ملاحظات ِ خام ِ شخصی درباره‌ی مساله‌ی خشونت

berlinattacks

یکی از بهترین کتاب‌هایی که در سالی که گذشت خواندم ۲۳ Things They Don’t Tell You About Capitalism نوشته‌ی Ha-Joon Chang بود. نویسنده، که استاد اقتصاد در دانشگاه کمبریج است، در مقدمه‌ی کتاب می‌نویسد که لزوما پیشنهاد جایگزینی برای ساختار ِ مبنتی بر رشد سرمایه ندارد، اما در عین حال از تکرار ِ ادعاهای نادرست درباره‌ی این نظام اقتصادی-سیاسی به ستوه آمده است. کتاب، در عمل، فهرستی از گزاره‌های مقبول ِ‌ عامی است که کمی دقت، منجر به کشف ِ شواهد ِ متعددی برای نادرستی ِ آن‌ها می‌شود. نکته‌ی کلیدی درباره‌ی این کتاب، دقیقا این نیست که ذهنیت ِ عام درباره‌ی مفاهیمی مانند رقابت، بازار، و توسعه را زیر سوال می‌برد، بلکه دستاورد ِ مهم‌تر ِ کتاب این است که گفتگو را از حیطه‌ی تخصصی بیرون می‌آورد و به شهروند ِ غیرمتخصص اجازه و انگیزه برای سوال کردن می‌دهد.

چند ماه پیش با دوستی درباره‌ی The Shock Doctrine، کتاب ِ باارزش، و دردناک، Naomi Klein حرف می‌زدم. جمله‌هایم که تمام شد، اولین سوال ِ دوستم این بود که «آیا نویسنده متخصص ِ اقتصاد است؟» جواب ِ Ha-Joon Chang به این سوال، در مقدمه‌ی کتابش آمده است. او استدلال می‌کند که، اولا چنین موضوعاتی در زندگی ِ همه‌ی شهروندان تاثیر ِ کلیدی دارند و بنابراین نمی‌توان از شهروندان انتظار داشت که «امر را به متخصص بسپارند». او سپس اضافه می‌کند که احاطه‌ی کامل بر موضوع، لزوم گفتگو درباره‌ی آن نیست، و باید بتوان، با علم به دانش ِ محدود در زمینه‌ی مورد نظر، و با خودداری از نتیجه‌گیری‌های قطعی و ناگهانی، درباره‌ی موضوع حرف زد. وزیر اقتصاد ِ سابق یونان، Yanis Varoufakis، در کتابش And the Weak Suffer What They Must? البته از این پیش‌تر می‌رود و برای علم ِ اقتصاد موقعیتی طبقاتی قایل می‌شود. از دید Varoufakis، و دارم نادقیق حرف می‌زنم، تصمیمات کلان اقتصادی، خیلی بیشتر از آن‌که بر رویکردی علمی پایه داشته باشند، ابزارهای قدرت هستند.

یکی از ستون‌های صفحه‌ی اول روزنامه‌ی دست راستی National Post امروز، درباره‌ی ترور در ترکیه و حمله در برلین نوشته بود و توضیح داده بود که، نقل به مضمون، «تروریست‌ها دیگر هیچ مرزی را به رسمیت نمی‌شناسند». بعد از خواندن مطلب، ذهنم به کنکاش در مفهوم «تروریسم» رفت. به این فکر کردم که تروریسم هم یکی از مفاهیم ِ آشنای ذهنیت ِ این روزگار است که کم‌تر موضوع سوال قرار می‌گیرد. به عبارت ِ دیگر، کم‌تر پیش می‌آید که سوال این باشد که «تروریسم چیست؟» و بیشتر سوال این است که «تروریست کیست؟». و البته جواب‌ها به این سوال، با جغرافیا همبستگی آماری دارند: در یک دیدگاه، چه‌گوارا تروریست است و در دیدگاه ِ دیگری نیکسون در ویتنام.

کمی که به مفهوم و نمونه‌های تروریسم فکر کردم، ذهنم سراغ ِ مفهوم ِ بزرگ‌تر ِ «خشونت» رفت. سوال ِ اولم این بود که «خشونت چیست؟». سوال ِ دومم این بود که «آیا خشونت بد است؟». به نظرم برای سوال اول راحت‌تر بتوان جوابی پیدا کرد: «خشونت یکی از روش‌های خروج از وضعیت تضاد ِ منافع است». اما این تعریف بیشتر از آن‌که مانع باشد، جامع است. می‌گویم این تعریف جامع است، چون تصور می‌کنم، گذشته از مواردی که خشونت خود یک هدف است، برای مثال آدمی که از آزار یک گربه لذت می‌برد، اغلب خشونت روشی برای رسیدن به وضعیتی است که از نظر کسی که از خشونت استفاده می‌کند، «بهتر» از قبل است. اما این تعریف مانع نیست، چون، برای مثال، «تسلیم شدن» هم روشی برای خروج از وضعیت ِ تضاد منافع است.

به این فکر کردم که نکته‌ی کلیدی درباره‌ی خشونت این است، که میزان موفقیت ِ استفاده کننده از این ابزار، بیش از آن‌که وابسته به نظر ِ فردی بی‌طرف درباره‌ی موقعیت باشد، به «زور» طرفین بستگی دارد. از این دید، یقه‌ی کسی را چسبیدن، رفتاری خشونت‌آمیز است، چون نکته این نیست که چه کسی از نظر ِ فردی بی‌طرف حق دارد، بلکه قطر ِ بازوی طرفین، عامل اساسی در تعیین برنده است. به این دلیل، تعریف خشونت را این‌طور دقیق‌تر می‌کنم: «خشونت روشی برای خروج از وضعیت تضاد ِ منافع است که حاصل ِ آن، بیشتر از آن‌که مبتنی بر موضوع ِ تضاد باشد، وابسته به توانایی‌های طرفین تضاد است.»

از این دید، هر مبارزه‌ی مسلحانه‌ای، فارغ از توضیحات تاریخی و سیاسی طرفین، رفتاری خشونت‌آمیز است، که حاصل آن، بیشتر از هر تعریفی از «محق» بودن طرفین، وابسته به طول و عرض و ارتفاع ِ انبارهای اسلحه‌ی طرفین و توانایی‌شان در شکل‌دهی به افکار عمومی است. اگر فرض کنم که تعریف گوگل از تروریسم قابل اعتنا است، فرد، گروه، و حاکمیتی که از خشوت برای پیش‌برد ِ اهدافش استفاده می‌کند، تروریست است.

از این دید، وقتی ۲۶ سال پیش ارتش ِ کانادا برای حل ِ اختلافی بین بومیان و ساکنان محلی در نزدیکی شهر Oka دخالت کرد، از خشونت، و تهدید به خشونت، برای پیش‌برد ِ هدفی سیاسی و اقتصادی استفاده کرد. برخوردهایی که در آمریکا با مخالفان با DAPL انجام شد هم، با این تعریف، نمادی از استفاده از خشونت، و تهدید به خشونت، برای پیش‌برد اهدافی اقتصادی و سیاسی بودند. رفتارهای روزمره‌ی ساختار حاکم بر ایران هم، با این تعریف، در دسته‌ی استفاده از خشونت برای پیش‌برد اهداف ِ جمعی و گروهی هستند.

اما نکته احتمالا این نیست که کدام رفتار مشمول برچسب ِ «خشونت» است و گویا ادعای نگفته و پذیرفته این است که انواعی از خشونت، پذیرفتنی و انواعی از خشونت، نپذیرفتنی هستند. از این دید، برای مثال، اعدام خشونتی پذیرفتنی است، اما حمله به کسی در خیابان تاریک و یا با تریلی زیر گرفتن ِ مردم در بازار کریسمس، خشونت‌هایی نپذیرفتنی، تهوع‌آور، و منزجرکننده هستند. اما نکته دقیقا این نیست.

واضح فرض می‌کنم که صفحه‌ی اول National Post و اعماق الاخباریه، سخنگوی غیررسمی داعش، احتمالا تا آینده‌ی نامعلوم برچسب‌های یک‌سانی را به‌صورت‌هایی قرینه به کار خواهند برد. اما نکته‌ی اساسی این است که این دو موجودیت، و همه‌ی موجودیت‌های دیگری که در ظاهر، موقعیتی قرینه‌ای دارند، اتفاقا در بخشی از نظریه‌های خود، تفاهم کامل دارند. این یعنی در این وضعیت، کم‌تر کسی ذات ِ استفاده از خشونت، بعنوان ِ ابزاری برای پیش‌برد هدف را، زیر سوال می‌برد و صرفا سوال، جهت ِ بردار ِ خشونت است.

شهروندی که می‌پذیرد که بخشی از مالیاتش برای ابزارهای کشتار هزینه شود، عملا پذیرفته است که خشونت رفتاری پذیرفتنی است. به‌نظرم چنین شهروندی، البته می‌تواند درباره‌ی کشتار در برلین اعتراض کند، اما در عمل، خود، بخشی از نظامی است که استفاده از خشونت را «درصورت لزوم» تایید می‌کند. اما می‌خواهم از این هم پیش‌تر بروم. هرکسی که از یکی از ابزارهای خشونت، در هر اندازه‌ای و در هر شکلی، استفاده می‌کند، عملا به رسمیت شناخته است که گاهی می‌توان ارزش ِ ذاتی ِ حقیقت را کنار گذاشت و پرسید بازوی چه کسی قطورتر است و صدای چه کسی بلندتر است؟

من پیشنهادی برای ترغیب آدمیزاد به کنار گذاشتن رفتارهای خشونت‌آمیز ندارم، اما تا زمانی که آدم‌ها در نزدیک‌ترین رابطه‌ها، به تهدید و داد زدن، و در رابطه‌های دورتر به یقه‌گرفتن، متوسل می‌شوند، به‌نظرم هیچ کس مشروعیت اخلاقی تخطئه‌ی حمله با تریلی به عابرین در برلین و بمباران مردم در حلب توسط هواپیماهای روسی را ندارد.

خشونت موجودیتی همه یا هیچ است. یا هرنوع خشونتی در هر موقعیتی باید مذموم تلقی شود، و یا مساله این خواهد بود که چه کسی توان ِ چه میزان خشونت‌ورزی را دارد. مطلب ِ صفحه‌ی اول National Post امروز به من می‌گوید که داعش حالا کم‌کم دست بالا را دارد.

جوابی به این متننامه‌ی وارده: ملاحظات غیرشخصی درباره‌ی عدم خشونت

کتاب: تجاوز به روح آدمیزاد

brainwash.jpg

دارم “شستشوی مغزی، حکایت ِ محرمانه ی کنترل ذهن” Brainwash, The Secret History of Mind Control را می خوانم.

توجه سازمان سیا، و سایر سرویس های اطلاعاتی غربی، به داروهای روانگردان، هیپنوتیزم، و “انسداد حسی” Sensory Deprivation زمانی بیشتر شد که متهمین در دادگاه های بلوک شرق به جرمهایی اعتراف کردند که نه فقط خیالی می نمود که حتی گاهی ناممکن بود. برای مثال کاردینال Mindszenty ِ مجارستانی در دادگاه اعتراف کرد برای آغاز جنگ جهانی سوم دسیسه کرده است. او گفت قرار بوده است پس از اینکه آمریکا در جنگ پیروز شد، قدرت سیاسی در مجارستان به او برسد. مساله زمانی پیچیده تر شد که معلوم شد کاردینال در نامه هایی که چند هفته پیش از دستگیری به رهبران کلیسا فرستاده بود تاکید کرده بود که در هیچ توطئه ای نقش ندارد. زمانی که مساله ی نامه ها در دادگاه مطرح شد کاردینال گفت،

آن زمان من بسیاری از آنچه حالا می دیدم را متوجه نبودم.

استفاده از انسداد حسی بعنوان تسهیل کننده در بازجویی موضوع جدیدی نیست. بیش از ۵۰ سال است که سازمان های اطلاعاتی غربی، و پیش از آنها بلوک شرق، از این ابزار استفاده می کنند. ایده ی مرکزی این است که شخص در نبود ِ ورودی های حسی دچار توهم می شود و کنترل پذیرتر است. علاوه بر این بی خبر گذاشتن زندانی از وضعیت ِ بیرون و به هم ریختن دریافت او از زمان به ایجاد تزلزل و افزایش تلقین پذیری ِ زندانی کمک می کند.

قبلا در مورد دکترین شوک Shock Doctrine حرف زدیم. بخصوص در مورد فصل های ابتدایی این کتاب که به تحقیقات CIA روی ذهن می پردازد (ببینید: دعوت: موارد شکنجه را مستند سازی کنیم).

مزیت اساسی روشهای “ذهنی” ِ بازجویی/شکنجه به روشهای “جسمی” واضح است: روی بدن زندانی اثر شکنجه باقی نخواهد ماند، زندانی “حاضر می شود” در دادگاه یا مصاحبه ی مطبوعاتی حاضر شود، و مهم تر از همه شخصیت زندانی آسیب می بیند و حتی ممکن است زندانی بصورت اساسی تغییر عقیده دهد. برای مثال George Blake، رییس دفتر MI6 در سئول، پس از اینکه مدتی را در جنگ کره بعنوان اسیر جنگی سپری کرد به محل کارش بازگشت. بعدها معلوم شد که او جزییات عملیات اطلاعاتی غربی را به KGB انتقال می  داده است و به ۴۲ سال زندان محکوم شد. Blake نوشت،

دلیل پیوستن من به جبهه ی کمونیستی این نبود که با من به خوبی رفتار شد یا با من بدرفتاری شد. مساله این نبود. من بدلیل ایده آل ها به آنها پیوستم.

گفته می شود Blake به کمک روشهای ذهنی به  کمونیسم کشانده شده است.

من اینطور می بینم: اگر کسی پیش از دستگیری و پس از دستگیری تفاوت اساسی کرد، اگر از زندانی برای مدت طولانی خبری نشد، اگر زندانی از دارو یا رژیم غذایی ویژه ای شکایت کرد، و اگر تغییر واضحی در ظاهر زندانی اتفاق افتاد، مثلا نگاه ِ خیره یا بی نور، هر یک از این موارد یعنی گفتار و رفتار زندانی تا زمانی که او توسط پزشک و روانپزشک مستقل بررسی نشده است سندیتی ندارد.

پس نوشت ها:

اول) قبل از انتخابات در مورد کتابی برای روزهای انتخابات: برای رای دهندگان و برای رای گیرندگان حرف زدیم. این هم “کتابی برای روزهای پس از انتخابات”.

دوم) عنوان این پست از یکی از جملات کتاب گرفته شده است.

سوم) امین ثابتی ِ عزیز تا به حال دو پست در مورد “داستان انسان” The Human Story که قبلا حرفش را زدیم نوشته،

خوراک امین ثابتی را از اینجا مشترک شوید.

این پست را رفیق نازنینی پیش از انتشار ویرایش کرد

دعوت: موارد شکنجه را مستند سازی کنیم

مدتی پیش همینجا حرف زدیم که باید مستندات مربوط به کشته شدگان جریانات اخیر ایران را حفظ کرد (ببینید:دعوت: هشتی که نه می شود – در مورد کشته شدگان اتفاقات اخیر). چند وقتی است که صفحه ای در فیسبوک برای این موضوع ساخته شده و خیلی خوب این مستندسازی را انجام می دهد. حالا مهم است موارد شکنجه را مستند سازی کنیم.

بیخوابی، استفاده از داروهای روانگردان، استفاده از شوک الکتریکی، اینها همگی روشهای بسیار شناخته شده ی شکنجه هستند و توسط حضرات دانشمندان ِ اینطرف ِ آبی در زمان جنگ سرد  طراحی شده اند. جالب است که یکی از انگیزه های اولیه ی مطالعه ی تاثیر بیخوابی و دارو روی ذهن زندانی نه برای طراحی روش شکنجه که برای رسیدن به روشی برای کاستن از روش شکنجه ی دشمن روی سربازان بوده است.

مهم است که روشها و ابزارهای مورد استفاده در شکنجه را مستند کنیم. ساخت چنین ابزارهایی نیاز به دانش فنی دارد و لازم است زندانی تحت نظر تیم متخصص شکنجه شود.

دقت کنیم که هدف شکنجه لزوما اعتراف گیری نیست. بوضوح در موارد اخیر کسی “اعتراف” نمی کند، بلکه زندانی “حرفهای مورد نظر” را تکرار می کند. در چنین مواردی یک هدف ِ اساسی شکنجه شکستن شخصیت زندانی است. باز هم جالب است بدانیم که شکنجه به کمک شوک الکتریکی حاصل تحقیقاتی است که هدف آن پاک کردن ذهن بود برای اینکه بتوان آن را دوباره بازنویسی کرد. در آن روزها البته قرار بود بیمار مثلا دیگر وسواس نداشته باشد. اینکه اصلاح طلبی به عنوان بیماری شناخته شود بعدا به مساله اضافه شد.

این ویدئو برای معرفی کتاب “دکترین شوک”  نوآمی کلین ساخته شده است. اینجا درمورد این کتاب حرف زدیم (ببینید: کتاب: دکترین شوک، چگونه از مصیبت پول درمی آورند). فصل های ابتدایی کتاب را خوب است کسی این روزها ترجمه کند.

(لینک مستقیم به ویدئو)

کتاب: دکترین شوک، چگونه از مصیبت پول درمی آورند

درمورد کتاب “ریسک: علم و سیاست ترس” Risk: The Science and Politics of Fear نوشته دن گاردنر Dan Gardner قبلا صحبت کردیم (ببینید:چگونه فکر نمی کنیم – ادامه ی نگاه به کتاب “ریسک: علم و سیاست ترس” و تجارت ِ وحشت: این تنها مساله نیست).

Risk کتاب ساده ای برای خواندن نیست و بحث های جالبی روی نحوه ی برخورد ما با جهان  پیرامونمان انجام می دهد. به عبارت دیگر، گاردنر نشان می دهد که فرایند تصمیم گیری ِ ما چقدر از مدل ساده ی “بررسی امکانات-انتخاب بهترین برای رسیدن به یک هدف” پیچیده تر است. Risk را بعد از سه فصل کنار گذاشتم تا سر فرصت از نو شروعش کنم.

به تصادف کامل، و باز هم در قفسه ی کتابهای پیشنهادی ِ کارکنان در کتابفروشی دانشگاه، کتاب “دکترین شوک” The Shock Doctrine: The Rise of Disaster Capitalism را پیدا کردم. بر اساس ویدئوی زیر و خواندن مقدمه ی کتاب و دور کوتاهی در آن، Noami Klein نویسنده ی این کتاب روی این ایده ی مرکزی کار می کند که،

این کتاب چالشی بر این ایده ی مرکزی و بزرگ داشته شده در روایات رسمی است که سرمایه داری ِ آزاد (deregulated capitalism) در فضای آزاد بدنیا آمده است. این که بازارهای آزاد و دموکراسی با هم پیش می روند. به عکس، اینجا نشان می دهم که این گونه ی بنیادگرای سرمایه داری به قابلگی خشن ترین روشهای زور و تهدید بدنیا آمده است. روشهایی که بر ساختارهای سیاسی و مردمان خود را تحمیل می کنند. تاریخ ِ بازارهای آزاد ِ معاصر، به عبارت دیگر برآمدن ِ شرکتهای بزرگ، را باید در استفاده از شوک دنبال کرد (ترجمه ی غیر دقیق ِ یک غیر متخصص – از صفحه ی ۲۲ کتاب)

مقدمه ی کتاب عنوان ِ بسیار جالب ِ “کاغذ ننوشته زیبا است” Blank is Beautiful را دارد و با نقلی از کتاب مقدس شروع می شود زمانی که خدا به نوح گفت که می خواهد زمین ِ فاسد شده را پاک کند.

نویسنده در مقدمه توضیح می دهد که چگونه تئوریسین بازارهای آزاد Milton Friedman، که هم مشاور پینوشه و هم جرج بوش بوده است، بحرانهای طبیعی (نظیر طوفان و سیل) و غیرطبیعی (نظیر جنگ و حمله ی تروریستی) را ابزار مناسبی برای پیشبرد خصوصی سازی و نظام سرمایه داری می دانسته است. پیروان و دوستداران نظرات فریدمن، در چین و انگلیس و آمریکا و بقیه ی دنیا، با ذکاوت تمام ِ از شوک ِ ناشی از یک بحران و گسیختگی های پس از آن برای انجام اعمالی استفاده می کنند که در زمان های عادی منجر به شورش و ناآرامی خواهد شد. برای مثال، بعد از تسونامی سال ۲۰۰۴ در سریلانکا، سرمایه گزاران خارجی مناطق ساحلی این کشور را که پیشتر در اختیار ماهیگیران محلی بود به مناطق توریستی تبدیل کردند. دولت سریلانکا در آن زمان گفت “این دست ِ سنگدل ِ سرنوشت بود که یک امکان ویژه به سریلانکا داد. از دل تراژدی یک منطقه ی توریستی با استانداردهای جهانی زاده شد”. نویسنده مثالهای متنوعی از این دست از عراق (مثلا ظهور Blackwater)، نیواورلئان، روسیه و مناطق دیگر جهان ارایه می دهد.

ویدئوی کوتاه زیر تز نویسنده را بخوبی توضیح می دهد. کتاب متن ساده ای دارد و در مقایسه با حجم ۶۶۲ صفحه ایش قیمت کمی دارد (۱۵ دلار).

دکترین شوک و Risk هردو جهان ِ پس از ۱۱ سپتامبر را تحلیل می کنند، یکی با نگاه ِ روانشناسانه و دیگری جامعه شناسانه*. برداشت من از هر دو این کتابها، پیش از اینکه هیچ کدام را تمام کرده باشم، شاهدی دیگر برای “همیشه راه سومی هست” است. به ۱۱ سپتامبر فکر کنید. دو تئوری ِ غالب “ملت بیگناهی تحت حمله ی وحشیان قرار گرفت و دارد از خود دفاع می کند” و  “یک کار خودی برای کشور گشایی” هستند. این دو کتاب، بدون اینکه من هیچ یک را به قصد ِِ این موضوع گرفته باشم، نشان می دهند که یک حکومت چطور می تواند از “فرصت” استفاده کند. این فرصت یک حمله ی تروریستی در کنار ساختار ِ ماشین ِ ذهن ماست. البته واضح است که اتفاقاتی به بزرگی ِ ۱۱ سپتامبر را می شود از جنبه های بسیار ِ دیگری هم بررسی کرد.

(لینک مستقیم به ویدئو)

* یقین بدانید که آقای مهندسی که از این دوکلمه استفاده می کند دارد چیک و چیک می لرزد.

شوکه از دکترین شوک

دکترین شوک (ببینید: کتاب: دکترین شوک، چگونه از مصیبت پول درمی آورند) می خوانم و شوکه هستم. یک جستجوی سردستی کردم، جناب شهیر توضیح خوبی نوشته و بخشی از فصل اول رو ترجمه کرده،

“گیل” ۶۳ بار در ناحیه مغز مورد شوک الکتریکی قرار گرفت در حالیکه بدن او بر روی تخت معاینه بنحوی وحشیانه به بالا و پائین پرتاب می شد. حاصل آن تکان ها شکستگی های استخوان، دهان و لبهای خونین و دندان های شکسته و خرد شده بود. در مغز “گیل” بخشی از زندگی وی بکلی محو و پاک شده است. حافظه وی بنحو عجیبی دستکاری شده است. گاه که می خواهد از واقعه ای یاد کند ممکن است ۱۵ یا ۲۰ سال اشتباه کند. وقتی می خواهد تاریخ برخی حوادث را ذکر کند می گوید در سال ۱۹۶۸ … بعد کمی مکث می کند و می گوید، نه نه ببخشید ۱۹۸۳…

بهمن آقا هم توضیح کوتاهی نوشته،

جان کلام کلاین در این کتاب این است که از حدود چهل سال پیش، نظریه‌پردازان نولیبرال (و به‌ویژه میلتون فریدمن) به این نتیجه رسیدند که ایام شوک و بحران، بهترین زمان برای پیاده کردن سیاست‌های نولیبرالی (به‌طور مشخص خصوصی کردن همه چیزهای دولتی) است. سیاست‌هایی که در حالت عادی مردم به‌هیچ وجه از آن‌ها پشتیبانی نمی‌کنند و به احتمال زیاد در برابر آنها مقاومت خواهند کرد. به‌قول معروف بهترین زمان برای زدن جیب یک فرد وقتی است که ماشین به او زده و او روی زمین افتاده و در شوک است.

کسی خبر داره  آیا این کتاب به فارسی ترجمه شده یا خیر؟ کیهان قصد نداره پاورقی اش کنه؟