torontoprotest2017

دیروز ظهر، در تقاطع خیابان‌های بلور و اسپداینا، جایی در لبه‌ی شمال غربی مرکز شهر تورنتو، تجمعی در حمایت از برقراری روابط بین ایران و کانادا برگزار شده بود. ماشین را کمی دورتر پارک کردم و همراه عزیز نازنینی به سمت محل تجمع رفتیم. یک چهارراه مانده به محل، صدای موسیقی ِ حماسی ِ ایرانی، فضا را پر کرده بود. جلوتر که رفتیم، به منظره‌ی قابل پیش‌بینی رسیدیم: پلیس تورنتو خطی از دوچرخه‌ها را بین دو گروهی کشیده بود که روبروی هم با بلندگو و پرچم صف کشیده‌بودند. هر دو سوی این خط، پرچم ایران در هوا تکان می‌خورد، با این تفاوت که در یک طرف، روی پرچم جملاتی با خط سیاه نوشته شده بود و ضربدری بزرگ روی علامت ِ وسط ِ پرچم ترسیم شده بود.

می‌شد در نگاه اول فرض کرد که دو طرف ِ اتفاق، بسیار متفاوت هستند. ظاهری‌ترین شاهد برای چنین تفاوتی، اختلاف سنی فاحش اعضای دو گروه بود: موافقین رابطه‌ی ایران و کانادا اغلب در بازه‌ی سنی ۲۵ تا ۴۵ سال بودند، در حالی که اکثر مخالفین در ده‌های ۴۰، ۵۰ و ۶۰ از زندگی بودند. از طرف دیگر، درحالی‌که مخالفین، خشم‌گین‌تر به‌نظر می‌رسیدند، سمت موافقین، حداقل در ظاهر، روحیه‌ی شادتری داشت و زمان‌هایی، تجمع به یک جشن خیابانی شبیه می‌شد. در لایه‌های عمیق‌تری، سمت موافقین تعلق سیاسی واضحی نداشت، در حالی‌که مخالفین، به استناد پرچم‌هایی که حمل می‌کردند، متعلق به گرو‌ه‌های نام و نشان‌دار سیاسی بودند. از طرف دیگر، مخاطب ِ سمت ِ موافقین، دولت فدرال کانادا بود، در حالی‌که سمت مخالفین، علاوه بر دولت کانادا، حرف‌هایی هم برای موافقین ِ رابطه بین کانادا و «رژیم» داشت: بارها دیدم که گروه مخالفین اعضای گروه موافقین را «به شرم از رفتار خود» دعوت می‌کرد. اما به‌نظرم، این همه، صرفا تفاوت‌هایی ظاهری و نه‌چندان قابل توجه هستند.

حقیقت این است که دو طرف ِ خط ِ دوچرخه‌ها، شعارهایی می‌دادند که شک دارم که طرف ِ دیگر با آن‌ها هم‌دلی نداشته باشد. مثلا، گروه موافقین یک ترانه‌ی میهن‌پرستانه پخش کرد که اشاراتی افتخارآمیز به کورش و تخیلات ِ مبهم ِ نژادی ِ دیگر داشت. تصور می‌کنم که بخش‌هایی از گروه مخالفین هم به چنین افسانه‌هایی علاقه‌مند باشد. از طرف دیگر، سمت مخالفین شعارهایی در مذمت ISIS سرداد، که دیدم که سرهایی به نشانه‌ی موافقت در سمت موافقین بالا و پایین رفت. حتی زمانی که سمت مخالفین شواهدی از رفتار جنایت‌کارانه توسط نظام سیاسی حاکم بر ایران ابراز کرد، کسانی در جمع موافقین اعلام هم‌صدایی کردند.

واضح است که بین دو گروه، عدم تفاهم‌های کلیدی وجود داشت. برای مثال، کسی در صف مخالفین ادعا کرد که ما، که در گروه موافقین بودیم، «حقوق‌بگیر رژیم و بورسیه‌ای» هستیم. من می‌دانستم که خودم و تعداد زیادی از کسانی که در تجمع می‌شناسم، رابطه‌ی اقتصادی با ساختار حاکم بر ایران ندارند. یک بار که این نکته را برای کسی که چنین ادعایی را مطرح کرده بود توضیح دادم اضافه کرد که در این صورت ما «ابله» هستیم. البته خط‌کشی برای اندازه‌گیری میزان ابله بودن آدم‌ها وجود ندارد، اما من شواهدی دارم که «ابله»های مورد نظر کم‌هوش نیستند و کتاب‌خوان هستند و می‌شود ساعت‌ها با آن‌ها حرف جدی زد. و همین‌جاست که وضعیت نگران‌کننده می‌شود.

آدمی که از جنس من است، که بدنش مانند بدن من است، که از درخت و سنگ و سگ و زرافه به من بسیار شبیه‌تر است، عمیقا معتقد است که من ابله هستم، و من را قابل ِ گفتگو نمی‌داند. او به تصوراتش، به اعتقادات جمعی گروهش، و به صحت شعارهایی که می‌دهد باور دارد. و همین نگرانی اصلی من است. اگر بپذیرم که طرف مقابلم حرف غیرقابل دفاعی می‌زند، و زمانی که آدم‌های زیادی را سراغ دارم که با من موافق هستند، و با توجه به این‌که طرف مقابلم و همه‌ی اطرافیانش معتقد هستند که من و اطرافیانم حرف غیرقابل دفاعی می‌زنیم، در چنین وضعیتی برایم دشوار است که تفاوتی بین خودم و طرف مقابل پیدا کنم: آیا اتفاق ِ دیروز، چیزی بیشتر از هم‌دلی ِ جمعی ِ درونی دربین اعضای دو گروه ِ مخالف بود؟ آیا دیروز ظهر در تورنتو، دو قبیله به مصاف ِ هم رفتند و تنها برداشت ِ قابل ِ دفاع از این اتفاق این بود که آدمیزاد اساسا اسیر رابطه‌های اجتماعی‌اش است و حقیقت را چنان می‌فهمد که او را در تعارض با جامعه‌ی اطرافش قرار ندهد؟ پذیرفتن چنین توصیفی از آدمیزاد، خط بطلان بر امکان گفتگو، یا حداقل میزان تاثیر آن می‌کشد.

می‌شد تصور کرد که سمت موافقین ِ رابطه بین ایران و کانادا، برنده‌ی اتفاق دیروز بود. این گروه، پیام صلح و گفتگو داشت، دشنام نداد و با نظم تجمعش را به پایان رساند. به‌نظرم اما، در نگاهی بزرگ‌تر، بازنده‌ی بزرگ ِ دیروز آدمیزاد بود: آدمیزادهایی بعدازظهر ِ دل‌پذیر یکی از روزهای آخر ِ تابستان را به گلوپاره کردن دربرابر هم گذراندند. سوال اساسی، که هنوز در ذهن من جوابی پیدا نکرده است، این است که چگونه ذهنی که بسیار قابل مقایسه با ذهن من است، به این ایمان رسیده است که گروهی که من هم عضو آن بودم، تجمعی از مزدبگیران و ابله‌ها است، و اگر ذهنی دیگر چنین خطای فاحشی کرده است، من چه امیدی دارم که به‌کرات و بارها چنین خطایی نکنم؟