بایگانی مربوط به بهمن, ۱۳۸۸

روزانه: سبز

دفتر ژاپن خواسته که یک ویدئوی نمایشی از سیستمی که رویش کار می کنیم بفرستیم. همین طور که دارم حرف می زنم و ورودی های نرم افزار را ردیف می کنم، کاغذ را هم تنظیم می کنم. قبل از اینکه ویدئو را بفرستیم قرار می شود یک نگاه سریع کنم که مشکلی نباشد. می بینم دستم با دستبند سبز توی فریم آمده. فرصت نیست دوباره فیلم بگیریم. نمی خواهم هم بگیریم. ویدئو با دستبند سبز می رود ژاپن.

demo_video_green_cropped_small.jpg

مردی که زیاد هورت می کشید – اندر مصایب زندگی در موزاییک

eating_s.png همکار من صبح که پشت میزش می نشیند اول یک کاسه ماست سر می کشد، بعد یک سیب بزرگ را با ولع گاز می زند و تا ته می خورد. سیب همیشه سفید است. ماست که تمام می شود، همکار من از پشت میزش بلند می شود. وقتی دارد می رود من همیشه سرم را برمی گردانم و بهش زل می زنم. می دانم وقتی برمی گردد چای بزرگی آورده است که از لبه ی لیوان هورت بکشد. همکار من غذا که می خورد دل من را آشوب می کند و من از این دیوانه می شوم که همکار من هورت کشیدن را چیزی مثل نفس کشیدن یا پلک زدن می داند.

رفیقی یکبار به بخش اداری شکایت کرده بود که همکارش زیاد آروغ می زند. یا شاید باد می دهد، یا چیزی شبیه این. بهش گفته بودند این یک مساله فرهنگی است و بنابراین نمی توانند کاری بکنند. لابد این هم که کسی سیب را طوری بخورد که تو دیگر سیب جز در وضعیت قاچ شده از گلویت پایین نرود یک مساله فرهنگی است.

آدمی می میرد، یا در خواب راه می افتد، یا روحش پرواز می کند، یا چیزی شبیه این. بعد آدم قصه، همانطور که از دیوار رد می شود یا تلوتلو می خورد، خودش را می بیند و می بیند که خودش را نمی دیده است و متنبه می شود و بسته به مذاق نویسنده به زندگی برمی گردد که رفتارش را جبران کند یا با سر توی دود و آتش و گنداب فرو می رود.

صدای هورت کشیدن همکارم که بالا می رود، درست در همان لحظه که انگار درست وسط حلقش نشسته ام و صدای جویدن سیب را از همان تو می شنوم، وقتی ته کاسه ی ماست را نگاه می کند که چیزی هست که با زبانش بیرون بکشد یا نه، دقیقا در همان لحظه، همان موقع فکر می کنم لابد در موزاییکی که هر آدمش از یک گوشه ی دنیا آمده من هم «ماست سرکشیدن» هایی دارم که حال بقیه را خراب می کند. درست در همان لحظه، برای نجات خودم از اتهام مهوع بودن، بر می گردم و به همکارم که کاسه را دم دهنش گرفته لبخند می زنم. همکارم لبخند کوچکی می زند و زبانش را در کاسه می چرخاند.

ما در هیاهوی خودمان غرق خواهیم شد

توضیح: این نوشته به جنبش سبز ارتباطی ندارد و سبز بودن پیراهن این آقا صرفا تصادفی است.

ما در هیاهوی خودمان غرق خواهیم شد

google_bazz.png

یک هفته دیگر درمورد این نوشته حرف می زنیم.

روزانه: فردا قرار بود روز آزادی باشد

امروز از صبح روی موبایل پیامک آمده است. شماره مال تورنتو نیست. بالاخره عصری که از سرکار آمده ام زنگ زده ام. یک رفیق کانادایی است. می گوید نگران فردا است. می پرسد فکر می کنی مردم چه کار می کنند؟ چیزی نمی دانم. بهش می گویم.

نشستم پست بنویسم. در مورد خشونت می خواهم بنویسم. درمورد آدمیزادهای مثل خودمان که نه فقط خشونت را تقبیح نمی کنند و تکذیب نمی کنند که رویشان می شود زل بزنند بهمان و شاخ و شانه بکشند که “ما اینیم”. جمله ها جور نمی شوند.

شب است و چهره ی میهن سیاهه.

سرود از اینجا

برای وقتهایی که مخت باید هنگ کند اما نمی کند

mousewheel4c.jpg نمی دانم Scalability را چه می شود ترجمه کرد. خلاصه اش این می شود: وقتی داری ویدیوی یوتیوب نگاه می کنی، اگر همان لحظه کسی در همان نزدیکی با اسکایپ به کسی زنگ بزند و پهنای باندی که به تو می رسد کم بشود، ویدیوی تو همچنان پخش می شود، چون استاندارد ارتباطی بلد است کیفیت را فدا کند اما همچنان کارش را انجام بدهد*. حالا قضیه این است که مخ من و تو هم قابلیتی مشابه این دارد**. اما این یعنی چه.

Scalable بودن قوای ذهنی یعنی وقتی تحت فشار هستیم هنگ نمی کنیم که چشممان برود بالا و سفید بشود و شترق بیافتیم زمین. در چنین وضعیتی همچنان از قوای ذهنی مان استفاده می کنیم، تنها با این تفاوت که از دید یک ناظر بیرونی، و یا از دید خودمان وقتی بعدا و در آرامش به اتفاقات فکر می کنیم، بعضی واکنش ها می توانسته است خیلی بهتر باشد و خیلی جاها رسما خنگ بوده ایم. اما این یعنی چه.

برنامه نویس باشی می دانی که یک کار خطرناک این است که وقتی کدت کار نمی کند همچنان سرش بنشینی و زور بزنی. در چنین حالتی بهترین راه حل این است که بروی یک دوری بزنی و بعد بیایی سراغ مشکل (نظیر همین قضیه در زمان حل کردن مسایل دیگری هم اتفاق می افتد). گذشته از همه ی دلایل دیگر، مساله در چنین حالتی این است که ذهن که خسته می شود تصمیم نمی گیرد که خاموش بشود. در چنین حالتی یک مغز ِ خسته سعی می کند Scalable باشد و همچنان کار کند، اما کیفیت محصولاتش بد است و بنابراین، بیشتر از حل مساله، مساله ایجاد می کند و این یعنی بازخورد مثبت و انفجار. اما چرا دارم این حرفها را می زنم.

گاهی باید بعضی آدمها را گرفت، آرام که شاکی نشود، بعد ازشان پرسید «یک لیوان آب خنک می خوای؟» اینطوری ممکن است بشود راضی شان کرد زندگی یک نوع دویدن بی پایان دور ِ هیچ نیست.

پانوشت ها:

* این تعریف Scalable Video Coding است و Scalability لزوما صرفا به این معنی نیست. مطمئن نیستم استانداردی که یوتیوب استفاده می کند دقیقا Scalable هست یا نه. این مثال ممکن است دقیق نباشد.

** توضیح دقیقش را جایی دارم و می شود برگردیم و از روی یادداشت ها دقیق حرف بزنیم، اما همین نادقیق حرف بزنیم که به کارمان برسیم.

عکس روز: نسبیت – دو

hot_drink_cartoon.jpg

اندر خطرات نوشیدنی های داغ در سرمای زمستان – از مترو.

مرتبط: عکس روز: نسبیت ِ شکمی

water_glass.jpgقضیه ی اساسی این است: برای مساله های ساده ای جوابهای ساده ای وجود دارد که در شرایط عملی صرفا ساده انگارانه و نادرست هستند. این به نظرم نکته ی جالبی است و یک هشدار بزرگ که حداقل برای مساله های بزرگ نسخه های ساده نپیچیم.

لیوانی را زیر شیر آب می گیریم تا پر شود. مساله این است: چقدر طول می کشد که لیوان پر شود؟

فرض کنیم حجم لیوان V است و خروجی آب شیر w است. واحد حجم را سانتی متر مکعب می گیریم و واحد خروجی آب را سانتی متر مکعب در ثانیه. بنابراین احتمالا حدس اول ما این است که زمانی که طول می کشد که لیوان پر شود V/w ثانیه است. همه ی موضوع این نوشته این است که این جواب لزوما در همه ی شرایط درست نیست.

فرض کنیم شیر را از حالت بسته کم کم باز می کنیم. تا زمانی که خروجی شیر به میزان خاصی برسد، رابطه ی t=V/w درست است. اما کم کم که شیر را بیشتر باز می کنیم، آب ِ درون لیوان حرکت شدیدتری پیدا می کند و پرکردن لیوان سخت تر می شود. همین حالا می توانید امتحان کنید: اگر واقعا مهم است که لیوان پر شود استراتژی خوب این است که شیر را زیاد باز کنید و بعد کم کم آن را ببندید. اینجا فرض می کنیم قرار است شیربا خروجی تعیین شده ی w باز شود و روی همین خروجی تا زمان بسته شدن ثابت بماند. بنابراین با زیاد شدن خروجی آب، از یک میزان قابل اندازه گیری به بعد، زمان پر شدن لیوان اتفاقا بالا می رود. حالا فرض کنیم خروجی شیر آب را همچنان زیاد می کنیم. یا اینطور بگوییم، فرض کنیم w به سمت بی نهایت میل می کند. لحظه ای هست که در آن لیوان می شکند و این یعنی زمان پر شدن لیوان هم به بی نهایت میل می کند.

در شکل پایین منحنی خط چین وضعیت ساده شده ی t=V/w و منحنی پررنگ نمایشی از وضعیتی که در عمل رخ می دهد را نشان می دهد.

glass_plot.png

خلاصه کنیم: لزوما با زیاد شدن خروجی شیر آب، لیوان سریع تر پر نمی شود: وقتی خروجی شیر آب از میزان خاصی بیشتر باشد آب درون لیوان به چرخش می افتد و زمان پر شدن به جای کمتر شدن بیشتر می شود. همینطوربا خیلی زیاد شدن ِ خروجی ِ آب، لیوان می شکند و عملا هرگز پر نمی شود.

اول این پست مریم را بخوانید:

داروی هومیوپاتی؟ هیچی‌ اون تو نیست

ساعت ۱۰:۲۳ امروز به وقت بریتانیا، حدود ۳۰۰ منتقد هومیوپاتی قرار است اوردوز دست جمعی‌ کنند! آنها در قالب کمپین ۱۰،۲۳ می‌‌خواهند همهٔ دارویی را که برای یک دوره کامل چند ماهه درمان هومیوپاتی تجویز میشود یک جا بخورند. … ادعای منتقدان هومیوپاتی آن است که در این دارو عملا هیچ چیزی جز آب وجود ندارد. …بنابرین با خوردن همهٔ دارو هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.

به نظرم ایده ی این کمپین بسیار نبوغ آمیز است. اما مساله ی اساسی این است که این کمپین برای بررسی صحت یک نظریه از ابزاری استفاده می کند که لزوما برای طرفداران آن نظریه مشروعیت ندارد. مثال می زنم.

تصور کنید که می خواهید به کسی نشان بدهید که حیات پس از مرگ وجود ندارد. برای این کار چهار دوربین دید در شب و دو میکروفن درون یک تابوت می گذارید و با یک مرده خاک می کنید. دو سنسور لرزش سنج هم، یکی داخل دهان مردن و یکی چسبیده به ران پایش، داخل قبر می گذارید. حالا می نشینید و به اطلاعات ورودی روی مونیتور زل می زنید. بعد از یک هفته قاعدتا به جز صدای گازهایی که از گوشت ِ در حال فساد بیرون می آید چیزی نخواهید شنید. اما آیا این اثباتی برای این نظریه است که «حیات پس از مرگ وجود ندارد»؟

دقت کنیم که نظریه هایی مانند حیات پس از مرگ، و حتی هومیوپاتی، اهمیت سیاسی دارند. یا اینطور بگوییم معتقد به این نظریه ها دربرابر رد آنها از خود مقاومت نشان می دهد. به عبارت دیگر برخی نظریه ها بزرگتر از صرفا یک ابزار هستند. یک مثال بزنیم: شما ممکن است اگر بشنوید شیرکاکائو از چای مفید تر است در همان لحظه کافر به چای و مومن به شیرکاکائو شوید، اما نظر شما نسبت به «نظام سرمایه داری» یا «معنویت» روی نوع نگاه شما به دنیا تاثیر بزرگتری، نسبت به سوال «چای یا شیرکاکائو؟»، دارد و بنابراین برای تغییر ِ موضع اینرسی بالاتری دارید.

به قضیه ی هومیوپاتی برگردیم. اگر من به هومیوپاتی معتقد بودم، اولین جوابم به این کمپین این بود،

نوع تاثیر داروی هومیوپاتی با کارکرد داروهای معمولی متفاوت است و این داروها بصورت حجمی کار نمی کنند. مثلا اگر شما معمولا با یک بشقاب غذا سیر می شوید، با سه بشقاب دل درد می گیرید، اما اگر به شما هجده برابر معمول محبت شود شما صرفا خوشحال تر می شوید. هومیوپاتی انتقال عصاره ی عشق هستی به آدمیزاد است.

خلاصه کنیم: باید اول مطمئن شد که آقا یا خانم معتقد به هومیوپاتی به عملگر جمع باور دارد یا خیر.

پس نوشت: به جمله ی آخر دقت کردید (این جمله: «هومیوپاتی انتقال عصاره ی عشق هستی به آدمیزاد است»)؟ در مورد این جمله ها حرف بزنیم.

* مثلا فرض کنید یک گوسفند به اضافه ی یک گوسفند و باقی قضایا.

نامه ی وارده: اعتراض مدنی یا بی‌فرهنگی سبز؟

این نامه ی وارده را امیر عزیز فرستاده است. اگر شما هم مطلبی نوشته اید اما وبلاگ ندارید یا به هر دلیل مطلب را نمی خواهید در وبلاگتان بگذارید، نوشته/عکس/ویدئوتان (یا هر چیز دیگری) را بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

اعتراض مدنی یا بی‌فرهنگی سبز؟

حتماً ماجرای اعتراضات عده‌ای از طرفداران جنبش سبز در کنسرتی که توسط جمهوری اسلامی با نام صلح و امید در هلند برگذار شد، و به درگیری‌ بین حاضرین با هم و نیروهای امنیتی سالن منجر شد، رو شنیده‌ید. امشب فیلم این درگیریها رو رو یوتیوب دیدم. اما تنها چیزی که نمیشد تو این اعتراضات دید،‌ یک حرکت اعتراض‌امیز منطقی توسط کسانی بود که اصولاً قرار بود برای نشون دادن خشم خودشون از نامگذاری کنسرت به نام صلح و آگاه کردن ناآگاهان حاضر در مراسم از اتفاقات اخیر انجام بشه.

(لینک مستقیم به ویدیو)

در اینکه برگزاری این کنسرت، نامگذاری اون به نام صلح ، اونم دو روز بعد از اون اعدام‌های پرسر و صدای سیاسی از طرف حکومتی که اصولاً موسیقی براش تابو و یک ناهنجاری شرعی‌ه ،یک حرکت نفرت‌انگیز و غیرقابل‌توجیهه صحبتی نیست. اساساً جای اعتراض هم دارد. اما مساله‌ای که به شدت آزاردهنده‌ست، رفتارهاییه که از به اصطلاح طرفداران جنبش سبز می‌بینیم. اخلال در برگزاری یک کنسرت موسیقی، با حرکاتی که اصولاً جایی در اعتراضات مدنی دموکرانیک نداره، نه تنها برای جنبش سبز سودبخش نیست، بلکه وجهه جهانی این جنبش رو هم زیر سوال می‌بره. مگر نه اینه که ما می‌خوایم خودمون، طرز فکرمون و فرهنگ‌مون رو متفاوت از دولت و حکومتی نشون بدیم که خودش رو نماینده‌ی ما ایرانی‌ها در دنیا می‌دونه؟ مگر غیر از اینه که تمام اون‌چیزی که دنیا در این سی‌ساله از ایران و ایرانی دیده و شنیده،‌ تصویر نادرستی بوده که همیشه می‌خواستیم خودمون رو ازش جدا کنیم؟ پس حرکاتی مثل سر و صداهای آزاردهنده‌ی (یا به قول‌ یکی از کامنت‌ها جیغ و دادهای) اون زن ایرانی که داره طرفداران رژیم رو با لحن و شکلی زننده،‌ مورد خطاب قرار میده، یا به روی سن رفتن اون مرد و نمایش اعتراضش با آن وضعیت چه محلی از اعراب داره؟ اگر قرار باشه که به مخالف (هرچند وقیح و مکار) اجازه‌ی زنده بودن و ابراز وجود ندیم،‌ (اونهم تو جایی غیر از ایران) چطور می‌خوایم انتظار داشته باشیم که دموکراسی رو تو مملکت خودمون بتونیم پیاده کنیم؟ مگر نه اینه که خاتمی به عنوان رهبر اصلاحات – که اصولاً با خیلی از عقایدش هیچ میونه‌ای ندارم – هشت سال به دنبال این بود که زنده‌باد مخالف من رو تو ذهن طرفداران آزادی جا بندازه؟ پس کجاست اون فرهنگی که به دنبال بدست آوردنش هستیم؟

بذارین باز هم تاکید کنم، اعتراض به این حرکت حکومت، کار قابل‌قبول و اصولاً ضروری‌ای بود، اما شکل ااین اعتراض باید نمایان‌گر تفاوت فرهنگ معترضین با طرز فکر حاکمان می‌بود، نه اینکه صرفاً همون برخوردی رو که نماینده‌ی ایران در سفر دولت به نیویورک انجام داد و با مشت به صورت یکی از معترضان کوبید، تکرار می‌کردیم. خودمون رو هم فریب ندیم، این دو، تنها فرقشون در شکل برخوردشون با مخالفه: یکی فیزیکی، و دیگری زبانی.

راستش می‌دونم که تیتر این مطلب، تیتریه که احتمالاً به مذاق خیلی‌ها خوش نخواهد اومد. بی‌فرهنگی سبز، قرار نیست همه‌ی آدم‌های این جنبش رو دربربگیره، اما مسلماً به مرور‌ تاثیر خودش رو بر کل بدنه‌ی اون خواهد گذاشت. شاید می‌شد اسم بی‌فرهنگی زرد رو بجای سبز انتخاب کرد، اما کسی به دنبال خط کشیدن روی صورت مساله نیست. تماشاگر یا تماشاگرنما، میانه‌رو یا رادیکال، سبز یا زرد؛ مساله اینه که در انتها، تر و خشک، همه با هم می‌سوزند و کسی هم نخواهد پرسید که گناه سبزترها،‌ آن وسط چه بود… حیف که سوختند