای مجلس ِ‌ خبرگان ِ رهبری و رهبر ِ ایران همگی حایز ِ حداقل سه صفت هستند که در بقیه‌ی جامعه غالب نیست. به همین دلیل قابل پیش‌بینی است که این مجلس و رهبر ِ انتخابی ِ آن تصمیم‌هایی خواهند گرفت که بخش‌های بزرگی از جامعه‌ی ایرانی با آن‌ها موافق نخواهند بود. اینجا بوضوح مساله عبا و عمامه و سن ِ شناسنامه‌ای و جنسیت نیست؛ اگر قرار بود مجلسی از جراحان ریه در راس هرم ِ حکومتی بنشینند سیگار کشیدن مجازات اعدام می‌داشت.

عکس از ایسنا

آدمیزاد ِ بدون ِ شاخ و لحظه‌ی واژگونی

برنامه‌ی زنده‌ی «ماه عسل» از مادر و پدر مسنی دعوت کرده‌است که پسرشان در یک دعوای خیابانی به‌ضرب چاقو کشته شده‌است. زن و مرد، قاتل را بخشیده‌اند. مادر می‌گوید شوهرش وقتی قاتل را در دادگاه دیده‌است سکته کرده است. مرد حالا هم چندان هشیار نیست. مادر می‌گوید دخترش و نوه‌هایش با او قطع رابطه کرده‌اند. «دیگه بچه‌های من با من خوب نیستند» زن می‌گوید و بغض می‌کند.

(لینک مستقیم به ویدیو)

دیشب «کمک» The Help را دیدم. فیلم در سال‌های ۱۹۶۰ در جنوب آمریکا می‌گذرد. گروهی از زنان ِ سفیدپوست و سیاه‌پوست در یک ساختار قدرت قرار گرفته‌اند؛ سفید خانم خانه است، که جذاب و دلبرانه می‌پوشد و می‌زید و سیاه بچه‌ها را بزرگ می‌کند. زنان ِ خانه با تاکسی‌های ویژه‌ی سفید‌ها به برنامه‌ی خیریه برای کمک به کودکان آفریقا می‌روند و درباره‌ی این بحث می‌کنند که زن ِ سیاه ِ خدمتکار باید از یک توالت ِ مجزا استفاده کند. این مساله نزدیک است به یک قانون تبدیل شود. برای این قانون نام ِ برازنده‌ای هم انتخاب شده‌است «لایحه‌ی بهداشت خانوار» یا چیزی شبیه این.

«کمک» موقعیت قدرت را در جامعه‌ی سالهای ۶۰ یک ایالت جنوبی آمریکا نشان می‌دهد. ساختار قدرت در برخورد زن ِ سفید با زن ِ سیاه، زن ِ سفید با زن ِ سفید، و زن ِ سفید با مرد ِ سفید، هر کدام به نحوی، دیده می‌شود: زنان ِ سفید از هیلی، زن ِ سفید ِ کاریزماتیک، فرمان‌بری می‌کنند، هیلی مستخدم ِ سیاهش، مینی، را مجبور می‌کند در طوفان از خانه بیرون برود، چون نباید از توالت ِ داخل ِ خانه استفاده کند، و مینی به هیلی دسری می‌خوراند که از مدفوعش ساخته‌است.

زنان و مردان ِ «کمک» و زن و مرد ِ «ماه عسل»، و اطرافیانشان، نمونه‌های خوبی هستند از آدمیزاد که در وضعیت ِ قدرت رفتاری نشان می‌دهد که بعدا، و بدون ملاحظه‌ی وضعیت، می‌توان به‌سادگی قضاوت‌های تند و تیزی درباره‌ی آن کرد.

در کمک، اسکیتر، دختر سفید که از شهر آمده است و می‌خواهد روزنامه‌نگار شود و شوهر ندارد، از سیاه‌ها می‌خواهد که داستان‌شان را برایش بگویند. این‌کار برای سیاهان خطرناک است و آن‌ها طفره می‌روند. وقتی پلیس دختر سیاهی را به‌شدت کتک می‌زند اتاق پر از «کمک»‌هایی می‌شود که از روزگار ِ خوب و بدشان با ارباب ِ سفید می‌گویند. این لحظه‌ی شکستن ِ سد است. یا به اصطلاح ِ مالکولم گلدول «نقطه‌ی واژگونی» Tipping Point. مادران و پدران ِ زیادی قاتل ِ فرزندان‌شان را نبخشیده‌اند یا بخشیده‌اند. حالا به وضعیتی رسیده‌ایم که رسانه‌ی ملی، که در کنترل ِ ساختار ِ حاکم ِ نیمه‌دموکراتیک است، با زمینه‌ی موسیقی ِ آرام پدر و مادر را با قاتل روبرو می‌کند و رفتار ِ آن‌ها را تقدیس می‌کند.

مهم رسیدن به نقطه‌ی واژگونی است. آدمیزاد شاخ ندارد. براندازی هم کاری به جایی نمی‌برد. مهم این است که به نقطه‌ی واژگونی برسیم.

فیلم – فارنهایت ۴۵۱

مونتاگ ِ «آتش‌نشان» روی نیمکت می‌نشیند و روی صفحه‌ی تلویزیون می‌بیند که چطور با شلیک ِ هلیکوپتر کشته می‌شود. «نمی‌توانند بیننده را خیلی منتظر نگه دارند، باید برنامه‌ی بعدی شروع شود». در فارنهایت ۴۵۱ آتش‌نشان پلیس کتاب است. تو بگو کتاب را به آتش می‌نشاند (اگر بشود از این فعل این‌طور استفاده کرد).

فیلم با صحنه‌ای در جنگل تمام می‌شود. «آدم‌کتاب»‌ها، زیر برف، کتاب‌شان را، از روی کاغذ یا از ذهن، بلند بلند می‌خوانند. کتاب‌ها باید پیش از آن‌که پلیس به آن‌ها دست پیدا کند به ذهن سپرده‌شوند. فراریان از پلیس ِ کتاب در جنگل جمع شده‌اند و هریک یک کتاب را به خاطر سپرده‌اند.

شب‌های بوداپست

از مجارستان می‌آیم. پنج شب و شش روز گذشته را برای یک کارگاه آموزشی درباره‌ی «هکتیویزم» با چند رفیق عزیز در بوداپست گذراندم.

هنوز کمی زود است که درباره‌ی این تجربه چیزی بنویسم. بوداپست چیزی بود که تورنتو هرگز نیست. ذهن ِ تحلیلی‌ام می‌گوید بالا بودن ِ ارزش ِ دلار ِ کانادا نسبت به فورنت ِ مجارستان و نگاه ِ پایین به بالای مجارستانی به کانادایی را نباید دست کم بگیرم. بخش دیگر ذهنم می‌گوید حیف است تجربه‌ی زندگی در بوداپست، یا شهر دیگری در اروپای شرقی، را هرگز نداشته باشم.

یک مجموعه از عکس‌های مجارستان را اینجا گذاشتم: Hungarian Walls بقیه را در همین گروه می‌گذارم «مجارستان ۲۰۱۱».