کتاب: تجاوز به روح آدمیزاد

brainwash.jpg

دارم “شستشوی مغزی، حکایت ِ محرمانه ی کنترل ذهن” Brainwash, The Secret History of Mind Control را می خوانم.

توجه سازمان سیا، و سایر سرویس های اطلاعاتی غربی، به داروهای روانگردان، هیپنوتیزم، و “انسداد حسی” Sensory Deprivation زمانی بیشتر شد که متهمین در دادگاه های بلوک شرق به جرمهایی اعتراف کردند که نه فقط خیالی می نمود که حتی گاهی ناممکن بود. برای مثال کاردینال Mindszenty ِ مجارستانی در دادگاه اعتراف کرد برای آغاز جنگ جهانی سوم دسیسه کرده است. او گفت قرار بوده است پس از اینکه آمریکا در جنگ پیروز شد، قدرت سیاسی در مجارستان به او برسد. مساله زمانی پیچیده تر شد که معلوم شد کاردینال در نامه هایی که چند هفته پیش از دستگیری به رهبران کلیسا فرستاده بود تاکید کرده بود که در هیچ توطئه ای نقش ندارد. زمانی که مساله ی نامه ها در دادگاه مطرح شد کاردینال گفت،

آن زمان من بسیاری از آنچه حالا می دیدم را متوجه نبودم.

استفاده از انسداد حسی بعنوان تسهیل کننده در بازجویی موضوع جدیدی نیست. بیش از ۵۰ سال است که سازمان های اطلاعاتی غربی، و پیش از آنها بلوک شرق، از این ابزار استفاده می کنند. ایده ی مرکزی این است که شخص در نبود ِ ورودی های حسی دچار توهم می شود و کنترل پذیرتر است. علاوه بر این بی خبر گذاشتن زندانی از وضعیت ِ بیرون و به هم ریختن دریافت او از زمان به ایجاد تزلزل و افزایش تلقین پذیری ِ زندانی کمک می کند.

قبلا در مورد دکترین شوک Shock Doctrine حرف زدیم. بخصوص در مورد فصل های ابتدایی این کتاب که به تحقیقات CIA روی ذهن می پردازد (ببینید: دعوت: موارد شکنجه را مستند سازی کنیم).

مزیت اساسی روشهای “ذهنی” ِ بازجویی/شکنجه به روشهای “جسمی” واضح است: روی بدن زندانی اثر شکنجه باقی نخواهد ماند، زندانی “حاضر می شود” در دادگاه یا مصاحبه ی مطبوعاتی حاضر شود، و مهم تر از همه شخصیت زندانی آسیب می بیند و حتی ممکن است زندانی بصورت اساسی تغییر عقیده دهد. برای مثال George Blake، رییس دفتر MI6 در سئول، پس از اینکه مدتی را در جنگ کره بعنوان اسیر جنگی سپری کرد به محل کارش بازگشت. بعدها معلوم شد که او جزییات عملیات اطلاعاتی غربی را به KGB انتقال می  داده است و به ۴۲ سال زندان محکوم شد. Blake نوشت،

دلیل پیوستن من به جبهه ی کمونیستی این نبود که با من به خوبی رفتار شد یا با من بدرفتاری شد. مساله این نبود. من بدلیل ایده آل ها به آنها پیوستم.

گفته می شود Blake به کمک روشهای ذهنی به  کمونیسم کشانده شده است.

من اینطور می بینم: اگر کسی پیش از دستگیری و پس از دستگیری تفاوت اساسی کرد، اگر از زندانی برای مدت طولانی خبری نشد، اگر زندانی از دارو یا رژیم غذایی ویژه ای شکایت کرد، و اگر تغییر واضحی در ظاهر زندانی اتفاق افتاد، مثلا نگاه ِ خیره یا بی نور، هر یک از این موارد یعنی گفتار و رفتار زندانی تا زمانی که او توسط پزشک و روانپزشک مستقل بررسی نشده است سندیتی ندارد.

پس نوشت ها:

اول) قبل از انتخابات در مورد کتابی برای روزهای انتخابات: برای رای دهندگان و برای رای گیرندگان حرف زدیم. این هم “کتابی برای روزهای پس از انتخابات”.

دوم) عنوان این پست از یکی از جملات کتاب گرفته شده است.

سوم) امین ثابتی ِ عزیز تا به حال دو پست در مورد “داستان انسان” The Human Story که قبلا حرفش را زدیم نوشته،

خوراک امین ثابتی را از اینجا مشترک شوید.

این پست را رفیق نازنینی پیش از انتشار ویرایش کرد

کتاب: در مورد روایت تاریخ بصورت هلو

human_story.jpgاین روزها دارم “داستان انسان” The Human Story را می خوانم. کتاب در مورد تاریخ جهان است و بخش بندی استادانه ای دارد. مثلا بخشی که دیروز تمام کردم عنوانش این بود “ما بیشتر تولید می کنیم و بهتر زندگی می کنیم” We make more and live better (فصل ۱۴). این بخش به انقلاب صنعتی می پرداخت. بخش قبلی “اینجا و آنجا، مردم حاکم می شوند” Here and there, the people rule بود و به تولد ایده ی دموکراسی می پرداخت. در مورد این کتاب زیاد می نویسم، اگر وقتی باشد. این هم یک اشاره ی کوچک.

نظم و نظام این نوشته را دوست داشتم بهتر کنم که نشد. اینطور نگاهش کنید که بیشتر بلند بلند فکر کردن است تا یک نوشته ی منسجم.

حالا می فهمم که من هیچ وقت تاریخ نخوانده ام. مثال می زنم.

این ایده که می شود شاه نداشت و می شود که مردم برای خودشان تصمیم بگیرند، با انقلاب فرانسه و استقلال آمریکا از انگلیس عملی شد. نویسنده ی کتاب معتقد است اینکه قانون اساسی آمریکا که در سال ۱۷۸۷ نوشته شد با عبارت “ما مردم ایالات متحده” شروع شد گام بزرگی در این زمینه بود. در همین سالها در انگلیس، و بقیه ی اروپا، انقلاب صنعتی کم کم پا می گرفت. ایده ی های مرکزی این انقلاب ِ بزرگ، نظام مند کردن تولید، استفاده از منابع انرژی، و تخصصی سازی بود.

این یکی هم جالب است. بعد از اینکه سیمون بولیوار، و دیگران، اسپانیا را از آمریکای جنوبی بیرون کردند، علی رغم تمایل عده ی زیادی، نظام های دموکراتیک در این کشورها تشکیل نشد. در آشوبی که پس از افول بولیوار بر منطقه حاکم شد روزی یک سردار انقلابی عده ای از سرخپوستان را در بولیوی جمع کرد و برایشان از آزادی، برابری، و حقوق شهروندی حرف زد. وقتی جمعیت هورایی نکشید، ژنرال تعجب کرد و از جمع پرسید که چه می خواهند. کسی فریاد زد “مشروب قربان!”

کتاب را که می خوانم به این زیاد فکر می کنم که ما هم در مدرسه تاریخ خواندیم اما کسی به ما نگفت که در ورای مرزهای ما کسانی جز ما هم کارهایی کرده اند که ما حالا داریم سودش را می بریم. اینطور شد که از مدرسه بیرون آمدیم و پرچم انگلیس روی خر کشیدیم و داد زدیم مرگ بر آمریکا و فکر کردیم حالا ما مرکز جهان هستیم. کسی هم البته به ما نگفت که دموکراسی بدون آموزش و آزادی بیان قابل پیاده سازی نیست. چون قرار نبود جمهوری ما جدا جمهوری باشد.

مرتب به این فکر می کنم که در این روند چند هزار ساله، در هر ده سال و صد سالش ملتی جایی کاری کرده اند و حالا ما داریم از حاصل همه این روند استفاده می کنیم. و ما البته چقدر بزرگوارانه فراموش می کنیم که کیفیت فعلی زندگیمان مدیون موجودات دیگری است. و البته این انقلاب “شکوهمند” و آن انتخابات “سرنوشت ساز” ِ مشکوک و این رییس جمهوری که “برای دنیا برنامه دارد” چقدر صدبار دیگر اتفاق افتاده است و فراموش شده است. و این یعنی اساسا خیلی تصور نکنیم چهار سال دیگر هم راس قدرت ماندن چیزی بیشتر از یک سطر نصیب کسی می کند: “و احمدی نژاد پس از یک انتخابات مشکوک دوباره به عنوان رییس جمهور ایران انتخاب شد”.

برای رفع حقارت می شود تاریخ نخواند. کار بهتر این است که تاریخ را طوری بنویسند که روندی باشد که کسی طراحی اش کرده است که به هدفی برسد و نویسندگان کتاب همان جماعتی باشند که قرار است صفحه ی آخر داستان بشود “رییس کل”. اهالی طالقان معتقدند جمع زیادی از لشکر امام زمان از حوالی خودشان بلند می شوند. ده به ده هم آمار دارند. دجال و خرش هم گویا از یکی از همین دهات قرار است بیرون بیایند.

اندرباب ِ لایبقی مع الظلم

چند روزی است که دنبال فرصت می گردم که این را مفصل بنویسم. حالا نوشته بهرنگ بهانه ای شد برای اینکه خلاصه حرفش را بزنیم تا بماند برای بعد.

این گفته ی معروف را همه شنیده ایم که “الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم”. بارها هم تکرارش کرده ایم که دلمان گرم شود. در زمان چنگیز خان، که تصور نمی کنم شک داشته باشیم نمونه ی ظلم بود، یک ایرانی نوشت “امنیت چنان حکمفرماست که کسی می تواند یک دیس طلا را بر سر بگیرد و از پرشیا به آسیای مرکزی برود”. این را بگذارید کنار این موضوع که شکست قوم مغول زمانی آغاز شد که این قوم راه و روش ِ خونریز خود را کنار گذاشت و شروع به یادگیری فرهنگ ِ اقوامی کرد که سالها قبل با شمشیر منکوبشان کرده بود.

این همه را نوشتم که بگویم، لزوما ظلم ِ زیاد باعث ِ سقوط یک حکومت نمی شود. آقای جمهوری اسلامی هم این را خوب می داند. دقت کنیم که بار ِ ظلم روی شانه های طبقه ی محدودی از جامعه است، در زمان ِ حال این طبقه می شود روشنفکر و روزنامه نگار و وبلاگ نویس و نظایرش، اما قیمت ِ نان و هزینه ی ناامنی را آدم ِ معمولی توی کوچه و بازار می دهد. این یعنی قابل تصور است که مردمی ظلم ِ حکومتی که نان و امنیتش را تامین می کند نادیده بگیرد.

خلاصه که دلمان را خوش نکنیم.

پس نوشت: این پست حاصل حرف زدن با یک رفیق نازنین است. ادامه ی آن حرف زدن هم این بود که یک عامل کلیدی در سقوط یک نظام شکسته شدن روحیه ی سران آن است. در این مورد در یک پست دیگر حرف می زنیم.

– منبع ِ نقل قول: صفحه ی ۱۰۵ و ۱۰۶  “داستان انسان” The Human Story

چنگیز خان، چنگیز السلطنه، چنگیزی نژاد، و باقی حضرات

human_story.jpg از “داستان انسان” The Human Story ترجمه می کنم. فصل ۶، “بعضی می خواهند بر همه ی ما فرمان برانند” صفحه ی ۱۰۲٫

در اواخر سالهای ۱۱۰۰، مغول جوانی به نام تموچین در یک جدال خونین ریاست قبیله اش را بدست آورد. کمی بعد او بر مغولهای دیگر نیز چیره شد. به این ترتیب، تموچین پایه ی حکومتی را در کاراکوروم در شمال مغولستان بنا نهاد. با اینحال مغول جوان همیشه در سفر بود. در سال ۱۲۰۶، زمانی که دهه ی چهارم زندگیش را می گذارند، تموچین  خود را “فرمانروای همه ی قبایلی که در یورت (خیمه ی مغولی) زندگی می کنند خواند. همان سال، در گردهم آیی روسای قبایل مغولی، به تموچین عنوان چنگیزخان داده شد. به نظر می رسد این عنوان به معنی “کسی که حیطه ی فرمانرواییش به بزرگی اقیانوس است” باشد. نکته ی مهم این است که نمی دانیم آیا مغولها هرگز اقیانوس را دیده بودند یا خیر. به هر حال، چنگیزخان نقشه ی فرمانروایی بر دنیا را داشت.

هر کسی می تواند خیال فرمانروایی بر دنیا را در سر بپروراند، اما لااقل مغولی که در یک قبیله ی بدوی در گوشه ی پرتی از دنیا زندگی می کند می داند که راه سختی را در پیش دارد. در اولین قدم، چنگیز خان باید برنامه ی جهانگشاییش را به مردم خودش می پذیراند. برای اینکار، و بخصوص برای اینکه مغولها راضی به زحمت و جان نثاری در راه خان شوند، چنگیز به آسمان متوسل شد. خان مغول “شمن”ی داشت که واسطه ی ارتباط او با آسمان بود. قرار بر این شد که شمن اعلام کند که روزی سوار بر اسب خالدارش به آسمان عروج کرده است و با خدای مغولها گفتگو کرده است. به مغولها گفته شد که “آسمان آبی بی پایان” تصمیم گرفته است که چنگیز خان فرمانروای جهان شود.

و اینگونه بود که ندا از آسمان رسید و برای مغول ها تنها راه ممکن اطاعت از رییس شان بود. بعدها چنگیزخان بارها به مغولها یادآوری کرد که او بنابر فرمان “آسمان آبی بی پایان” برای حکمرانی بر مردم جهان انتخاب شده است. و اینگونه شد که هرگاه کسی، در هر مکانی، با چنگیز خان مخالفت می کرد، در واقع از در ِ مخالفت با “آسمان آبی بی پایان” در آمده بود و سرش را از دست می داد.

ویدیوی جان دادن پسر فلسطینی را روی دیوار دوستی در فیس‌بوک دیدم. در ویدیو دیده می‌شود که پسری کف خیابان در حالتی غیرطبیعی دراز کشیده‌است و از گردنش خون می‌رود. انگار پای پسر شکسته است و تردیدی نیست که در شوک است. جایی در ویدیو پسر نیم‌خیز می‌شود، اما با لگد پلیس زمین زده می‌شود. فریادهایی به عربی و عبری در ویدیو شنیده می‌شود.

لینک را برای دوست عزیز فلسطینی‌ام فرستادم و پرسیدم «تایید می‌کنی؟ چی شده؟». برایم دو لینک فرستاد (یک، دو). از دوستم خواستم درباره‌ی اتفاق مطلبی بنویسد، که نوشت. دوستم در کانادا زندگی می‌کند و چند هفته پیش نیروهای مرزی دولت اسراییل از ورودش به کرانه‌ی باختری برای حضور در یک کنفرانس جلوگیری کردند.

این‌جا ترجمه‌ی (نادقیقم) را به‌ّهمراه متن اصلی می‌گذارم. عنوان مطلب و عکس از من است. پیشنهاد می‌کنم متن اصلی را زیر متن فارسی بخوانید.

کودکان فلسطینی وقتی جان نمی‌دهند هم نفس می‌کشند

روز یک‌شنبه احمد شراکا توسط نیروهای اشغال‌گر اسراییلی کشته شد. احمد یک کودک ۱۴ ساله بود. یکی از خویشان دور من سال گذشته در همان اردوگاه آوارگان که احمد زندگی می‌کرد، مخیّم الجلزون، به ضرب گلوله کشته شد. او ۱۵ سالش بود. همسن برادرم. وقتی برادرم ۸ ساله بود تا دم مرگ رفت. این برخورد نزدیک با مرگ باعث شده‌است که هرزمان که درباره‌ی قتل کودکان می‌شنوم، فارغ از این که اهل کجا هستند، کمی بیشتر درنگ کنم. هر زمان که به عکسی از خویش ِ مقتولم نگاه می‌کنم، چهره‌ی برادرم را می‌بینم. هم‌چنان در فکر خواهران خویشم هستم و فکر می‌کنم اگر جایشان بودم حتی نفس کشیدن برایم دشوار می‌بود.

اوایل این هفته، یک حمله‌ی هوایی در ساعات اولیه‌ی صبح در جنوب شهر غزه باعث فروریختن خانه‌ای شد که در آن یک خانواده‌ی چهارنفره زندگی می‌کردند. در این حمله، رحاف حسن ِ ۳ ساله و مادر باردارش نور جانشان را از دست دادند. پدرشان یحیی و پسر ۴ ساله‌ی خانواده، محمد، در این حمله زخمی شدند. از ابتدای ماه جاری میلادی، ۳۲ فلسطینی کشته شده‌اند. از این تعداد ۶ نفر کودک بوده‌اند. در همین مدت، ۶۵ کودک دیگر هم زخمی شده‌اند. … از ابتدای انتفاضه‌ی دوم بیشتر از ۲۰۰۰ کودک فلسطینی کشته شده‌اند.

«اثبات» انسان بودن نباید شرط احترام به حقوق بشر باشد. ما نباید از تماشای کودکانی که به دوربین لبخند می‌زنند و می‌خندند و می‌میرند حظی ببریم، انگار این کودکان نمایش بزرگی ترتیب داده‌اند که به من و تو اثبات کنند که حقیقی هستند و لیاقت حقوق اولیه‌ی انسانی را دارند. نباید نیازی باشد که کسی ما را قانع کند که آن‌ها از گوشت و خون ساخته شده‌اند و انسان هستند. زمانی که توجه خود را به فاجعه‌های انسانی، از جنسی که در غزه در جریان است، محدود می‌کنیم، یا وقتی توجه‌مان به فلسطین تنها زمانی جلب می‌شود که آمار کشتگان بالا می‌رود، ما مسوولیت‌پذیری را فراموش کرده‌ایم. کودکان بدلیل رفتارهای عامدانه‌ی دولت اسراییل مورد خشونت قرار می‌گیرند. اسراییل دولتی سرکش و نژادمحور با رفتارهایی شدیدا نژادپرستانه است که باید متوقف شوند. نکته‌ی مهم این است که ما هم در این اتفاق مسوول هستیم و نمی‌توانیم صرفا با کمک به نهادهای خیریه از خود سلب مسوولیت کنیم. ما باید به اقداماتی متمرکز، پایدار و فکرشده دست بزنیم (جنبش بایکوت، عدم سرمایه‌گذاری، تحریم یکی از این اقدامات است). تنها به این ترتیب است که می‌توانیم از رخ‌دادن چنین اتفاقاتی در آینده جلوگیری کنیم.

این‌که از دست دادن یک عزیز برای فلسطینیان بارها در گذشته اتفاق افتاده است و حتی این‌که شاید انتظار آن را هم داشته باشند از میزان درد این اتفاق کم نمی‌کند. هرگونه ادعایی خلاف این گزاره یک رفتار نژادپرستانه است. با این‌که توجه‌ها در چند هفته‌ی گذشته دوباره به فلسطین جلب شده است، اما چیزی این کشتارها را متفاوت از همیشه نمی‌کند. حقیقت این است که زخمی شدن کودکان و جان‌سپردن‌شان در حالیکه جمعیتی با خون‌سردی فریاد می‌زند «بمیر حروم‌زاده»، حاصل مستقیم اشغال است و تا زمانی که رفتار غلط مسوولیتی ایجاد نکند این اتفاق تکرار خواهد شد. این جدیدترین زخم باید به ما یادآوری کند که اشغال باید هرچه زودتر باید خاتمه یابد تا زندگی کودکان فلسطینی قابل تحمل شود.

On Sunday Ahmad Sharaka was killed by Israeli occupation forces. Ahmad was 14 years old, a child. I had a distant cousin who was killed last year, shot in the back, in the same refugee camp where Ahmad lived, the Jalazone camp. He was fifteen, the same age as my brother at the time. When my brother was eight years old, he nearly lost his life and that near-brush with tragedy makes me pause even longer when I hear about the killings of children, regardless of where they from. Each time I stare at the photo of my cousin I see my brother, six years my junior. I still think of his sisters and how if I was in their place I would certainly cease to breathe.

Earlier this week a pre-dawn air strike South of Gaza City collapsed a home on a family of four, killing three-year-old Rahaf Hassan and her pregnant mother Nour. Her father Yahya and brother Mohammad (4), were injured. Thirty-two Palestinians have been killed since October 1st, including six children, and sixty-five children injured. In 2014, sixteen Palestinian children in the West Bank have been murdered so far, all but one by live Israeli ammunition. Over 2000 Palestinian children have been killed since the outbreak of the Second Intifada.

“Proving” one’s humanity cannot be a pre-requisite for the respect of human rights. We cannot take pleasure from looking through a camera at children smiling and laughing and dying, as if they were putting on a grand show to convince you and me that they are real and worthy of basic human rights. There should be no special necessary conditions to convince us of their fleshy humanness. When we limit our focus to the humanitarian crises like those in Gaza or pay attention to Palestine only when the rate of murders increases dramatically, we tend to stop talking about accountability and responsibility. Children are being subject to violence as a result of the wilful state actions of Israel. Israel is a rogue state, a deeply racist ethnocracy and it must be stopped. We, too, are accountable, in ways that cannot be absolved through donations to aid agencies. Let us take focused, persistent, and strategic action (the Boycott, Divestment, Sanctions is one example) against the perpetrators of these crimes in order to prevent these acts from occurring in the future.

It doesn’t hurt any less for Palestinians to lose a loved one, no matter how many times it has happened, and even if they are expecting it. And it’s racist to suggest otherwise. While attention to Palestine has been renewed in the past few weeks, there is nothing unusual about these killings. Rather, every child injured or murdered in cold blood while a racist mob looks on chanting “die you son of a whore,” is direct consequence of the occupation and these murders will continue so long as there is no accountability for wrongdoing. The freshest wounds should remind us of the deep urgency to end the occupation and make the lived realities of Palestinian children livable.

داروین از نوع کوهکن

evolution_edward_larson.jpgدارم «فرگشت: تاریخ شنیدنی یک نظریه ی علمی» را می خوانم Evolution: The Remarkable History of a Scientific Theory. نویسنده ی کتاب، ادوارد جی لارسن، برای یک کتاب دیگرش جایزه ی پولیتزر را برده است. نکته ی جالب این کتاب برای من، گذشته از بخش های مربوط به خود نظریه ی فرگشت و شاخه های مختلف آن، بررسی ورود و اهمیت پیدا کردن نظریه ی فرگشت در جامعه ی آمریکا است. اما قضیه ی این پست خود این کتاب نیست.

امروز در آشپزخانه ی محل کار داشتم برای خودم چایی می ریختم که آهنگ زیر را از رادیو شنیدم (از آلبوم May I Come In? خانم Blossom Dearie) ویدئو را ببینید و متن شعر را بخوانید. به ادبیات فرگشتی قضیه هم دقت کنید.

در مورد این کتاب هم مفصل حرف می زنیم.

(لینک مستقیم به ویدئو)

Love Is A Necessary Evil.

A very contrary, hereditary evil.

Can’t live with it.

Can’t live without it.

Can’t do a doggone thing about it.

You want the pleasure, you gotta take the pain.

Love, is a necessary evil.

An evolutionary, interplanetary evil.

Your heart’s pounding.

You get excited.

Play with a flame and you’re ignited.

Time off for cryin’;here comes a load of rain.

Who wants it? The thrill of a warm embrace.

Who needs it? No one but the whole human race.

‘Cause Love Is A Necessary Evil.

A very arbitrary, extraordinary evil.

Natural things that women and men do, can’t be changed there’s nothing we can do.

‘Cause Love Is A Necessary Evil.

A very arbitrary, extraordinary evil.

Natural things that women and men do, can’t be changed there’s nothing we can do.

Love Is A Necessary Evil.

Since time began the wisest of men have found, this evil — makes the world go round.

Love Is A Necessary Evil.

کتاب: ماشینی به نام مغز

stroke_insight.jpg“ضربه ی بصیرت” My Stroke of Insight داستان سکته ی مغزی جیل تیلور Jill Taylor و متعاقب آن روند بازگشت او به زندگی “معمولی” است. یا بهتر است اینطور بگوییم: این کتاب گزارشی از خاموش شدن ِ بخشی از مغز جیل و تجربه ی او از بازگرداندن این مدار عصبی در یک فرایند ۸ ساله است. نکته ی بسیار مهم این است که دکتر جیل تیلور متخصص آناتومی عصبی Neuro-anatomist است. به عبارت ساده تر، مغز چیزی است که جیل تیلور از آن بیش از هر چیز دیگری سر در می آورد. با اینحال او معتقد است این سکته برای او یک شانس بزرگ بوده است. همانطور که در کتاب می نویسد، جیل در حین سکته از خود می پرسد “چند دانشمند این شانس را دارند که نابودی ساختار مغزی خود را بطور دست اول مشاهده کنند؟”

نویسنده ابتدا در دو فصل خواننده را با مغز و سازوکارهای آن آشنا می کند. سپس، در فصل ۴، راس ساعت ۷ صبح روز ۱۰ دسامبر سال ۱۹۹۶ سکته فرا می رسد: یک خون ریزی hemorrhage در سمت چپ مغز جیل بخش منطقی ذهن او را از کار می اندازد و، به گفته ی نویسنده، او را به نیروانا می برد. به نظرم این کتاب چیزهای زیادی برای عرضه به هرکسی که کسی از نزدیکانش سکته ی مغزی کرده است دارد. نویسنده هم این موضوع را بوضوح در کتاب مطرح می کند و یک ضمیمه را به “توصیه هایی برای بهبودی” اختصاص می دهد. اینجا اما می خواهیم درباره ی وجه دیگر این کتاب حرف بزنیم. اینها نکاتی است که موقع خواندن کتاب یادداشت کردم. کتاب بوضوح بیشتر از این برای عرضه دارد.

۱- مغز یک ماشین است: پس از خون ریزی لخته ی بزرگی در بخش چپ مغز جیل تشکیل شده است. وجود این لخته و همچنین عوارض سکته باعث تغییرات جدی در احوال ذهنی نویسنده شده است. بطور مشخص، لخته روی قسمت های تولید و درک زبان فشار می آورد و بنابراین جیل قادر به درک یا تولید صحبت نیست. همینطور نویسنده می گوید “همهمه ی ذهنی” اش را از دست داده است. این اتفاقی است که در ذهن ما بطور مداوم در جریان است و به نظر نویسنده ابزاری است که سمت چپ مغز ما برای ایجاد و حفظ هویت خود استفاده می کند. در چنین فضایی، نویسنده در ابتدای فصل ۱۲ به اولین برداشت هایش پس از عمل ِ برداشتن ِ لخته اشاره می کند و می نویسد “همین که بیدار شدم متوجه شدم که حالا احساس متفاوتی دارم. حالا من در روحم حس روشنی می کردم و این خوشحالم می کرد”. کتاب پر است از لحظات این چنینی که “روح” را می شود با تیغ جراحی راست و ریست کرد.

۲- معنویت قطع شدن یک سیم است: تیلور به نظر نمی رسد یک بی خدا Atheist یا لاادری Agnostic باشد، یا حداقل چنین چیزی بطور صریح در کتاب بیان نمی شود. با اینحال می شود برداشت های غیر و یا حتی ضد مذهبی از کتاب کرد. من بیشتر معتقدم چیزی که کتاب عرضه می کند علیه آن چه “معنویت” خوانده می شود نیست، نویسنده صرفا نشان می دهد که پرکاری نیمه ی راست مغز، و کم کاری نیمه ی چپ مغز، می تواند به فرد احساساتی بدهد که ما به آن اسم معنویت می دهیم. اگر اهل ایده های معنویت درونی، و نه آسمانی، باشید بارها موقع خواندن کتاب سرذوق خواهید آمد.

نویسنده در انتهای فصل ۱۵ توضیح می دهد که تحقیق نشان داده است در هنگام رسیدن به تجربه ی مذهبی از میزان فعالیت بخش مربوط به زبان در سمت چپ مغز کاسته می شود. در نتیجه ی این اتفاق “همهمه ی ذهنی” که بالاتر حرفش را زدیم خاموش می شود. علاوه بر این در چنین وضعیتی بخش مربوط به ادراک جهت Orientation فعالیت کمتری از خود نشان می دهد. این بخش از مغز مسوول تعیین مرز بین بدن و محیط بیرون است. در غیاب این بخش از مغز ما ادراک “من کجا تمام می شوم” را از دست می دهیم. مساله ی مهم این است که سکته ی جیل دقیقا روی همین دو مرکز تاثیر گذاشت. همزمانی این موضوع با ادراک شدید مذهبی که در هنگام سکته به جیل دست داد می تواند این نظریه را تقویت کند که “معنویت قطع شدن یک سیم است”.

۳- معنویت نوعی اعتیاد است که برای رها شدن از آن باید تلاش کرد: پس از سکته جیل دچار حسی شده است که به نظرش به نیروانا شبیه است. او مرزی بین خود و هستی نمی بیند و خود را سیالی می بیند که در اقیانوس وجود غوطه ور است. این حس عرفانی، و بشدت خوشایند، اما نمی تواند برای همیشه ادامه پیدا کند. دکتر معالج به جیل توضیح می دهد که باید مورد عمل جراحی مغزی قرار گیرد تا لخته از روی مغزش برداشته شود. از صفحه ی ۸۴ می خوانیم،

تصمیم گرفتن در مورد بهبودی سخت و پیچیده بود. از یک سو من سعادت فرورفتن در جریان ابدی هستی را بسیار دوست داشتم. چه کسی ممکن بود اینطور فکر نکند؟ من در ذات زیبایی زمان سپری می کردم. روح من آزاد و بزرگ و آرام بود. در خلسه ی این سعادت بزرگ من باید به مفهوم واقعی بهبودی فکر می کردم. بوضوح به کار انداختن نیمه ی چپ مغزی ام بی فایده نبود. من می توانستم به این ترتیب دوباره امکان ارتباط با محیط بیرون را بدست بیاورم….حقیقت این است که من بخشهایی از موجودیت تازه ام را به گذشته ام ترجیح می دادم. من حاضر نبودم دید تازه ام به دنیا را به نام بهبودی از دست بدهم. من دوست داشتم خودم را سیالی ببینم که در هستی جاری است. من دوست داشتم روحم را تماشا کنم که با هستی یکی بود و در هر جهت جاری می شد. … بیشتر از همه چیز، من آرامش درونی که یافته بودم را بسیار دوست می داشتم.

قبلا در مورد “طبیعت آدمی” حرف زدیم. “ضربه ی بصیرت” نسخه ی ساده شده “طبیعت آدمی” است که از زبان اول شخص گفته می شود.

در مورد ویا+گرا همه شنیده ایم. این دارو که به لحاظ وزنی از الماس گران تر است* باعث افزایش قوای سک+سی در مردان می شود. اخیرا یک شرکت داروسازی دارویی را به نام ویا+گرای زنانه به بازار داده است. مساله ی اساسی این است که ویا+گرای اصلی با تحریک رگ های خونی آلت مردانه زمان س+کس را افزایش می دهد در حالیکه نسخه ی زنانه ی آن روی تعادل شیمیایی مغز تاثیر می گذارد (ببینید). حالا سوال اساسی این است که چقدر می خواهیم مغزمان را دستکاری کنیم. دقت کنیم که استفاده از قرص آرام بخش برای آدمیزاد امروزی کار عجیبی نیست. و البته اینجا استفاده ی تفریحی از داروها را هم در نظر نگرفته ایم.

فکر می کنید چقدر دور است آینده ای که در آن برای نیمه ی چپ مغزمان، یا بخشهایی از آن، کلید روشن و خاموش بگذاریم؟ دقت کنید که این کار می تواند دلیل مذهبی داشته باشد. به عبارت دیگر، می شود به این ترتیب در چند ثانیه از زمین به آسمان رفت. دقت کنیم که همین حالا برای درمان یا کنترل بیماری های خاصی از نصب الکترود در مغز استفاده می شود. فکر می کنید چند سال باید صبر کنیم تا کنار عمل بزرگ کردن این عضو و کوچک کردن آن عضو بخش “انگولک” مغزی هم اضافه شود؟

این ویدئو از جیل تیلور را در TED ببینید.

(لینک مستقیم به ویدئو)

این ویدئو را تصادفی در یوتیوب پیدا کردم. در این مستند خانمی هست که بدلیل اتفاقی مشابه با آنچه برای جیل رخ داد کنترلش را بر س+کس از دست داده است. در فیلم توضیح داده می شود که این خانم ممکن است با هر غریبه ای به تخت خواب برود. ویدئو را حتما ببینید.

(لینک مستقیم به ویدئو)

* این ادعا واقعا درست است؟

شارلوت، محمود، هری، و داستان ِ هولوکاست

harry-and-charlotte_s.jpg“سک+س اند د سیتی” فصل ششم، قسمت اول (قسمت هفتاد و پنجم از ابتدای سریال):

خلاصه ی داستان: شارلوت عاشق ِ هری، وکیل سابقش، شده است. آشنایی این دو به زمانی می رسد که شارلوت درگیر طلاق از همسر ِ سابقش به این نتیجه رسید که نمی تواند در حضور ِ یک وکیل ِ خوش تیپ ِ مذکر “به اندازه ی کافی بد” باشد. در اولین دیدار، در دفتر وکالت و در حضور وکیل ِ خوش تیپ، هری ِ خیس ِ عرق با دهان پر چند ناسزا نثار کسی کرد که اشتباها نان شیرینی ِ دلخواه او را نخریده است. این برای شارلوت کافی بود که هری را “به اندازه ی کافی نچسب” و بنابراین “امن” تشخیص دهد. و حالا شارلوت ِ مسیحی عاشق ِ هری ِ یهودی شده است که اتفاقا به مادرش هم قول داده است که با یک دختر یهودی ازدواج خواهد کرد.

دقیقه ی ۱۱: چند روز قبل، در حین رقصیدن با هری، شارلوت به او گفته است که دارد عاشقش می شود. هری جواب داده که او یهودی است. حالا امروز صبح هری دارد می گوید که به مادرش قول داده که با یک دختر یهودی ازدواج می کند. برای شارلوت که از همسر سابقش بدلیل دخالت های مادر او جدا شده است این یک زنگ خطر بزرگ است. خوشبختانه هری اضافه می کند که مادرش دیگر زنده نیست. شارلوت نفسی به آسودگی می کشد و می گوید “مطمئنم اگر زنده بود…” و هری ادامه می دهد “خیلی از تو خوشش می آمد!” و بعد می خندد و ادامه می دهد “نه شارلوت! برای یهودی ها قضیه اینطور نیست!” شارلوت با در ِ بسته مواجه شده است. هری توضیح می دهد که مادرش یک یهودی ِ سفت و سخت است که “کسانش را در هولوکاست از دست داده است”. شارلوت هری را می خواهد و احتیاج دارد به راه حل های ممکن فکر کند. اما قبل از همه چیز احتیاج دارد این بحث را به نحو خوبی خاتمه دهد، پس اضافه می کند “من دیگه هیچ چی نمی تونم بگم” و با بغض جمله اش را تمام می کند: “حالا که صحبت هولوکاست شد”.

این شوخی را زیاد شنیده ایم که قضیه ی هولوکاست برای جماعت یهودی یک کارت برنده است که در بحث به زمین می زنند و زیاد هم به زمین می زنند. اینکه این موضوع حقیقت دارد یا خیر بحثی است که من تخصصش را ندارم. اینجا، حرف، اشاره به این موضوع بصورت طنز است.

این را هم زیاد شنیده ایم، بخصوص این اواخر و از محمود احمدی نژاد، که “در غرب اجازه ی تحقیق درمورد هولوکاست داده نمی شود”. برای فهم ِ درست ِ این جمله، با همه ی سادگی ِ ظاهریش، احتیاج داریم سری به فرهنگ بزنیم و همینطور به تاریخ. من تخصصی در هیچ یک از این دو زمینه ندارم، پس در حد سوادم دو جمله می نویسم.

شوخی با هولوکاست، و هویت یهودی، نه فقط در آمریکای شمالی ممنوع نیست که اساسا یکی از دستمایه های مهم طنز و طنازان است. حالا سوال اساسی این است که چطور این موضوع با “ممنوعیت تحقیق درمورد هولوکاست”، آنطور که محمود احمدی نژاد ادعا می کند، قابل جمع است. سوال دیگر این است که دقیقا چه چیزی در آمریکای شمالی، و بیش از آن در اروپا، “ممنوع” است، “تحقیق” در مورد هولوکاست یا “نفی” هولوکاست. چرایی این “ممنوعیت” هم مساله ی مهمی است.

واضح است که آدم های بسیار معقولی به جزییات ِ روایت هولوکاست یا حتی اصل آن سوال وارد می کنند. یکی از این افراد نوام چامسکی است (ویکیپدیا). بخش ِ دیگری از تردیدکنندگان در هولوکاست کسانی نظیر دیوید دوک هستند که اتفاقا مدعو کنفرانس هولوکاست در تهران هم بود. دوک یک “ملی گرای سفید” White Nationalist است. این یکی ربطهایی به White Supremacy دارد که ادعا می کند نژاد سفید نژاد برتر است.

بررسی موضوع هولوکاست و نحوه ی برخورد با آن در دنیای امروز بدون دقت در نفرت نژادی که در آلمان هیتلری پا گرفت و قتل عام ِ صنعتی ِ جنگ جهانی دوم صرفا ساده سازی یک مساله ی جهانی است. دقت کنیم که قربانیان ِ جنگ جهانی دوم نه فقط یهودیان و نه حتی فقط اروپاییان بودند. در حقیقت تعداد کشتگان ِ روس در نبرد استالینگراد از تمام کشته شدگان ِ آمریکایی ِ جنگ بیشتر بود. گاهی اما اعداد تصویر کاملی ارایه نمی دهند. مثلا اینکه در یک گزارش، ناظری می نویسد ماشین های گازدهی توانسته اند ۹۷ هزار نفر را بدون هیچ ایراد مکانیکی “پردازش” Process کنند. اینجا “پردازش” یعنی تبدیل یهودی ِ زنده به یهودی ِ مرده (صفحه ی ۳۴۷ “داستان انسان“).

این نوشته نه در تایید هولوکاست، یا هیچ ادعای تاریخی ِ دیگری، است و نه در نفی ِ آن. همه ی حرف این است: دو نوع آدم می توانند راحت حرفهای قلمبه و کلی بزنند، سیاستمداری که لازم نیست پاسخگو باشد و آدم ِ بی سواد. تصور می کنم محمود احمدی نژاد در هیچ یک از این دو زمینه چیزی کم نداشته باشد.

داغ ترین های این چندروز در وبلاگستان

به گزارش دیدیش اینها ۱۰ مطلب داغ چهار روز گذشته بودند:

دیروز:

پریروز:

پس پریروز:

پس پس پریروز: