بایگانی مربوط به خرداد, ۱۳۸۹

img_4794.JPGاول) شنبه یک خرداد، وبسایت مجله ی ماشین،

مرکز پورشه تهران بصورت رسمی افتتاح شد به گزارش خبرنگار مجله ماشین در این مراسم مجموعه مدل‏های جدید پورشه به نمایش درآمد. ابتدا مهمانان با اتومبیل‏های خود به محل پارکینگ مجتمع که در ضلع شمالی مجموعه هدایت می‏شدند و در آنجا تعداد زیادی پورشه کاین کار انتقال مهمانان را به محل اصلی بر عهده داشتند. در مقابل در ورودی مرکز دو دستگاه پورشه ۹۱۱ قدیمی مربوط به دهه‏های ۶۰ و ۷۰ به نمایش درآمده بودند. نمای ساختمان آلومینیمی بود و طراحی آن دقیقاً براساس استانداردهای نمایندگی‏های پورشه در سراسر دنیا انجام شده بود.

دوم) شنبه بیست و دو خرداد، خبرآنلاین،

دو خواننده مشهور لس‌آنجلسی دیگر در تهران/ معین و بیژن مرتضوی به گزارش خبرآنلاین، دو خواننده لس آنجلس نشین، طی هفته های گذشته به تهران آمده اند و دیدار با یک مقام ارشد دولتی را در برنامه دارند….پیش از این حبیب محبیان، دیگر خواننده مقیم امریکا با خانواده اش به تهران آمد و پس از دیدار با همان مقام دولتی، ضمن سکونت دایم در تهران، درخواست هایی برای مجوز کنسرت و آلبوم نیز ارایه داد.

سوم) دوشنبه ۲۴ خرداد، نیم دایره- گاه گویه های فاطمه شمس،

شرح حمله به خانه و بازداشت مجدد محمدرضا (جلایی پور) … (پدر محمدرضا جلایی پور) یعد از باز کردن در با پنج مامورلباس شخصی عظیم الجثه مواجه می‌شود که به گفته خودش از هر گونه ادب و نزاکتی بی‌بهره بودند. این پنج نفر بدون اجازه و با وحشی‌گری و بی‌ادبی وارد خانه‌ای می‌شوند که در آن زنان حجابی به سر نداشتند و به خود اجازه دادند که وارد تک تک اتاق‌های خانه من‌جمله اتاق خواب پدر محمدرضا شوند و حتی جیب‌های لباس‌های مادر او و زیر و روی تخت خواب‌شان را هم تفتیش کنند! این اتفاق در حالی افتاده که پدر محمدرضا فریاد می‌زده این‌جا خانه سه شهید است… هیچ می‌فهمید چه می‌کنید؟ اگر کاری با خود من دارید مرا ببرید. به خانه‌ام به اتاق خواب‌ام چه کار دارید؟ از روح شهدا خجالت بکشید. یکی از ماموران در همین لحظه می‌گوید ما وقتی با نوه امام محکم برخورد کردیم شما دیگر جای خود دارید. یکی از این نیروها سیدحسن را “نانجیب” می‌خواند و در مقابل آشفتگی پدر محمدرضا که می‌گوید حرف دهنتان را بفهمید، ما هر چه داریم از امام داریم می‌گویند خیالتان راحت! احمدی نژاد دور سوم هم رئیس جمهور خواهد شد!!!

این سه خبر حداقل یک شباهت ظاهری با هم دارند: هیچ یک از این سه اتفاق در نگاه اول منطقی به نظر نمی رسند. این که یک شرکت تولید اتومبیل های گران قیمت، در کشوری که تحت تحریم های بین المللی است و اقتصاد ِ آن به استناد گزارش های متعدد در وضعیت نابسامانی است چه می کند، سوال خوبی است. به همین ترتیب این نکته ی جالبی است که چرا دو خواننده خارج نشین باید دعوت نظامی ِ سیاسیی را بپذیرند که به نظر عده ای در بحران ِ شدید ساختاری به سر می برد. نظیر همین موضوع در مورد بازداشت دوباره محمدرضا جلایی پور و هجوم نیروهای امنیتی به خانه ای که قبلا تفتیش شده است صادق است. چرا یک ساختار امنیتی باید هزینه ی مقابله ی علنی با خانواده ای را بپذیرد که سه شهید داده است؟ چرا این عمل بنحوی انجام می شود که ماموران نظام اسلامی بدیهیات رفتاری یک جامعه ی اسلامی را در نظر نمی گیرند. این سوال ها بیشتر از آنکه نشان دهنده ی غیرمنطقی بودن اتفاقی باشند، شاهدی بر آن هستند که برداشت اولیه ما از اتفاقات می تواند صحیح نباشد. یا اینطور بگوییم، زمانی که اتفاقی معقول به نظر نمی رسد باید شک کنیم که شاید در تعریف رویکرد عقلانی دقیق برخورد نکرده ایم یا مساله را به خوبی تحلیل نکرده ایم.

logic_of_life.jpg

دارم «منطق زندگی» Logic of Life را می خوانم. تز اصلی نویسنده این است که نه فقط آدمیزاد، که حیوانات هم اساسا موجوداتی منطقی هستند و برای رسیدن به هدف برنامه ریزی می کنند و براساس این برنامه رفتار می کنند. این بوضوح به این معنی نیست که ما همیشه دقیقا مطابق برنامه رفتار می کنیم. این به این معنی هم نیست که ما همیشه همه ی اطلاعات را در دسترس داریم یا این امکان را داریم که مساله دقیقا در همان زمان که ما در حال حل آن هستیم تغییر نکند. ایده این است که با دقت خوبی می توان آدمیزاد را  بعنوان یک ماشین مساله حل کنی نگاه کرد و تلاش کرد از این راه در مورد او شناخت بهتری کسب کرد. در مورد این کتاب قبلا اینجا حرف زدیم: کتاب: نق زدن ممنوع. به سه خبری که در بالا نقل کردم برگردیم.

با توجه به اینکه از این شرکت و سرمایه گذاران ِ ایرانی آن بعید است بی گدار به آب زده باشند، اینکه شرکت پورشه در ایران نمایندگی و تعمیرگاه تاسیس کرده است به این معنی است که خریداران بالقوه ای برای این محصول در ایران وجود دارند. من تخصصی در زمینه ی مسایل اقتصادی ندارم پس صرفا حدس می زنم که بدون توجه به اینکه منابع اقتصادی در ایران در دست چه کسانی است، به هر حال کسانی این سرمایه و علاقه را دارند که پورشه بخرند. اینکه آیا لزوما تعداد این افراد با وجود تحریم اقتصادی کم یا زیاد می شود نکته ای است که از اهل فن باید پرسید. به همین ترتیب، اینکه معین به ایران آمده است نشان می دهد که منطق ِ سردستی ِ «دولت ایران مشروعیت خود را از دست داده است، پس من با آن وارد گفتگو نمی شوم» برای او مطرح، یا جدی، نبوده است*. اما به اتفاق سوم بپردازیم: نحوه ی دستگیری محمدرضا جلایی پور.

لباس شخصی ِ طرفدار ِ محمود ِ احمدی نژاد یا نیروی امنیتی نظام ایران آدم «بد»ی نیست. این یعنی او کاملا ممکن است کارمند و شهروند خوبی باشد. کاملا قابل تصور است که او بشدت دل نگران چیزی است و اینکه در ذهن او محمدرضا جلایی پور دشمن آن «چیز» است. اینکه از طرف مقابل غول ِ بی منطق نسازیم به این دلیل مهم است که در انتها باید با جریان مخالف خودمان سر یک میز بنشینیم و به راه حلی برسیم که بشود روی کاغذ نوشت. اینجا ممکن است این «روی کاغذ نوشتن» صرفا تشبیهی از یک فرایند تصمیم گیری باشد.

جمله ای که فاطمه شمس از نیروهای امنیتی نقل می کند دریچه ی خوبی به ذهنیت این گروه است. جلایی پور به ارزش ِ «اینجا خانه ی شهید است» مستمسک می شود. در پاسخ، نیروی لباس شخصی توضیح می دهد که «نوه ی امام شهدا» هم مصونیتی ندارد و«نانجیب» است. جلایی پور آشفته می شود و اعتراض می کند و «مامور عظیم الجثه» جواب می دهد که «احمدی نژاد دور سوم هم رئیس جمهور خواهد شد». این گفتگوی کوتاه را اینطور خلاصه کنیم: دوران احمدی نژاد هنوز به نیمه هم نرسیده است و حالا قوانین تازه ای حاکم هستند. یا به عبارت دیگر، «ملاک حال فعلی افراد است».

m-1-1351.jpg

تلاش برای پیدا کردن برداشت دقیق تر از نوع ِ نگاه ِ نیروی مخالف، صرفا یک دغدغه ی نظری نیست. چند ماه پیش در یکی از سخنرانی های پیتر آکرمن، از فعالین حوزه ی عدم خشونت، شرکت کردم. آکرمن معتقد بود که در لایه های میانی ِ ساختار سرکوب گر افرادی وجود دارند که می توان با آنها وارد گفتگو شد و پیوندشان را با نظام سلطه ضعیف کرد. این افراد همان کسانی هستند که در صورت سقوط ِ ساختار ضرر ِ مستقیم نمی بیند، مثلا در دوره ی انتقالی محاکمه نخواهند شد، اما به صورت نظری به سیستم دلبستگی دارند. به نظرم باید به مساله حتی بزرگ تر از این نگاه کرد.

وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان می دانند که حتی در این جامعه ی کوچک هم ایده های تند و تیز، علاقه مندان ِ بسیاری دارد. گروه «احمدی نژادی ها» و «ارتش سبز آزادی بخش ایران» دو طیف این جریان انقلابی هستند. ما که تلاش می کنیم به مساله در چهارچوب منطقی تری نگاه کنیم و تلاش می کنیم به دور از پرش های لحظه ای راه حل های دیرپا تری برای مشکلات ِ ساختاری پیدا کنیم، به کرات با هر دوی این گروه ها وارد بحث می شویم. این همان موقعیتی است که می توان با برچسب زدن و حتی جنگ کلامی آن را به باد داد یا می توان از آن استفاده ی مفید کرد. برای چنین کاری باید بتوانیم از اتفاقات روی صحنه کمی عمیق تر برویم و درک کنیم که پشت صحنه ی اتفاقات چیست. جوان ِ سبز ِ رادیکال و نیروی لباس شخصی ِ چوب به دست هر دو موجودات ِ منطقیی هستند. مساله ی اساسی این است که ما لزوما جزئیات این منطق را نمی دانیم و همینجاست که کار اصلی شروع می شود.

مثلا من مدتی است دنبال یک «ارزشی» و یک «سبز ِ پررنگ» می گردم که این سوال را از آنها بکنم:

سی سال از حاکمیت جمهوری اسلامی می گذرد و ما در نقطه ی فعلی هستیم. اگر چهارچوبی که تو طرفداریش را می کنی بر ایران مسلط شود، ایران سال ۱۴۱۹، سی سال دیگر، چه شکلی خواهد داشت؟

* این جمله را از عزیزی نقل می کنم که روز شنبه در این مورد با هم حرف زدیم.

منبع تصاویر – نیم دایره، مجله ی ماشین

ویدئوی روز – بازیگر

قبلا اینجا درمورد قطعه ی «بازیگر» حرف زدیم (ببینید: موسیقی هفته: بسه، دروغ بسه، دیگه بسه). ویدئوی این آهنگ را ببینید.

(لینک مستقیم به ویدئو)

ترجمه از نوع تخیلی در ۲۰:۳۰

ron_paul_both.jpg

صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران در برنامه ی ۲۰:۳۰ به «معرفی چهره ی واقعی عطاالله مهاجرانی» پرداخت. در دقیقه ی ۱:۲۲ این ویدئو سخنرانی ران پال Ron Paul، نماینده ی جمهوری خواه کنگره ی آمریکا، به این ترتیب ترجمه شد،

افرادی که با نام گروه کیان در سالهای گذشته در ایران فعالیت می کردند، و گروه های امثال اون، ثمرات بزرگی را برای منافع جامعه ی آمریکایی ما به همراه داشتند. اگر ما بتوانیم به ایجاد چنین گروه هایی به تعداد زیاد در ایران کمک کنیم بدون شک موفقیت روزافزونی خواهیم داشت. شاه کلید باز کردن قفل براندازی نظام حاکم در ایران افرادی همچون گروه کیان هستند.

تصاویر پخش شده بخشهایی از سخنرانی مشهور ران پاول با نام What If هستند که در آن این نماینده ی کنگره دقیقا برعکس ترجمه ی پخش شده از سیاست خارجی آمریکا به شدت انتقاد می کند. به کمک زیرصدای موجود در ویدئوی ۲۰:۳۰ می دانیم که اصل این ویدئو از دقیقه ی ۰:۲۷ ویدئوی اصلی برداشته شده است. در این قسمت ران پال می گوید،

What if propping up repressive regimes in the Middle East endangers both the United States and Israel?

What if occupying countries like Iraq and Afghanistan – and bombing Pakistan – is directly related to the hatred directed toward us and has nothing to do with being free and prosperous?

What if someday it dawns on us that losing over 5,000 American military personnel in the Middle East since 9/11 is not a fair trade-off for the loss of nearly 3,000 American citizens, no matter how many Iraqi, Pakistani, and Afghan people are killed or displaced?

آیا روزی متوجه نخواهیم شد که پشتیبانی از رژیم های ستم پیشه در خاورمیانه آمریکا و اسراییل را با خطر مواجه خواهد کرد؟ آیا روزی متوجه نخواهیم شد که اشغال کشورهایی مانند عراق و افغانستان، و بمباران پاکستان، مستقیما با نفرت مردمان از ما مرتبط است و این مساله ربطی به آزادی و رفاه ما ندارد؟ …

اینکه کجای این جمله ها به «حلقه ی کیان» اشاره شده بود باید از مترجم برنامه ی ۲۰:۳۰ بپرسیم. بفرمایید اگر اشتباه می کنم.

ویدئوها را اینجا ببینید،

(لینک مستقیم به ویدئو)

(لینک مستقیم به ویدئو)

words_s.jpgاول) تابناک می نویسد،

در صورت عدم حذف کلمه «عدالت»: اجرای کالیگولا متوقف می‌شود

… نکته دیگری که بسیار مورد تاکید … (کارشناسان نظارت و ارزشیابی اداره کل هنرهای نمایشی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) قرار گرفته حذف کلیه عبارت های مرتبط با «عدالت» است؛ به گونه ای که به طور موکد از گروه خواسته شده به هر نحو ، حق به کار بردن عبارت « عدالت » را ندارند؛ ضمن این که اگر در پاره ای از فرازهای نمایشی با تشویق تماشاگران مواجه شوند، عواقب ناخوشایندی برای کارگردان در پی خواهد داشت….

دوم) محمدرضا شجریان می خواند،

امروز سرمست آمدم تا دیر را ویران کنم، گرز فریدونی کشم ضحاک را سر بشکنم

تماشاگران ِ ایرانی ِ خارج نشین سوت و کف می زنند. استاد ادامه می دهد،

گر محتسب جوید مرا تا در رهی کوبد مرا، من دست و پایش در زمان با فرق و دندان بشکنم

و باز سالن از صدای تشویق پر می شود.

(لینک مستقیم به ویدئو)

«کوتاه نویسی» پدیده ی فراگیر ِ وبلاگستان فارسی است. نه فقط وبلاگ های متعددی در سپهر وبلاگی وجود دارند که به مینیمال نویسی اختصاص داده شده اند، که بسیاری از «بلند نویسان» هم گاهی کوتاه می نویسند. علاوه بر این، کاربران گوگل ریدر می دانند که پست های «مینیمال»، بسیاری از اوقات سهم بیشتری از لایک و همخوان share را، نسبت به مطالب بلندتر، به خود اختصاص می دهند. از اینهمه نباید اینطور نتیجه گیری کرد که کوتاه نویسی صرفا جریانی در وبلاگستان فارسی است؛ سرویس های میکرووبلاگ نویسی، مثل توییتر، عملا از آخرین پدیده های مهم وب هستند. این اما سوالی است که من جواب آن را نمی دانم: در مقایسه با وبلاگستان به معنای جهانی آن، میزان تمایل ِ وبلاگستان ِ ایرانی به کوتاه نویسی چقدر است؟ یا اینطور بپرسیم: آیا این نظریه درست است که وبلاگ نویسان فارسی زبان بیش از نویسندگان به زبان های دیگر کوتاه نویس شده اند؟

جواب این سوال هر چه باشد، می دانیم که کلمات ِ زیادی در یک سال اخیرتبدیل به نشانه شده اند. «سبز»، «ندا»، «ساندیس»، «سیب زمینی»، «جلبک»، و حتی کلماتی نظیر «شهید»، که بیست سال پیش در چهارچوب دیگری تعریف می شدند، حالا هر کدام از کلمه بودن در آمده اند و به نماد تبدیل شده اند. نظیر همین فرایند، نفس ِ خوانده شدن نیم مصرع «ضحاک را سر بشکنم» را تبدیل به یک عمل سیاسی می کند و باعث می شود کارمندان نظام حاکم از ذکر کلمه ی «عدالت» هراسان باشند.

words.jpg

برای این نظریه شاهد زیادی ندارم، پس با هم فکر کنیم: با رادیکال شدن فضا دیگر مساله این نیست که چه چیزی صحیح است و چه چیزی باید برود. حالا در بخشی از جامعه که فعالیت اجتماعی دارد، ذهن های بیشتری تکلیف ِ نظری خود را روشن کرده اند و زمان زمانه ی عمل است. «او» باید برود. این «او» برای طیف های مختلف به سمت چهره ها و گروه های سیاسی متفاوتی اشاره می کند، اما نتیجه یکسان است: «او»یی هست که باید برود. در چنین فضایی، دیگر کلام برای استدلال و رسیدن به فضای فکری یکسان استفاده نمی شود. حالا دوباره، مثل سی سال پیش، کلمات تبدیل به گلوله شده اند. استفاده از کلمات «ضحاک» و «جلبک» حالا یک فعل سیاسی است و این نکته را هم «دیکتاتور» به خوبی می داند و هم «سبزها».

اینکه «ملاک حال فعلی افراد است» دقیقا یعنی چه؟

این جمله مدتی است که از دهان های مختلفی بیرون می آید که «ملاک حال فعلی افراد است». اما این عبارت دقیقا یعنی چه.

اگر حوصله ی ریاضیات را ندارید از روی این پاراگراف و منحنی بعد بپرید. «راه رفتن تصادفی» Random Walk* نام کلی همه ی مدل هایی است که در آنها وضعیت ِ سیستم در هر لحظه، تابعی از مشخصات ِ سیستم در گذشته ی محدود، به اضافه ی یک عامل تصادفی است. مثلا فرض کنید توریستی بطور تصادفی در یک شهر گشت می زند و ما داریم با هلیکوپتر او را از بالا تماشا می کنیم. موقعیت توریست در شهر در هر لحظه بصورت تصادفی انتخاب می شود اما او نمی تواند ناگهان از این سر شهر به سر دیگر بپرد. به این ترتیب، موقعیت توریست در این لحظه ارتباط به موقعیت او در لحظه ی گذشته و آخرین تصمیم او دارد. اینکه میزان حافظه ی این سیستم چقدر است، یعنی چند وضعیت قبلی در تعیین وضعیت در این لحظه موثر هستند، یکی از پارامترهایی است که رفتار این سیستم را کنترل می کند. مثال بزنیم. شکل زیر دو اندازه گیری فرضی از دمای یک نقطه در یک اتاق در یک بازه ی کوتاه را نشان می دهند. منحنی قرمز وضعیتی را نشان می دهد که «ملاک حال فعلی افراد» است. در این وضعیت ممکن است در این لحظه دما در این نقطه ۲۸ درجه باشد و ثانیه بعد دما در همین نقطه ۳۴ درجه باشد. منحنی سبز وضعیت حافظه دار را نشان می دهد. در این وضعیت دمای هوا یک ثانیه بعد از اینکه ۲۸ درجه بوده است به احتمال بسیار بالایی چیزی بین ۲۷ و ۲۹ است. اما این همه یعنی چه.

history_s.png

سیستمی که معیارش «حال فعلی افراد» باشد اینرسی ندارد و در آن تغییرات شدید در زمان های کوتاه ممکن است. چنین سیستمی در واقع بطور رسمی «بدون حافظه» نامیده می شود. در این برداشت، تلاش رهبران نظام حاکم بر ایران برای بردن ساختار حکومتی به سمت بی حافظه بودن می تواند اینگونه تفسیر شود که آنها می خواهند تغییرات عمده ای اعمال کنند که بدلیل اینرسی ساختار عملی نیست. اما این تنها نیمی از مساله است.

نگاهی به ساختار حاکمیت در ایران نشان می دهد که در این نظام حکومتی مسیرهای بسته ای وجود دارند که از رای شهروندان به اندازه های مختلف مصون هستند. برای مثال حلقه ی رهبر-شورای نگهبان-مجلس خبرگان-رهبر یا دور ِ رهبر -قوه ی قضاییه-شورای نگهبان-مجلس خبرگان-رهبر را ببینید. مساله ی اساسی این است که این حلقه ها دقیقا باعث می شوند که ساختار سیاسی لخت و پراینرسی بشود و روند تغییرات در آن کند باشد. برای مقایسه جالب است از خودمان بپرسیم در چند کشور،  بالاترین مقام سیاسی، که قدرتهای اجرایی فراوانی نیز دارد،  در سی سال گذشته تنها یک بار دست به دست شده است.

power_bamdadi.png

(تصویر از بامدادی عزیز – تصویر دیگر را در بامدادی ببینید)

این همه را می توان اینطور تفسیر کرد که گروه سیاسی حاکم بر ایران اساسا به دنبال کم کردن لختی سیستم و تازه کردن بخشهای کهنه نیست، چرا که مراکز مهم همین ساختار دقیقا همان نقاطی هستند که از دسترس تغییرات دور هستند. یک نظریه این است که بخش کهنه ی نظام می خواهد با ملاک قرار دادن «حال فعلی افراد» با رقبای قدیمی خود تسویه حساب کند و پس از آن دوباره ملاک «چه کسی پرسابقه تر است» فرمانروا خواهد بود.

تشکر – این پست بدون تصویر بسیاری خوبی که از بامدادی وام گرفته ام نمی توانست نوشته شود. از این رفیق نازنین متشکرم.

* معادل فارسی این کلمه در متون فیزیکی گویا «ولگشت» است. ممنون از مریم.

shajarian_torontos.jpgهیچ کداممان شیفته ی آواز شجریان و حتی لزوما موسیقی ایرانی نبودیم اما در آخرین لحظه بلیط کنسرت را گرفتیم. از تقاطع خیابان کینگ و سیمکو که به سمت روی تامسون هال پیچیدیم، تهرانتو جلوی چشممان پدیدار شد: جمعیت ِ ایرانی به دیدن استاد آمده بودند اما حالا بیرون سالن جمع شده بودند و «معاشرت» می کردند. چند دقیقه طول کشید که از درهای سالن داخل برویم؛ مردمی که تو می رفتند همان دم در آشنایی پیدا می کردند و سلام و احوال پرسی و چاق سلامتی همانجا به راه می افتاد. استاد که وارد شد همه دست زدند و کم کم سالن ساکت شد. حالا گروه موسیقی اشان را می زدند و هر لحظه فلاشی از جایی بیرون می جهید. در شروع مراسم همان صدای انگلیسی زبانی که خوش آمد گفته بود و به رسیدن سالگرد انتخابات و نقش استاد اشاره کرده بود، توضیح هم داده بود که عکس برداری ممنوع است اما همچنان نگهبانان ِ فارسی-ندان در سالن از این طرف به آن طرف می رفتند و با دوربین داران بازی موش و گربه می کردند. حالا ناگهان جمعیت متلاطم می شد و دست می زد؛ استاد جایی گفته بود «ضحاک». دوباره سالن منفجر می شد؛ استاد از غربت گفته بود. از سالن که بیرون می رفتیم خانمی به همراهش می گفت «با این چیزهایی که خونده دیگه ایران نمی تونه بره»، همراه نازنینم گفت «خلایق مجسمه ی شهامت هستند». البته استاد جز حافظ و مولوی و «تنها نمان به درد» چیزی نخوانده بود. و البته با این مقدمه ی طولانی، من با احترام کامل به نویسنده ی این نوشته با آن مخالف هستم: «اندر احوالات ِ شجریان در تورنتو»

می شود بطلمیوس بشویم و تئوری بدهیم که زمین مرکز هستی است و بعد که مشاهده با انتظارمان نخواند پشتمان را به آسمان بکنیم یا حتی چیزی هم نثارش کنیم. به نظرم نوشتن از «خرانگی» جمعیت شرکت کننده در کنسرت شجریان هم از همین جنس است.

ما مردمی هستیم که با یک «ضحاک» شنیدن غش و ضعف می رویم و دیر به کنسرت می رسیم و باید در کنسرت عکس بگیریم*. ما می توانیم با هم حرف بزنیم که هر کدام از این رفتارها را اصلاح کنیم، اگر لازم بدانیم که اصلاح بکنیم. این اصلا عجیب نیست. آن چیزی که عجیب است، و به نظرم باید درموردش جدی حرف زد، این است که در همین جامعه ی کوچک هم طبقه ی برتر و جماعت بدتر تعریف کنیم و بعد در مورد «جماعت» ِ دیگر بنویسیم. این به نظرم رفتار عجیبی است.

shajarian_toronto2s.jpg

* من البته قبل از شروع مراسم و بعد از پایان ِ آن عکس گرفتم.

spam_persian_gulf2.jpgچند روز پیش ایمیلی با این عنوان گرفتم،

رای گیری عرب ها برای تغییر نام خلیج فارس

در متن ایمیل، که مشخص بود چندین بار دست به دست شده بود، اینطور توضیح داده شده بود،

به تازگی عرب ها یک نظر سنجی برای تغییر نام خلیج فارس با نام مجعول خلیج ع ر ب ی و پیشنهاد آن به گوگل راه اندازی کرده اند. به لینک زیر بروید ودر این رای گیری شرکت کنید و به خلیج فارس رای دهید

http://www.persianorarabiangulf.com

ترافیک سایت زیاد است لطفا بعد از ورود چند دقیقه صبر کنید. این ایمیل را حداقل برای ۱۵ نفر فوروارد کنید (شکل و ظاهر از متن ایمیل)

نمی خواهم درمورد استفاده از عنوان «عرب ها» یا جمله ی «این ایمیل را حداقل برای ۱۵ نفر فوروارد کنید» در انتهای متن حرف بزنم. درمورد چیزهای دیگری هم نمی خواهم حرف بزنم از جمله اینکه آگهی های گوگل بالای وبسایت مورد اشاره می تواند نشان دهنده ی این باشد که کسی که این «نظرسنجی» را راه انداخته است ممکن است بیشتر از هر هدف ِ بشردوستانه ی دیگری راهی برای نان در آوردن از دعوای دو ملت پیدا کرده باشد. اینکه اولین نظر در همان سایت از این کار به عنوان «خنده دار ترین نظرسنجی تاریخ» یاد کرده است و بقیه ی کامنت ها چند تا درمیان تکراری هستند هم نکات ی جالب توجهی هستند. اما از این همه که بگذریم این نکته که به ادعای این سایت تا این لحظه حدود ۳۰۰ هزار رای برای «خلیج فارس» در صندوق این نظرسنجی ریخته شده است نکته ای است که توجه من را بیشتر جلب کرده است.

spam_persian_gulf.png

در این شکی نیست که مساله ی خلیج فارس/خلیج/خلیج عربی نکته ی مهمی است. اما نکته ی مهم تر نحوه ی پیگیری این خواسته است. چیزی که بعد از دیدن این ایمیل ذهن من را بیشتر به خودش مشغول کرد تفاوت ِ ساختار و سازماندهی دو گروهی است که این خلیج را به سمت «فارس» و «عربی» بودن می کشند. سمتی که «خلیج» و «خلیج عربی» را می پسندد در لایه اول از شهروندان تشکیل می شود. از دوستان عربم شنیده ام که از خلیج فارس به سادگی با نام «خلیج» یاد می کنند. اما این فقط اولین لایه ی پشتیبانان ِ حذف «فارس» از نام این منطقه ی جغرافیایی است. لایه بعدی سرمایه دارانی هستند که، به دلایل متعدد، برای این تغییر پول خرج می کنند و «خلیج» را به جای «خلیج فارس» در ذهن ها جا می اندازند. لایه ی بعدی سیاست مدارانی هستند که به پشتیبانی این حمایت اجتماعی-اقتصادی، و به دلایل متعدد از جمله خشنود کردن مردم ِ خود، «فارس» ِ خلیج فارس را قیچی می کنند. عملا در سمت ِ «عربی» مساله یک ساختار ِ قابل مشاهده برای رسیدن به هدف خود تلاش می کند.

spam_persian_gulf3.jpgحالا به سمت ِ فارس ِ مساله نگاه کنیم. به نظر می رسد در چند دهه ی اخیر این نظریه از سوی عده ی زیادی پذیرفته شده است که با حمایت مردمی و پر کردن نظرسنجی و نامه ی سرگشاده می توان «فارس» ِ خلیج فارس را سرجایش حفظ کرد. سمت ِ ایرانی غائله نه سرمایه دار شاخصی در دسترس دارد و نه دولتش اساسا این فرصت و توان را دارد که در میانه ی حفاظت و حمایت از «مستضفین جهان» و «سیلی زدن به استکبار جهانی»، برای فارس ماندن این آبراهه تلاش کند. حتی بالعکس، قابل تصور، و شاید حتی قابل درک، است که نظام جمهوری اسلامی ایران برای حل بخشی از مشکلات خود با جهان خارج ممکن است «فارس» ِ خلیج فارس را با «حق مسلم» تاخت بزند.

به نظرم اغراق نیست اگر بگوییم که ما شهروندان ایرانی بهترین نوع رابطه ای که با ساختار حکومتی مان سراغ داریم از جنس عدم مزاحمت است. این یعنی اگر حکومت مان مرحمت کند و فتیله ی «مرگ بر آمریکا»یش را پایین بکشد و حواسش باشد که در کنفرانس های بین المللی «فارس» خلیج فارس را فراموش نکند ما می توانیم نفس راحتی بکشیم. مساله ی اساسی اما این است که به این ترتیب کاری پیش نمی رود. یا اینطور بگوییم، موج شهروندی اساسا وسیله ی ارتباطی مناسبی برای رساندن صدای شهروندان یک کشور به سازمان های بین المللی و دولت های دیگر نیست. این تلاش ها زمانی معنی پیدا می کند که بتواند ازطریق ارتباطات بین المللی حرفی را به کرسی بنشاند. این یعنی مثلا رییس جمهور ایران با اتکاء به مشروعیتی که از حضور اجتماعی شهروندان کسب می کند، «فارس» ِ خلیج فارس را در حضور امیر یک کشور حاشیه ی این خلیج تثبیت کند یا در یک گردهم آیی بین المللی این خواسته ی شهروندان ایران را جهانی کند.

این کاملا قابل درک است که مردمان کشوری که درگیر انواع مشکلات اجتماعی و اقتصادی است این را کاملا غیرقابل تحمل بدانند که نامشان از روی خلیجی که زمانی درون ِ سرزمینشان قرار داشته است حذف شود. قسمت تلخ مساله این است که تلاش هایی که تنها در لایه ی شهروندی انجام می شود لزوما خارج از مرزهای ایران تاثیری ندارد. موضوع زمانی به یک تراژدی تبدیل می شود که حاکمیتی که اولویت دست چندمش هم «فارس» ماندن خلیج فارس نیست یاد گرفته است که با دمیدن در احساسات وطن دوستی شهروندانش می تواند برای خود مشروعیت کسب کند.

پس نوشت: اشتباه گرامری جملات وبسایت و بقیه ی لینک های صفحه هم جالب هستند.

انتخابات ایران؛ یک سال بعد: شبکه های اجتماعی اینترنتی

(لینک مستقیم به ویدئودر یوتیوب)

سال گذشته در همین روزها، فیسبوک و توئیتر در اینترنت، پر بود از تبلیغات برای چهار نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران. چند روز بعد که با بالاگرفتن اعتراض ها، اطلاع رسانی از داخل ایران محدود شد، همین سایت ها، منبعی شدند برای چرخش اطلاعات. تصاویر کشته شدگان حوادث پس از انتخابات برای اولین بار به یوتیوب و فیسبوک فرستاده شد. و از طریق این سایت ها در رسانه های دنیا پخش شد. اما حامیان دولت ایران از شبکه های سایبر چگونه استفاده کردند؟ در سالگرد انتخابات ریاست جمهوری ایران، ندا سانیچ نگاهی داشته به نقش این شبکه های اجتماعی در یک سال گذشته.

روزانه: عوالم صبحگاهی یک وبلاگ نویس/برنامه نویس

1998-01-13.gifکار تخصصی من طراحی الگوریتم در حوزه ی پردازش تصویر و بینایی ماشین است. این یعنی یک مسله ی نوعی که به من واگذار می شود چنین ساختاری دارد:

یک بانک بزرگ احتیاج به یک سیستم هوشمند برای نظارت بر نحوه ی استفاده ی افراد از سیستم های عابربانک اش دارد. این سیستم باید بتواند چهره ی فردی که جلوی دستگاه ایستاده است را تشخیص بدهد و مطمئن بشود که همین فرد در زمان های پیش از این به این حساب دسترسی داشته است. علاوه بر این، ماشین باید درصورتی که فرد نقاب به چهره زده است از دادن سرویس خودداری کند.

از آنجا که سالها از ابداع کامپیوتر و روشهایی پردازش تصویر می گذرد، بنابراین خیلی بعید است که مساله ای در این حوزه تعریف شود که هیچ سابقه ای نداشته باشد. این یعنی هر روش جدیدی که ابداع می شود، یا هر اصلاحی که در یکی از روشهای موجود انجام می شود، باید با گذشته مقایسه شود. این مرحله ی ارزیابی evaluation است. در این مرحله الگوریتم های مختلف بر مبنای شاخصه های از پیش تعریف شده ای سنجیده می شوند و کارایی هریک در هر شاخه مشخص می شود. چنین مقایسه ای کمتر به نتیجه گیری هایی نظیر «الگوریتم یک در همه ی شاخصه ها از الگوریتم دو برتر است» می رسد. در عمل، الگوریتم هایی که خطای کمتری دارند معمولا کندتر هستند و روشی که چهره ی فرد را بهتر تشخیص می دهد لزوما نقاب ِ روی چهره ها را سریع تر و دقیق تر کشف نمی کند. با این همه، «ارزیابی ساختارمند» بعنوان روشی برای ایجاد امکان مقایسه بین روشها شناخته شده است. یا اینطور بگوییم، روشی که از مرحله ی ارزیابی نگذشته است حتی امکان مطرح شدن در مراجع علمی را ندارد. اما از این مقدمه ی طولانی به کجا می خواهم برسم.

امروز صبح که خبر جلوگیری از سخنرانی سیدحسن خمینی در مراسم بزرگداشت پدربزرگش را می خواندم به این فکر می کردم که رژیم حاکم در ورای تبلیغات و چهره ها خودش را بعنوان بهترین، یا یکی از بهترین، روشهای حل مساله ی پیچیده ی «چگونه دور هم زندگی کنیم» معرفی می کند. این یعنی سران یک ساختار سیاسی مدعی هستند که راه حلی برای زندگی جمعی، و یا حتی فردی، یک جمعیت ِ چند میلیون نفری دارند که از همه ی راه حل های موجود، یا حتی ممکن، بهتر است. اینکه این «بهتر» بودن دقیقا یعنی چه چیزی است مثل بررسی شاخصه های مختلف که حرفش را زدیم؛ یکی ادعا می کند که جیب ِ خلایق را بهتر پر می کند و یکی معتقد است که به آسمان نزدیک ترشان می کند. یکی هم ممکن است مدعی «دین و دنیای» ابنای بشر باشد. هر چه که هست، گروهی ادعایی دارد که حتما قابل ارزیابی است.

(لینک مستقیم به ویدیو)

اما این همه اصلا نکته ی پیچیده ای نیست. ساختارهای حاکم بصورت مرتب آمارهایی از موفقیت ها و حتی در مواردی شکست های خود منتشر می کنند و ناظران بیرونی، بخوان شهروندان و رسانه ها، کارایی سیستم را تحت نظارت دارند. علاوه بر این، هر چهار سال یکبار کارایی حاکمان و برآورد شهروندان از آینده ی آنها به رای عمومی گذاشته می شود. واضح است که این فرایند دقیقا قابل مقایسه با ارزیابی روشهای علمی نیست، حداقل به این دلیل که پیچیدگی مساله بسیار بیشتر است. علاوه بر این، دو روش تطابق چهره را می توان بر اساس چند معیار ِ ساده ی «دقت» و «سرعت» سنجید اما در مورد مساله ای به بزرگی «با جامعه چه کنیم» حتی معیارهای ارزیابی هم لزوما مورد توافق نیستند. اما به هر حال این خواسته ی شگرفی نیست که باید بتوانیم روشهای مختلف را ارزیابی کنیم.

2006-01-30.gifاتفاقی مانند رفراندوم ۱۲ فروردین سال ۱۳۵۸ ارزیابی پیش بینی مردم ایران از روشهای کلان جامعه شان بود. یا اینطور بگوییم، روز ۱۲ فروردین مردم ایران به این سوال پاسخ دادند «آیا شما نظام جمهوری اسلامی را از روشهای دیگر بهتر ارزیابی می کنید؟». روایت رسمی این است که بیش از ۹۸ درصد ارزیابی کنندگان به این سوال پاسخ مثبت دادند. حالا ما در نقطه ای هستیم که دیگر نیازمند پیش بینی نیستیم و کارکرد سیستم را یک دوره ی سه دهه ای دیده ایم. قاعدتا بعد از سی سال پاسخ به سوال ِ «جمهوری اسلامی، آری یا خیر» کمتر بر مبنای خیال بافی و بیشتر برپایه ی تجربه است. در چهارچوب مساله ای که حرفش را زدیم این یعنی ما سیستم تشخیص هویت را در یک بازه ی چند ساله در چند بانک آزمایش کرده ایم و حالا می توانیم نه در فضای آزمایشگاهی که در موقعیت عملی کارایی روش را ارزیابی کنیم. اگر مجریان این روش حکومت داری، بخوان «مدعیان داشتن راه حل مناسبی برای مساله ی چگونه دور هم زندگی کنیم»، هنوز مدعی هستند که چیزی برای عرضه دارند، این گروه نباید هراسی از ارزیابی روش ِ پیشنهادی خود داشته باشند.

وقتی در را باز می کردم که وارد محل کارم بشوم در ذهنم تصور می کردم که روزی رییسم بگوید،

کدی که نوشته ای را روی بانک داده ی فلان با روش بهمان ارزیابی کن و حاصل را با سه الگوریتم یک و دو و سه مقایسه کن و هفته ی بعد به من گزارش بده.

بعد تصور کردم که جواب بدهم که این کار را نمی کنم چون دلیلی برای آن نمی بینم و روشی که من انتخاب کرده ام بهترین روش است و حرفی در این مورد نیست. قاعدتا اتخاذ چنین رویه ای در زمان بسیار کوتاهی من را به اینجا می رساند که یک روز صبح کسی دم میزم بیاید و ازم محترمانه بخواهد که جل و پلاسم را جمع کنم و از ساختمان بیرون بروم. من البته می توانم قاصد و هرکسی که به حمایت از او آمد را کتک بزنم و دو دستی به میزم بچسبم و شاید حتی ساختمان را آتش بزنم. می شود هم این کار را نکنم و بپذیرم که بعضی از برنامه هایی که من نوشته ام به لعنت کسی نمی ارزیده اند. من البته برای پافشاری برای اینکه روش من بهترین است کسی را نکشته ام.

getalife.gif

کارتون ها تزیینی هستند.

زیر و روی یک چتر ِ سبز – حاشیه هایی بر یک طرح

chatr_hejab_s.jpg

از صبح که این طرح را دیده ام، اول اینجا و بعد نسخه ی بزرگتر را اینجا، دارم به پس و پیش این فریم فکر می کنم.

«چتر حجاب» ویرایش سوم – در این رگبار سهمگین نگاه چتر حجاب را فراموش مکن.

اگرچه اینجا روی «نگاه» و عنصر تصویری «چشم» تمرکز شده است، احتمالا باید طرح را با دید جامع تری نگاه کنیم؛ نوع آزاری که یک دختر ایرانی در خیابان با آن مواجه است صرفا از جنس «نگاه نامناسب» نیست که با پوشش بشود راه آن را سد کرد. به این ترتیب، یا طراح از نگاه و چشم مفاهیم عام تری را مد نظر داشته است یا ایده این است که راه آزار با نگاه شروع می شود و بنابراین با حجاب، اینجا «چتر»، می شود جلوی اتفاقات بعدی را از سرچشمه گرفت. این اما همه ی مساله نیست.

به قول دوستی که در گوگل ریدر نوشته بود «چتره،در قلعه خیبر نیست که، بالاخره میشکنه برادر!»، اگر قرار باشد که این ایده بعنوان یک راه حل عملی برای ایجاد امنیت برای بانوان ایرانی پیشنهاد شود باید کسی فکر کرده باشد که چه چیزی جلوی تولیدمثل و ازدیاد چشم های مزاحم، و به طبع آن دهان های مزاحم و باقی اعضای مزاحم، را خواهد گرفت. این موضوعی است که در این طرح من ردی ازش نمی بینم. یا اینطور بگوییم، اینجا تمرکز روی یک برنامه ی کوتاه مدت برای خلاصی از شر چشم های مزاحم است و لزوما ایده ی درازمدتی برای کم کردن جمعیت این موجودات موذی وجود ندارد. و البته این موضوع زمانی جالب توجه می شود که یک جستجوی سردستی نشان می دهد که طراح این تصویر و چند وبلاگ نویس که طرح را منتشر کرده اند و چند نفر که ایده هایی برای «بهبود»ش داده اند همگی نه از جنس «موجودات زیر چتری» که از طایفه ی کسانی هستندکه باید نگران چشم و باقی جوارح شان بود .