کتاب: طبیعت آدمی

تصور کن که کتاب را جایی می بینی، مثلا در کتاب فروشی. روی جلد و توضیحات پشت جلد و چند صفحه ی تصادفی را می خوانی و بنظرت کتاب ارزش خواندن را دارد. فرض کن کتاب نقد خوبی هم در نیویورک تایمز گرفته است. کتاب را می خری و شروع به خواندنش می کنی. جایی قبل از اینکه به نیمه برسی کتاب آزارت می دهد. دارد حرفهایی می زند که یا باید ردشان کنی یا مجبوری بنشینی فکر کنی که در چهارچوب ِ نگاه تو به دنیا چطور می شود طوری که کتاب پیشنهاد می کند هم نگاه کرد. حالا به بخش های انتهایی کتاب رسیده ای و خوشحالی که این کتاب را هم خوانده ای.

وقتی سه مرحله ی بالا در مورد کتابی اتفاق می افتد (جالب به نظر می رسد – دارد حرف عجیب می زند – اینطور نگاه نکرده بودم)، در اینحالت تصور می کنم که خواندن این کتاب فایده ای داشته است. واضح است که وضعیت هایی می تواند وجود داشته باشد که یکی یا فقط دوتا از این مراحل اتفاق بیافتد: مثلا کتابی که جالب به نظر می رسد اما چیزی نمی گوید که قبلا خودت نمی دانسته ای. یا کتابی که جالب به نظر می رسد و حرف عجیب می زند اما نمی تواند استدلالی برای ادعایش ارایه بدهد (۱).

“طبیعت آدمی، حقیقت و افسانه”Human Nature, Fact and Fiction، که قبلا درموردش حرف زدیم، مثال خوبی برای کتابی است که، لااقل برای من، هر سه مرحله را ایجاد کرد. قند مکرر این بود که وقت زیادی را در همین وبلاگستان صرف بحث له یا علیه این دسته بندی کردیم که آدمها یا مهندس هستند یا “چیز دیگر”. حرفهای دیگری هم زدیم که می شد قبلش برویم کمی چیز بخوانیم و کمتر “چرخ اختراع کنیم”.

کتاب ده فصل دارد که جز سه تا بقیه بنظرم بشدت خواندنی هستند. سه تایی که جدا می کنم به تئوری های ادبیات نگاه می کردند که، لااقل برای من، کمی زیادی بود. عنوان این هفت فصل را اینجا ترجمه می کنم (۲). هدفم دقیقا این است که اگر به کتاب دسترسی داری سری بهش بزنی. اگر کسی پیدا بشود و بخشهایی از کتاب را ترجمه کند هم که حتی بهتر است.

  • مقدمه – بحث طبیعت آدمی
  • بخش اول – طبیعت آدمی کجا نوشته شده است، در ژن های ما یا در کتابهایمان؟
  • فصل اول – زیست شناسی داستان
  • بخش دوم – آیا علم و ادبیات می توانند در تعریف طبیعت آدمی با هم همکاری کنند؟
  • فصل چهارم – طبیعت آدمی، یکی برای همه و همه برای یکی؟
  • بخش سوم – زیست شناسی را با تخیل چکار است؟
  • فصل پنجم – زیست شناسی تخیل، چگونه مغز موفق می شود با حقیقت بازی کند و در عین حال شکار نشود
  • فصل ششم – زیست شناسی و تخیل، نقش فرهنگ
  • فصل هفتم – مرزهای تخیل
  • بخش چهارم – آیا ما احتیاج به یک نظریه در زمینه ی طبیعت آدمی داریم تا به ما بگوید چطور رفتار کنیم؟
  • فصل هشتم – طبیعت آدمی یا تفاوت های آدمیان
  • فصل نهم – آنچه علم می تواند و نمی تواند در مورد طبیعت آدمی به ما بگوید

پانوشت ها

  • (۱) وسوسه نمی شویم که این سه مرحله را با مراحل ذن مقایسه کنیم؟
  • (۲) همه ی ترجمه ها غیرتخصصی هستند.

کتاب: بدیهیات ِ نابدیهی و مقام های معظم ِ برتری*

ده دوازده ساله بودم که از پسرخاله ام پرسیدم “جلال آل احمد کیه؟” “یکی از خودشونه”. کمی بعدتر که فهمیدم در تهران اتوبانی به نام “جلال آل احمد” وجود دارد، دیگر فقط جبروت ِ انقلابی ِ پسرخاله ام نبود که این تئوری را تبدیل به حقیقت ِ مسلم می کرد: “جلال آل احمد یکی از خودشون ه”. زمان باید می گذشت تا در همان دنیای کودکی متوجه ترک های ریز و درشت ِ تئوری ِ مبتنی بر “خودشون” و “خودمون” بشوم. اما مساله اعتقاد ِ خدشه ناپذیر ِ پسرخاله ام نیست. مساله جمله ای است که در پاسخ به یک سوال گفته می شود، اما جواب نیست، کشنده ی سوال است.

در عربی دبیرستان درسی داشتیم که با جمله ی “کاد البیت ان یحترق” تمام می شد (۱). اگر اشتباه نکنم قرار بود در این درس ترکیب “کاد ان …” را یاد بگیریم. متن درس درمورد بحث ِ دو نفر در مورد قضیه ی “طبیعت” و “تربیت” بود (۲). داستان اینطور پیش می رفت که آقای “الف” معتقد بود “تربیت” مهم است و آقای “ب” می گفت “طبیعت” مهم است. روزی آقای”ب” آقای “الف” را برای شام به خانه اش دعوت کرد. سفره را که پهن کردند ناگهان یک عده گربه ی شمع به دست وارد اتاق شدند. در همین لحظه آقای “ب” پیروزمندانه به مهمانش گفت “تصور می کنید پدر این گربه ها شمع ساز بوده؟” به این ترتیب آقای “ب” بطور عملی نشان داده بود که می شود “طبیعت” گربه را با “تربیت” تغییر داد. آقای “الف” تا آخر شام ساکت ماند. چند روز بعد آقای “ب” دوباره آقای “الف” را دعوت به شام کرد، لابد برای اینکه حرفش را دوباره به کرسی بنشاند. اینبار، تا گربه ها وارد شدند، آقای “الف” موشی که در جیبش داشت بیرون آورد: گربه ها شمع ها را رها کردند و دنبال موش افتادند و “کاد البیت ان یحترق”. به این ترتیب ما فهمیدیم که “طبیعت از تربیت بسیار مهم تر است”. اما چرا مهم بود ما “متوجه” این موضوع “بدیهی” بشویم؟

human_nature_s.jpgدارم این روزها کتاب “طبیعت آدمی” Human Nature را می خوانم.  در سال ۲۰۰۴ مجموعه ای متشکل از دانشمندان ِ علم ژنتیک، نویسندگان، روانشناسان،  ونظریه پردازان حوزه ی ادبیات، و دیگران، در موسسه ی هنر معاصر در لندن گردهم آمدند و در مورد “طبیعت آدمی” حرف زدند. هر فصل ِ این کتاب توسط یکی از این شرکت کنندگان نوشته شده است.

مقالات کتاب از تحلیل پست مدرنیستی ِ ادبیات  تا نگاهی به نظریه های جدید در زمینه ی فرگشت را شامل می شوند و لزوما خواندن ِ آنها ساده نیست. حالا که حدودا نصف کتاب را خوانده ام می توانم اینطور خلاصه اش کنم: “همه ی چیزهایی که اصلا در مورد طبیعت آدمی بدیهی نیستند”.

یکی از نکات محوری در چند بخش از کتاب، از جمله در نوشته ی Gabriel Dover ِ ژنتیک کار، این است که نه فقط این سوال که “تربیت یا طبیعت، کدام مهم تر است؟” لزوما سوالی نیست که جوابی داشته باشد، حتی تعریف “تربیت” و “طبیعت” مشخص نیستند. او اشاره می کند که لزوما یک ژن به تنهایی تاثیر ِ قطعی ندارد و بودن یک ژن در مجاورت ژنهای دیگر عاملی است که می تواند به یک بیماری ژنتیکی منجر شود (۳).

اما چرا مهم است که من و تو فکر کنیم “بدیهی است که طبیعت مهم تر از تربیت است”؟ حداقل یک دلیل برای این تلاش این است که با چنین تصوری ساده تر می توان وجود چیزی به نام “فطرت” را برای ما توجیه کرد. به این ترتیب ما به چیزی به عنوان “انسان” ِ نوعی، به معنی ِ مثال انسان، معتقد خواهیم شد و این اعتقاد راه را برای چیزهایی مانند تئوری “صراط مستقیم” و “اخلاق مطلق” باز می کند. اینطور بگوییم، موشهایی که دنبال گربه می دویدند قرار بود این نکته را برای ما بدیهی کنند که “انسان ذاتی داد که ممکن است فراموش کند، اما می تواند، و باید، آن را به خاطر بیاورد”. در بعد ِ عملی قرار بود میانجیگران ِ زمین و آسمان به ما کمک کنند که این ذات ِ فراموش شده را به خاطر بیاوریم.

واضح است که هر گروهی برای حفظ خود آموزه هایی  را به عنوان بدیهیات به نسل بعد منتقل می کند. می توانیم این موضوع را در چهارچوب فرگشتی هم بررسی کنیم. این اما به نظرم به پسرخاله ی من این “حق” را نمی داد که تئوری حقیر ِ “یکی از خودشون ه” را بار من کند.

بیشتر حرف می زنیم.

پانوشتها:

(۱) در گوگل گشتم، متن پیدا نشد، اما عرب زبانهایی انگار معتقدند این جمله همینطوری درست است.

(۲) معادل های فارسی از من هستند. طبیعت برای Nature و تربیت برای Nurture.

(3) معادل ِ مهندسی ِ قضیه بنظرم این است که ژنها لزوما عامل های متعامد نیستند.

* عنوان برگرفته از محسن نامجو. مقام های معظم برتری که برای من و تو تصمیم می گیرند گاهی سر و ظاهر ِ بسیار مقبولی هم دارند.

کتاب: ماشینی به نام مغز

stroke_insight.jpg“ضربه ی بصیرت” My Stroke of Insight داستان سکته ی مغزی جیل تیلور Jill Taylor و متعاقب آن روند بازگشت او به زندگی “معمولی” است. یا بهتر است اینطور بگوییم: این کتاب گزارشی از خاموش شدن ِ بخشی از مغز جیل و تجربه ی او از بازگرداندن این مدار عصبی در یک فرایند ۸ ساله است. نکته ی بسیار مهم این است که دکتر جیل تیلور متخصص آناتومی عصبی Neuro-anatomist است. به عبارت ساده تر، مغز چیزی است که جیل تیلور از آن بیش از هر چیز دیگری سر در می آورد. با اینحال او معتقد است این سکته برای او یک شانس بزرگ بوده است. همانطور که در کتاب می نویسد، جیل در حین سکته از خود می پرسد “چند دانشمند این شانس را دارند که نابودی ساختار مغزی خود را بطور دست اول مشاهده کنند؟”

نویسنده ابتدا در دو فصل خواننده را با مغز و سازوکارهای آن آشنا می کند. سپس، در فصل ۴، راس ساعت ۷ صبح روز ۱۰ دسامبر سال ۱۹۹۶ سکته فرا می رسد: یک خون ریزی hemorrhage در سمت چپ مغز جیل بخش منطقی ذهن او را از کار می اندازد و، به گفته ی نویسنده، او را به نیروانا می برد. به نظرم این کتاب چیزهای زیادی برای عرضه به هرکسی که کسی از نزدیکانش سکته ی مغزی کرده است دارد. نویسنده هم این موضوع را بوضوح در کتاب مطرح می کند و یک ضمیمه را به “توصیه هایی برای بهبودی” اختصاص می دهد. اینجا اما می خواهیم درباره ی وجه دیگر این کتاب حرف بزنیم. اینها نکاتی است که موقع خواندن کتاب یادداشت کردم. کتاب بوضوح بیشتر از این برای عرضه دارد.

۱- مغز یک ماشین است: پس از خون ریزی لخته ی بزرگی در بخش چپ مغز جیل تشکیل شده است. وجود این لخته و همچنین عوارض سکته باعث تغییرات جدی در احوال ذهنی نویسنده شده است. بطور مشخص، لخته روی قسمت های تولید و درک زبان فشار می آورد و بنابراین جیل قادر به درک یا تولید صحبت نیست. همینطور نویسنده می گوید “همهمه ی ذهنی” اش را از دست داده است. این اتفاقی است که در ذهن ما بطور مداوم در جریان است و به نظر نویسنده ابزاری است که سمت چپ مغز ما برای ایجاد و حفظ هویت خود استفاده می کند. در چنین فضایی، نویسنده در ابتدای فصل ۱۲ به اولین برداشت هایش پس از عمل ِ برداشتن ِ لخته اشاره می کند و می نویسد “همین که بیدار شدم متوجه شدم که حالا احساس متفاوتی دارم. حالا من در روحم حس روشنی می کردم و این خوشحالم می کرد”. کتاب پر است از لحظات این چنینی که “روح” را می شود با تیغ جراحی راست و ریست کرد.

۲- معنویت قطع شدن یک سیم است: تیلور به نظر نمی رسد یک بی خدا Atheist یا لاادری Agnostic باشد، یا حداقل چنین چیزی بطور صریح در کتاب بیان نمی شود. با اینحال می شود برداشت های غیر و یا حتی ضد مذهبی از کتاب کرد. من بیشتر معتقدم چیزی که کتاب عرضه می کند علیه آن چه “معنویت” خوانده می شود نیست، نویسنده صرفا نشان می دهد که پرکاری نیمه ی راست مغز، و کم کاری نیمه ی چپ مغز، می تواند به فرد احساساتی بدهد که ما به آن اسم معنویت می دهیم. اگر اهل ایده های معنویت درونی، و نه آسمانی، باشید بارها موقع خواندن کتاب سرذوق خواهید آمد.

نویسنده در انتهای فصل ۱۵ توضیح می دهد که تحقیق نشان داده است در هنگام رسیدن به تجربه ی مذهبی از میزان فعالیت بخش مربوط به زبان در سمت چپ مغز کاسته می شود. در نتیجه ی این اتفاق “همهمه ی ذهنی” که بالاتر حرفش را زدیم خاموش می شود. علاوه بر این در چنین وضعیتی بخش مربوط به ادراک جهت Orientation فعالیت کمتری از خود نشان می دهد. این بخش از مغز مسوول تعیین مرز بین بدن و محیط بیرون است. در غیاب این بخش از مغز ما ادراک “من کجا تمام می شوم” را از دست می دهیم. مساله ی مهم این است که سکته ی جیل دقیقا روی همین دو مرکز تاثیر گذاشت. همزمانی این موضوع با ادراک شدید مذهبی که در هنگام سکته به جیل دست داد می تواند این نظریه را تقویت کند که “معنویت قطع شدن یک سیم است”.

۳- معنویت نوعی اعتیاد است که برای رها شدن از آن باید تلاش کرد: پس از سکته جیل دچار حسی شده است که به نظرش به نیروانا شبیه است. او مرزی بین خود و هستی نمی بیند و خود را سیالی می بیند که در اقیانوس وجود غوطه ور است. این حس عرفانی، و بشدت خوشایند، اما نمی تواند برای همیشه ادامه پیدا کند. دکتر معالج به جیل توضیح می دهد که باید مورد عمل جراحی مغزی قرار گیرد تا لخته از روی مغزش برداشته شود. از صفحه ی ۸۴ می خوانیم،

تصمیم گرفتن در مورد بهبودی سخت و پیچیده بود. از یک سو من سعادت فرورفتن در جریان ابدی هستی را بسیار دوست داشتم. چه کسی ممکن بود اینطور فکر نکند؟ من در ذات زیبایی زمان سپری می کردم. روح من آزاد و بزرگ و آرام بود. در خلسه ی این سعادت بزرگ من باید به مفهوم واقعی بهبودی فکر می کردم. بوضوح به کار انداختن نیمه ی چپ مغزی ام بی فایده نبود. من می توانستم به این ترتیب دوباره امکان ارتباط با محیط بیرون را بدست بیاورم….حقیقت این است که من بخشهایی از موجودیت تازه ام را به گذشته ام ترجیح می دادم. من حاضر نبودم دید تازه ام به دنیا را به نام بهبودی از دست بدهم. من دوست داشتم خودم را سیالی ببینم که در هستی جاری است. من دوست داشتم روحم را تماشا کنم که با هستی یکی بود و در هر جهت جاری می شد. … بیشتر از همه چیز، من آرامش درونی که یافته بودم را بسیار دوست می داشتم.

قبلا در مورد “طبیعت آدمی” حرف زدیم. “ضربه ی بصیرت” نسخه ی ساده شده “طبیعت آدمی” است که از زبان اول شخص گفته می شود.

در مورد ویا+گرا همه شنیده ایم. این دارو که به لحاظ وزنی از الماس گران تر است* باعث افزایش قوای سک+سی در مردان می شود. اخیرا یک شرکت داروسازی دارویی را به نام ویا+گرای زنانه به بازار داده است. مساله ی اساسی این است که ویا+گرای اصلی با تحریک رگ های خونی آلت مردانه زمان س+کس را افزایش می دهد در حالیکه نسخه ی زنانه ی آن روی تعادل شیمیایی مغز تاثیر می گذارد (ببینید). حالا سوال اساسی این است که چقدر می خواهیم مغزمان را دستکاری کنیم. دقت کنیم که استفاده از قرص آرام بخش برای آدمیزاد امروزی کار عجیبی نیست. و البته اینجا استفاده ی تفریحی از داروها را هم در نظر نگرفته ایم.

فکر می کنید چقدر دور است آینده ای که در آن برای نیمه ی چپ مغزمان، یا بخشهایی از آن، کلید روشن و خاموش بگذاریم؟ دقت کنید که این کار می تواند دلیل مذهبی داشته باشد. به عبارت دیگر، می شود به این ترتیب در چند ثانیه از زمین به آسمان رفت. دقت کنیم که همین حالا برای درمان یا کنترل بیماری های خاصی از نصب الکترود در مغز استفاده می شود. فکر می کنید چند سال باید صبر کنیم تا کنار عمل بزرگ کردن این عضو و کوچک کردن آن عضو بخش “انگولک” مغزی هم اضافه شود؟

این ویدئو از جیل تیلور را در TED ببینید.

(لینک مستقیم به ویدئو)

این ویدئو را تصادفی در یوتیوب پیدا کردم. در این مستند خانمی هست که بدلیل اتفاقی مشابه با آنچه برای جیل رخ داد کنترلش را بر س+کس از دست داده است. در فیلم توضیح داده می شود که این خانم ممکن است با هر غریبه ای به تخت خواب برود. ویدئو را حتما ببینید.

(لینک مستقیم به ویدئو)

* این ادعا واقعا درست است؟