باید حرف بزنیم – درمورد طرح آرایشگران پویشگر

arayeshgar_2.jpgمدتی پیش پرستاری به نام جورجیا سدلر Georgia Sadler برنامه ای برای اطلاع رسانی در مورد دیابت و سرطان سی+نه در بین جمعیت های سیاه پوست سن دیه گو آغاز کرد. برنامه ی اولیه راه اندازی سمینارهایی در کلیساهای محلی بود. سدلر متوجه شد که حتی زمانی که ۲۰۰ نفر در کلیسا هستند، تنها ۲۰ نفر در سمینار شرکت می کنند و اینها افرادی هستند که تا حد خوبی در مورد مساله اطلاع ِ قبلی دارند. برنامه ی جدیدی لازم بود.

این سطرها را از The Tipping Point نقل می کنم. کتابی که چند ماه پیش با عنوان ِ کتابی برای روزهای انتخابات: برای رای دهندگان و برای رای گیرندگان اینجا درموردش حرف زدیم. اینها جملات ِ آغاز ِ فصل هشتم، نتیجه گیری، هستند.

جورجیا به این نتیجه رسید که باید اقداماتش را در چهارچوب ِ دیگری انجام دهد. او می دانست که کلیساروندگان در انتهای برنامه خسته و گرسنه هستند. از سوی دیگر بودجه ی بسیار محدودی داشت. او به دنبال مکانی می گشت که زنان، گروه هدف او، زمان زیادی در آن بگذرانند. مکانی که امکان انتقال پیام در آن وجود داشته باشد. او آرایشگاه های زنانه را انتخاب کرد. تحلیل او این بود که افراد با آرایشگرشان ارتباط ِ ویژه ای برقرار می کنند و بین دو تا هشت ساعت را با او می گذارنند. انتخاب ِ آرایشگاه از سوی دیگر به این دلیل بود که آرایشگران معمولا گفتگو کنندگان خوبی هستند.

پس جورجیا عده ای از آرایشگران منطقه را گردآورد و به آنها در مورد سرطان سی+نه اطلاعات داد. او اطلاعات را با فونت درشت نوشت و یادداشت های لمینیت شده (پرس شده) برای آرایشگران تهیه کرد. این یادداشت ها لازم بود در محیط آرایشگاه و در حضور انواع مایعات دوام بیاورند. جورجیا به این موضوع اکتفا نکرد و بصورت مستمر اطلاعات ِ بیشتر همراه جزییات ِ جذاب، حتی شامل ِ شایعه های مجله پسند ِ مرتبط با مساله، در اختیار آرایشگران قرار داد. به این ترتیب هر بار که کسی به آرایشگاه می آمد آرایشگر می توانست گفتگو را از سر بگیرد و جزییات بیشتری در اختیار فرد قرار دهد.

بررسی های بعدی نشان داد که این برنامه در انتقال اطلاعات مورد نظر به جامعه ی هدف موفق بوده است.

حالا در “موج سوم” بخوانید “طرح آرایشگران پویشگر“.

ایجاد یک جامعه ی آزاد بدون اطلاع رسانی ممکن نیست. پیش از آنکه افراد ِ جامعه حقوقشان را مطالبه کنند باید بدانند که اصلا حقوقی دارند. مثال می زنم. طرح انضباط اجتماعی در منطقه ی ۱۲ تهران آغاز شده است. به گفته ایسنا هدف این طرح،

شناسایی آسیب‌ها و ناهنجاری‌های اجتماعی، توسعه نظم و اجرای دقیق قانون در رابطه با ساماندهی معابر عمومی و روان‌سازی ترافیک، رعایت مقررات عبور و مرور همچنین ساماندهی کارگران فصلی است.

441949_orig_s.jpgدر راستای “مستندسازی وضعیت پیش از اجرای طرح” خبرگزاری ها تصاویری از منطقه منتشر کرده اند. در عکس ها می بینیم که مواردی شامل عبور چرخ‌های باربری از پیاده‌رو و خیابان یکطرفه و پارک غیر قانونی موتورسیکلت‌ها در خیابان، در این منطقه ی تهران اتفاق می افتاده اند. یکی از موارد دیگر ِ “بی انضباطی اجتماعی” پارک غیر مجاز خودرو در پیاده‌رو است که در عکس روبرو در خبرگزاری مهر نمایش داده شده است.

به این عکس نگاه کنیم. بله، اتومبیلی در پیاده رو پارک کرده است و این جرم است. همین عکس اما یک معضل دیگر را هم نشان می دهد. این چاله در پیاده رو چه می کند؟ چرا دور آن علامت خطر نیست؟ آیا این حاصل عملیات ساختمانی خانه ی روبرویی است؟ اگر هست، چرا کسی صاحب این خانه را مکلف نمی کند این عامل خطرزا را بسرعت رفع کند و تا آن زمان هشدارهای مناسب برای جلوگیری از سانحه دیدن عابرین در اطراف چاله نصب کند؟ گزینه ی دیگر این است که شهرداری منطقه، یا یکی از سازمان های عمومی (و نه افراد)، مسوول ایجاد این چاله هستند. چه کسی به این سازمان اجازه داده است که یک خطر بالقوه برای شهروندان ایجاد کند؟ اگر کسی بدلیل وجود این چاله آسیب ببیند چه کسی پاسخگو خواهد بود؟

آرایشگاه هیچ، تاکسی هم هیچ، اگر لازم شده در صف نانوایی هم باید با هم حرف بزنیم.

عکس: مهر، لینک را در آهستان دیدم.

واقعیتی به نام مواد مخدر – بخش اول

04032009193_s.jpgدر بحث هایی که بعد از پست ِ ترقه، الکل و پولی که از جیب ِ من و تو می رود درگرفت دوستانی به یک مقاله ی تازه منتشر شده از اکونومیست با عنوان ِ How to stop the drug wars اشاره کردند. در انتهای فصل هفت The Tipping Point هم نویسنده اشارات جالبی به داستان مواد مخدر می کند. هر دوی این منابع نگاه خوبی به این مساله دارند که بدیهی ترین راه ِ حل بسیاری اوقات اساسا راه حل نیست. در بحث ِ مواد مخدر البته بدیهی ترین راه ِ حل همین ممنوع کنیم و بزنیم و ببندیم و اعدام کنیم است.

اینجا چند نکته زا از منبع اول ذکر می کنم. خواندن اصل ِ مطلب البته همیشه بهتر است. بخش دوم این نوشته به زمینه های شخصی استفاده از مواد مخدر می پردازد که در روزهای آینده همینجا پستش می کنم.

اکونومیست به مساله ی اجرایی می پردازد. یعنی اساسا مساله ی نویسنده این است که مواد مخدر وجود دارند، حالا چه بکنیم؟ اولین تلاش ِ جهانی علیه تجارت موادمخدر در سال ۱۹۰۹ و در یک گردهم آیی در شانگهای ِ چین آغاز شد*. صد سال پس از گذشت از آن زمان طبق برآوردهای سازمان ملل بازار مواد مخدر در جهان به ثبوت رسیده است. یعنی ۵% جمعیت بالغین جهان از مواد مخدر استفاده می کنند. مفهوم به ثبوت رسیدن بازار این است که یک دهه پیش هم این عدد در همین حدود بود. در آمریکا، به تنهایی، سالی ۴۰ میلیارد دلار برای مبارزه با توزیع مواد مخدر مصرف می شود و یک و نیم میلیون آمریکایی هر سال با جرمهای وابسته به مواد مخدر دستگیر شده و یک سوم آنها روانه ی زندان می شوند. یک نفر از هر پنج سیاه پوست آمریکایی بخشی از عمرش را در زندان می گذراند و بخش عمده ی این محکومیت ها مربوط به مواد مخدرهستند.

بخش اساسی هزینه ای که مصرف کننده برای مواد مخدر می دهد بدلیل مشکلات توزیع آن است. مثلا در مورد کوکایین، از مزرعه ی کوکا تا بازار، قیمت بیش از صد برابر می شود. این بخصوص بدلیل مشکلات ِ توزیع کنندگان ِ مواد مخدر با قانون است. با اینحال بازار ِ ۳۲۰ میلیارد دلاری ِ مواد مخدر با انتخاب مسیرهای جدید و مناطق ِ جدید برای کشت به مشکلات قانونی پاسخ می دهد.

برخورد ِ قانونی با استفاده از مواد مخدر، مصرف کنندگان آن را در معرض جرمهای و رفتارهای خطرزای دیگر قرار می دهد. از جمله به معتادان مواد مخدر تقلبی فروخته می شود و نرخ ِ بالای استفاده از سوزن مشترک به گسترش ایدز و بیماری های دیگر می انجامد.

با قانونی کردن ِ مصرف ِ مواد مخدر می توان برای بسیاری از این مشکلات پاسخ های بهتری پیدا کرد. به این ترتیب مواد مخدر نه یک مساله ی جزایی که یک موضوع ِ مربوط به سلامتی خواهد بود. علاوه بر اینکه به این ترتیب ارایه ی کمک های بهداشتی به معتادان عملی تر خواهد بود، کیفیت ِ مواد مخدر در بازار هم تحت کنترل قرار گرفته و جایگزینی ِ مواد مخدر سنگین تر مانند کرک با مواد سبک تر نظیر ماریجوانا عملی تر خواهد بود. به این ترتیب، برای مثال، با تنظیم بازار و قیمت گذاری روی مواد مخدر می توان قیمت را چنان پایین نگه داشت که از ایجاد بازار سیاه جلوگیری شود. قیمت پایین تر از انجام رفتار های مجرمانه توسط مصرف کنندگانی که توان خرید ندارند هم خواهد کاست. و البته قیمت نباید چنان پایین باشد که به افزایش جمعیت معتادان بیانجامد.

یکی از انتقادهای اساسی به ایده ی قانونی کردن ِ مواد مخدر این است که به این ترتیب تعداد مصرف کنندگان بشدت افزایش پیدا خواهد کرد. شواهد نشان می دهد که همبستگی کاملی بین میزان مصرف ِ مواد مخدر و شدت مجازات وجود ندارد: برای مثال نرخ اعتیاد در سوئد و نروژ تقریبا یکسان است در حالیکه سوئد قوانین سختی در زمینه ی مواد مخدر دارد و نروژ با این موضوع آزادانه تر برخورد می کند. و البته همیشه این سوال  وجود دارد که در حالیکه تنباکو از بیشتر انواع مواد مخدر اعتیادآورتر است چرا مصرف سیگار قانونی است اما مواد مخدر در بسیاری از کشورها غیرقانونی هستند. علاوه بر این آمارها نشان می دهد که اغلب مصرف کنندگان مواد مخدر معتاد نبوده و از مواد مخدر به هدف لذت جویی استفاده می کنند، نظیر استفاده ای که بسیاری از مصرف کنندگان از سیگار یا الکل می برند (و این موضوعی است که در بخش دوم این نوشته راجع به آن صحبت خواهیم کرد).

نکته ی مهم این است که قانونی سازی به قاچاق ِ مواد ِ مخدر و مسایل برانگیخته از آن پایان نخواهد داد. علاوه بر این نمی توان انتظار داشت که با قانونی شدن مصرف مواد مخدر میزان مصرف هیچ افزایشی پیدا نکند. این انتخابی است بین یک قرن ِ مبارزه ی ناکام و انتخاب ِ راهی جدید که می تواند منتهی به راه حلی بهتر شود. دقت کنید که می گوییم “بهتر” و نه “خوب”.

عکس از اینجا

*و این البته چند دهه بعد از این بود که انگلیس بر سر حقش برای فروش ِ مواد مخدر در چین، بواسطه ی کمپانی ِ هند ِ شرقی، با چین جنگیده بود (ویکیپدیا).

پیش از این در مورد کتاب The Tipping Point اینجا حرف زدیم (ببینید: ما که کامپیوترهای گوشتی نیستیم)، باز هم حرف می زنیم (یک پست با عنوان ِ “ما و آقای فارس نیوز: چرا باید چهارچشمی مواظبش باشیم” مدتی است اینجا منتظر کامل شدن است). جالب است که داستان ِ این پست: مسالتن اخلاقیتن! -۲ هم زمانی اتفاق افتاد که همین کتاب را می خریدم. اما ربط The Tipping Point و انتخابات در ایران.

The Tipping Point در مورد چیزهای کوچک است.

در سالهای ۱۹۸۰ مترو سواری در نیویورک  به معنی پذیرفتن خطر خشونت بود. درعمل میزان ِ استفاده از مترو در این زمان در پایین ترین حد ِ خود در تمام ِ عمر ِ مترو بود. مساله اما تنها خشونت نبود. در سال ۱۹۸۴ حداقل ۵۰۰ نقطه در شبکه ی ریلی مترو ناامن بود و قطارها باید با احتیاط از آنها عبور می کردند. در همین زمان روزی یک حادثه ی آتش سوزی در مترو اتفاق می افتاد و هفته ای یک قطار از ریل خارج می شد. و البته جز چند قطار، تمام ۶۰۰۰ واگن مترو از بالا تا پایین، درون و بیرون، پر از خط خطی graffiti بود. شاید بپرسید در این جهنم خط خطی ها چه اهمیتی دارند.

برای حل مساله، مدیریت متروی نیویورک از خط خطی ها شروع کرد. این تصمیم مبتنی بر نظریه ای بود که به نام “پنجره ی شکسته” در جرم شناسی مشهور است. تصور کنید که یک شیشه ی خانه ی رو به خیابانی شکسته است. عابرانی که می گذرند اینطور برداشت خواهند کرد که کسی از این خانه مراقبت نمی کند. کم کم  شیشه های دیگر هم شکسته خواهند شد و دزدی هم داخل خواهد رفت و شاید کسی هم خانه را به آتش بکشد. بر طبق این نظریه محیط ِ آشفته می تواند جرم خیز باشد. به این ترتیب، و با تمیز کردن قطارها و اقدامات دیگری نظیر دستگیری کسانی که سعی می کردند بدون بلیط از مترو استفاده کنند، میزان جرم در یک دهه ۷۵% کاهش پیدا کرد.

رای دادن به خاتمی ممکن است راه حل ِ مستقیمی برای انبوه ِ مسایل جامعه ی ایرانی نباشد، اما این اقدام راهی است برای واضح کردن این نکته که موضوع برایمان مهم است. اینجا مساله همان مترویی است که فرد ِ آماده ی آزار دیگران با دیدن ظاهر ِ به هم ریخته اش به این نتیجه می رسد که کسی قرار نیست او را مواخذه کند پس به دیگران حمله می کند. ایران ِ با خاتمی با ایران ِ با احمدی نژاد حداقل یک تفاوت دارد: رییس جمهورش مرتب لباس پوشیده است و سنجیده صحبت می کند. ایران ِ با خاتمی یعنی می شود روزی از خاتمی گذر کرد.

مخاطب ِ The Tipping Point اما تنها من و توی رای دهنده نیستیم. نویسنده در این کتاب با جزییات و مثالهای متعدد روی این مساله بحث می کند که چگونه می توان یک ایده را تبدیل به یک اپیدمی کرد. این ایده می تواند یک مدل کفش، یک کتاب، یا یک سیاست باشد. با بسته بندی مناسب ِ پیام، استفاده از ساختارها و شبکه ی اجتماعی که افراد در آن زندگی می کنند و با استفاده بهینه  از فضا (سه عامل: پیام، حامل، فضا) می توان یک ایده را گسترش داد و عمومی کرد. کدام کاندیدا نمی خواهد “می خواهم به فلانی رای بدهم” در جامعه تبدیل به یک اپیدمی شود؟ مگر اصلا انتخاب ِ سید محمد خاتمی در همان ۱۲ سال پیش جز یک اپیدمی بود؟

از دیگران: عقلانیت مافیایی قدرت یا پدر خوانده از شیشه شکسته نان نمی‌خورد

ما که کامپیوترهای گوشتی نیستیم

کمتر کسی ممکن است بوضوح به زبان بیاورد، اما خیلی هامان شاید هنوز نگاهمان به آدمیزاد چیزی شبیه ِ سوسیس-کامپیوتر باشد. در این نگاه، آدمیزاد یک ماشین پردازش ِ اطلاعات است، چیزی نظیر همه ی کامپیوترهای امروزی، که بر مبنای اطلاعات ِ ورودی نتیجه گیری هایی انجام می دهند. در این نگاه، آدمیزاد و کامپیوتر از نظر ماده ی سازنده تفاوت های اساسی دارند اما در کارکرد شباهت های قابل توجهی دارند، مثل “منطقی” بودن، تکرار پذیری و غیره.

این روزها کتاب ِ The Tipping Point از Malcolm Gladwell را می خوانم. در مورد این کتاب مفصل حرف خواهیم زد، اگر مثل کتابهای دیگری نشود که پستهای نیم نوشته شان دارد اینجا خاک می خورد.

کتاب، تا جایی که من خوانده ام، روی یک مساله ی محوری کار می کند: چطور یک ایده تبدیل به یک اپیدمی می شود. به عبارت دیگر، چرا یک محصول/ایده/… جهانگیر می شود اما دیگری شکست می خورد. برای جواب دادن به این سوال نویسنده اپیدمی های متعددی را بررسی می کند، از مد ِ کفش تا برنامه ی تلویزیونی، و در این میان به نمونه های جالبی از تحقیقات روان شناسی/جامعه شناسی/… اشاره می کند*. موضوع این پست یکی از این تحقیقات است، که به بحث “کامپیوتر ِ گوشتی” نبودن ِ آدمیزاد هم مرتبط است (صفحات ۷۷ و ۷۸ کتاب).

در این آزمایش به یک گروه بزرگ از دانشجویان گفته شد که قرار است در بررسی ِ یک هدفون ِ جدید شرکت کنند. دانشجویان فکر می کردند شرکت سازنده ی هدفون ها می خواهد بداند محصولش زمانی که استفاده کننده در حال حرکت کردن است چگونه عمل می کند. همه ی دانشجویان ابتدا به قطعات موسیقی، از جمله از گروه Eagles، گوش کردند. سپس یک برنامه رادیویی از هدفن ها پخش شد که در آن کسی استدلال می کرد که شهریه ی دانشگاه باید از ۵۸۷ دلار ِ کنونی به ۷۵۰ دلار افزایش داده شود.

از یک سوم از دانشجویان خواسته شد که در حال گوش کردن سرشان را به بالا و پایین حرکت دهند، از یک سوم بعدی خواسته شد که سرشان را به طرفین حرکت بدهند، و گروه سوم قرار شد سرشان را تکان ندهند. دقت کنید که گروه اول حرکتی را انجام می دادند که در فرهنگ غربی به معنی “تایید” است و گروه دوم حرکتی را انجام می دادند که در همان فرهنگ برای “رد کردن” موضوعی استفاده می شود.

در پایان آزمایش، ابتدا از افراد سوالاتی در مورد کیفیت صدا پرسیده شد. این سوالات در واقع اهمیتی برای محققین نداشتند. سپس سوال ِ مهم، بدون اینکه فرد مورد آزمایش بداند که در واقع تمام آزمایش برای همین سوال انجام شده است، پرسیده شد: به نظر شما عدد مناسب برای شهریه دانشگاه چقدر است؟

دانشجویانی که در هنگام آزمایش سرشان را ثابت نگاه داشته بودند از برنامه ی رادیویی تاثیری نگرفته بودند و میانگین اعدادی که ذکر کردند ۵۸۲ دلار بود. دانشجویانی که در هنگام آزمایش، بدون اینکه در واقع بدانند، حرکت “رد کردن” را انجام داده بودند با برنامه ی رادیویی مخالف بودند و میانگین ِ شهریه ی مناسب  به نظرشان ۴۶۷ دلار بود (۱۲۰ دلار کمتر از میزان فعلی). دقت کنید که این دانشجویان صرفا، بدون اینکه بدانند، در هنگام گوش کردن به برنامه ی رادیویی حرکتی را انجام داده بودند که در آن فرهنگ به مفهوم رد کردن بود. به عبارت دیگر، این افراد حتی نمی دانستند که برنامه ی رادیویی اصلا ربطی به آزمایش دارد. با اینحال، بر عکس ِ همیشه که برای رد کردن چیزی سرمان را تکان می دهیم، حالا تکان دادن ِ سر منجر به رد کردن استدلالی شده بود که شنیده بودند.

گروه سوم، که حرکت “تایید” را انجام داده بودند، میانگین ِ شهریه مناسب را ۶۴۶ دلار اعلام کردند (۶۰ دلار بیشتر از میزان فعلی).

اما چرا اینهمه مهم است. یکی از نتایج ِ تحقیق بالا این بود که آگهی های تبلیغاتی ِ تلویزیونی سعی می کنند مخاطب را وادار به حرکت سر از بالا به پایین کنند، مثلا به کمک حرکت اشیا روی صفحه. به این ترتیب، مخاطب، بی اینکه حتی بداند، با مضمون تبلیغ همراهی خواهد کرد. در مورد مثالهای دیگری هم حرف می زنیم که “اسب ترواهای نهفته” (ببینید: در باب جمله های آلوده) چگونه در مخاطب تاثیر می گذارند. دقت کنید که همان روشی که برای فروختن پفک به کسی کاربرد دارد، می تواند در انتقال مفاهیم ِ دیگر به مخاطب هم تاثیر داشته باشد. و آقای فارس نیوز این موضوع را خیلی خوب می داند.

بیشتر حرف می زنیم.

* طبق معمول، نویسنده ی این سطور به اقتضای برنامه نویس و مهندس ِ برق بودن از این کلمات با احتیاط کامل استفاده می کند.

آدمیزاد ِ بدون ِ شاخ و لحظه‌ی واژگونی

برنامه‌ی زنده‌ی «ماه عسل» از مادر و پدر مسنی دعوت کرده‌است که پسرشان در یک دعوای خیابانی به‌ضرب چاقو کشته شده‌است. زن و مرد، قاتل را بخشیده‌اند. مادر می‌گوید شوهرش وقتی قاتل را در دادگاه دیده‌است سکته کرده است. مرد حالا هم چندان هشیار نیست. مادر می‌گوید دخترش و نوه‌هایش با او قطع رابطه کرده‌اند. «دیگه بچه‌های من با من خوب نیستند» زن می‌گوید و بغض می‌کند.

(لینک مستقیم به ویدیو)

دیشب «کمک» The Help را دیدم. فیلم در سال‌های ۱۹۶۰ در جنوب آمریکا می‌گذرد. گروهی از زنان ِ سفیدپوست و سیاه‌پوست در یک ساختار قدرت قرار گرفته‌اند؛ سفید خانم خانه است، که جذاب و دلبرانه می‌پوشد و می‌زید و سیاه بچه‌ها را بزرگ می‌کند. زنان ِ خانه با تاکسی‌های ویژه‌ی سفید‌ها به برنامه‌ی خیریه برای کمک به کودکان آفریقا می‌روند و درباره‌ی این بحث می‌کنند که زن ِ سیاه ِ خدمتکار باید از یک توالت ِ مجزا استفاده کند. این مساله نزدیک است به یک قانون تبدیل شود. برای این قانون نام ِ برازنده‌ای هم انتخاب شده‌است «لایحه‌ی بهداشت خانوار» یا چیزی شبیه این.

«کمک» موقعیت قدرت را در جامعه‌ی سالهای ۶۰ یک ایالت جنوبی آمریکا نشان می‌دهد. ساختار قدرت در برخورد زن ِ سفید با زن ِ سیاه، زن ِ سفید با زن ِ سفید، و زن ِ سفید با مرد ِ سفید، هر کدام به نحوی، دیده می‌شود: زنان ِ سفید از هیلی، زن ِ سفید ِ کاریزماتیک، فرمان‌بری می‌کنند، هیلی مستخدم ِ سیاهش، مینی، را مجبور می‌کند در طوفان از خانه بیرون برود، چون نباید از توالت ِ داخل ِ خانه استفاده کند، و مینی به هیلی دسری می‌خوراند که از مدفوعش ساخته‌است.

زنان و مردان ِ «کمک» و زن و مرد ِ «ماه عسل»، و اطرافیانشان، نمونه‌های خوبی هستند از آدمیزاد که در وضعیت ِ قدرت رفتاری نشان می‌دهد که بعدا، و بدون ملاحظه‌ی وضعیت، می‌توان به‌سادگی قضاوت‌های تند و تیزی درباره‌ی آن کرد.

در کمک، اسکیتر، دختر سفید که از شهر آمده است و می‌خواهد روزنامه‌نگار شود و شوهر ندارد، از سیاه‌ها می‌خواهد که داستان‌شان را برایش بگویند. این‌کار برای سیاهان خطرناک است و آن‌ها طفره می‌روند. وقتی پلیس دختر سیاهی را به‌شدت کتک می‌زند اتاق پر از «کمک»‌هایی می‌شود که از روزگار ِ خوب و بدشان با ارباب ِ سفید می‌گویند. این لحظه‌ی شکستن ِ سد است. یا به اصطلاح ِ مالکولم گلدول «نقطه‌ی واژگونی» Tipping Point. مادران و پدران ِ زیادی قاتل ِ فرزندان‌شان را نبخشیده‌اند یا بخشیده‌اند. حالا به وضعیتی رسیده‌ایم که رسانه‌ی ملی، که در کنترل ِ ساختار ِ حاکم ِ نیمه‌دموکراتیک است، با زمینه‌ی موسیقی ِ آرام پدر و مادر را با قاتل روبرو می‌کند و رفتار ِ آن‌ها را تقدیس می‌کند.

مهم رسیدن به نقطه‌ی واژگونی است. آدمیزاد شاخ ندارد. براندازی هم کاری به جایی نمی‌برد. مهم این است که به نقطه‌ی واژگونی برسیم.

کتاب: خرد جمعی، یا چرا همه ی ما از همه ی ما باهوش تر هستیم

wisdom_crowds.jpg “طول اتوبوس چند متر است؟” یا “وزن یک دوچرخه ی معمولی چقدر است؟ دبیر فیزیک سالهای راهنمایی معمولا چیزهایی شبیه به این را بعنوان سوال پنج و شش در امتحان می پرسید. اگر فرض کنیم ما بصورت مستقل به این سوال جواب می دادیم، که با توجه به علاقه ی مان به این دبیر فیزیک و اینکه تقلب نمی کردیم فرض به جایی است، و اگر فرض کنیم ما در شرایط متفاوتی بزرگ شده بودیم و به اندازه ی کافی بزرگ بودیم و بنابراین بیشتر ما بیشتر انواع اتوبوس را دیده بودیم، و اگر فرض کنیم چیزی به نام اتوبوس نوعی وجود دارد، که فرض بدی نیست، چون در آن سالها اتوبوس دوواگنه وجود نداشت، حالا می شود این جمله را تمام کرد: اگر کسی از جوابهای ما میانگین می گرفت، حاصل از اکثریت غالب جواب های ما دقیق تر بود.

اما این همه یعنی چه؟ این همه یعنی میانگین ِ نظر ِ تعدادی ناظر ِ مستقل، به فرض شرایطی که در بالا گفتیم، بهتر از نظر تک تک این ناظران است. اینجا استقلال ناظران مهم است. یا اینطور بگوییم: هر کسی نظرش را بطور مستقل می گوید و بعد میانگین گرفته می شود.

فرض کنید شما یک زنبور هستید. فرض کنید ذهن شما چند بایت بیشتر ظرفیت ندارد و شما شاه، یا آقا/خانم بالاسر دیگری، ندارید. حالا فرض کنید که زنده ماندن شما و بقیه ی گروه منوط به پیدا کردن شهد است. اگر شاهی در کار بود می توانست نقشه ی بزرگی از منطقه تهیه کند و به هر کسی یک ناحیه برای جستجو بدهد. قاعدتا در چنین راه حلی باید مرکزی تاسیس کرد که یافته های گروه را جمع آوری، تحلیل، و منتشر کند. این بوضوح راه حل نیست. اما راه حل چیست؟ راه حلی که خدا یا فرگشت طراحی کرده است این است که زنبوری که ناحیه ی با کیفیتی پیدا کرده است به کندو برمی گردد و به کمک یک سیستم ارتباطی ِ بدوی دیگران را به سمت چیزی که پیدا کرده است دعوت می کند. اگر این زنبور به اندازه ی کافی انگیزه برای این کار داشته باشد، و اگر کسی دیگران را با انگیزه ی خیلی بیشتری دعوت نکند، زنبور مورد نظر موفق می شود و چند نفر* دیگر به سمت ناحیه ی یافته شده پرواز می کنند و این یعنی در دور ِ بعد به جای یک زنبور، یک دسته زنبور دیگران را به سمت آن ناحیه ترغیب می کنند و بالاخره این همه یعنی بخشی از نیروی کار کندو به سمت این ناحیه کشانده می شود. شبیه همین فرایند زمانی که ناحیه ارزش خود را از دست می دهد اتفاق می افتد. این نمونه ای از حل مساله به روش همکاری Cooperation است. مثالی که در بالا زدیم، طول اتوبوس، یک مساله ی شناختی Cognition بود. در مسایل شناختی برخلاف مسایل همکاری یک جواب نهایی وجود دارد که یک ناظر بیرونی، در صورت وجود، می تواند بداند. در مسایل همکاری چنین جوابی وجود ندارد، یا دقیق تر بگوییم، مساله چند جوابی است.

آسیاب دوار Circular Mill دایره ی بزرگی از مورچه ها است که آنقدر دور یک مسیر طولانی، مثلا ۳۰۰ متر، می گردند تا خیلی هایشان می میرند. این دور مرگ زمانی اتفاق می افتد که یک دسته از مورچه ها از دیگران جدا می افتد. در چنین حالی “برنامه”ی ذهنی مورچه ها این است که هر کس نفر جلویی اش را دنبال کند. نتیجه واضح است: باگ این سیستم این است که مورچه ها در دور باطلی می افتند که یک بار طی کردنش دو ساعت طول می کشد و مورچه ها حتی تا دو روز آن را دور خواهند زد. به نظر می رسد در این حالت تلاش برای حل جمعی یک مساله اتفاقا دقیقا همان کاری است که نباید انجام شود.

داریم درمورد “خرد جمعی” The Wisdom of Crowds حرف می زنیم. کتابی که روی جلدش به نقل از بوستون گلوب “به اندازه ی Tipping Point جذاب و تفکر برانگیز” معرفی شده است اما تجربه ی شخصی من این است که چنین مقایسه ای در واقع بصورت معکوس درست است: بخشهایی از Tipping Point گاهی به اندازه ی The Wisdom of Crowds خواندنی است.

در مورد این کتاب خیلی می شود حرف زد. مثلا فصل هشت در مورد فضای آکادمیک حرف می زند و این حقیقت که بیشتر مقالات علمی که در مجلات منتشر می شوند توسط هیچ کسی خوانده نمی شوند. تصور می کنم این فصل برای هرکسی که با مقالات علمی سروکار داشته باشد، مثلا دانشجویان فنی، بشدت خواندنی باشد. کتاب در چند فصل درمورد بازارهای سهام حرف می زند که برای من خیلی جالب بود. چیزهایی مثل حباب های بازار و بالا و پایین رفتن قیمت ها و از این دست. فصل هفتم کتاب، آخرین فصل، درمورد دموکراسی است.

یاداشت های زیادی از “خرد جمعی” برداشتم. بعدا بیشتر حرف می زنیم. فعلا این همه را داشته باشید. “خرد جمعی” یکی از بهترین کتابهایی بود که در ماه های اخیر خواندم. بخشهایی از کتاب را اینجا بشنوید.

* واحد زنبور مسلما نفر نیست، اما بگذریم.