modern_timess

چند روز پیش برنامه‌ای در مرکز MaRS در تورنتو با عنوان #FutureofWork: Artificial Intelligence and Robotics برگزار شد. عنوان ِ دیگر این برنامه این بود: The robots are coming! با توجه به عنوان ِ برنامه، انتظار داشتم بخشی از بحث درباره‌ی پیامدهای اتوماسیون در بازار ِ کار باشد. کتاب Martin Ford در این زمینه را هفته‌ی پیش تمام کردم و بنابراین ذهنی تازه درمورد موضوع داشتم. حقیقت این است که با توجه به رویکرد مرکز MaRS، که تمرکز ِ ویژه‌ای روی فرهنگ Startup دارد، دقیقا انتظار نداشتم بررسی ِ بی‌طرفانه‌ای از مساله‌ی جایگزین‌شدن ذهن ِ انسانی با الگوریتم بشنوم، اما برداشتم این بود که در گفتگویی که برنامه‌ریزی شده است، حداقل یک صدای جامعه‌شناس یا نظیر آن وجود داشته باشد. مرکز MaRS اما چهار موسس Startupهایی در زمینه‌ی AI را کنار ِ آدمی بدون تخصص در زمینه‌ی AI گذاشته بود، که خلاصه‌ی جملات ِ طولانی و corporateای‌اش این بود که «نترسید، AI لولو نیست». البته کسی در جمع به‌نظرم از لولو نمی‌ترسید. حدس می‌زدم که اغلب ِ شرکت‌کنندگان حداقل فوق‌لیسانس دارند.

در نهایت برنامه درباره‌ی future of work بود، اما نه future of work برای «دیگری»، که future of work برای ما که الگوریتم‌ها را می‌نویسیم. حقیقت ِ صادقانه این است که به مدد ِ شراب ِ دل‌پذیری که قبل از برنامه و به مرحمت ِ گردانندگان از گلو پایین داده‌بودم، برای لحظات ِ طولانی به این فکر کردم که وقتی «دیگری» حتی ذهنش به خطری که او را تهدید می‌کند نمی‌رسد، چرا من از ریاضیات و البته عدد ِ حقوقم لذت نبرم و اساسا ذهنم را از درگیری با خطری که خیلی بیشتر از من دیگری را تهدید می‌کند آزاد نکنم؟ اما نکته این نیست.

دوستی خبر داد که او هم در برنامه شرکت می‌کند. به هم که رسیدیم از دوستم خواستم «در ۱۴۰ کاراکتر» درباره‌ی AI حرف بزند. پاسخ ِ دوستم همه‌ی خوش‌بینی‌های رسمی‌ای بود که از این شروع و به این ختم می‌شوند که «آدمیزاد از AI سود خواهد برد». وقتی اصرار کردم که توضیحش حتی در اندازه‌های ۱۴۰ کاراکتری هم بیش از انتظار من ساده‌انگارانه است، دوستم با نارضایتی اضافه کرد «البته ممکن است دوره‌ای از پستی و بلندی وجود داشته باشد، اما در نهایت همه چیز به نفع همه خواهد شد». دوستم در مواجهه با چهره‌ی درهم ِ من جمله‌اش را این طور تمام کرد «همان‌طور که تکنولوژی تا به حال همین‌طور پیش رفته است».

از دوستم پرسیدم به استناد چه تحلیلی، چه داده‌ای، چه کتابی این جملات را می‌گوید و جواب شنیدم «کلا خودم این‌طور فکر می‌کنم». دوستم دانشجوی دکتری است و در زمینه‌ی کلی من کار می‌کند و با این‌حال اگر بخواهد موضوع تزش را برای من توضیح بدهد باید حداقل یک ساعت وقت بگذارد. و دوستم هیچ نکته‌ای در موضوع تخصصی‌اش را بدون سوال نمی‌پذیرد. با این‌حال، همین آدمیزاد ِ «با سواد» ادعایی خیلی بزرگ‌تر، با تاثیراتی خیلی اساسی‌تر را، بدون توضیح می‌پذیرد. و این سوال ِ اساسی من است. هانس ماگنوس انسنس‌برگر در یکی از مقاله‌هایش که در نسخه‌ی فارسی ِ آن در کتاب «درستایش بی‌سوادی» چاپ شده است، این رفتار را «بیسوادی نوع دوم» می‌خواند.

نکته‌ی کلیدی این است که این نوع بی‌سوادی، رفتاری سودجویانه است. انسانی که نه فقط تکنولوژی اساس ِ هویتش است که راه نان‌خوردنش از تکنولوژی است، در زمینه‌ی پیامدهای اجتماعی و سیاسی ِ تکنولوژی راه ِ ساده‌انگاری را انتخاب می‌کند. نکته‌ی شگفت ِ اتفاق این است که لازمه‌ی درگیر بودن با تکنولوژی، مهارت در تفکر انتقادی است: هیچ معادله‌ای و هیچ ریاضیاتی صحیح نیست، مگر این‌که اثباتی objective برای آن باشد، و با این‌حال، آدمیزادی که در استفاده از تفکر انتقادی تسلط دارد تصمیم می‌گیرد که در موضوعی دیگر، و به زعم ِ من مهم، تفکر انتقادی‌اش را قربانی نگاهی ایدیولوژیک کند.

اما صرفا تکنولوژی نیست که در دنیای ایدیولوژیک ِ دور و اطراف از نگاه تیزبین تفکر انتقادی دور می‌ماند. در فیس‌بوک در اشاره به پیام ترودو در مناسبت مرگ کاسترو نوشتم «سوال این نیست که گروه بی‌سواد ایدئولوژی‌زده چرا از جملات ترودو درباره‌ی #کاسترو شاکی هستن. سوال مهم این‌ه که ترودو چرا اون جملات رو گفت.» آشنایی جواب داد «(ترودو به) یک دیکتاتور که مملکتش رو نابود کرده میگه رهبر بزرگ که به ملتش خدمت کرده»، پرسیدم اطلاق «یک دیکتاتور که مملکتش رو نابود کرده» به کاسترو از کدام منبع و از دل کدام تحلیل و کتاب بیرون آمده است و جواب شنیدم «به عمل کار براید… کتاب چی؟» جمله با یک خندانک تمام شده بود.

نکته در این بحث اساسا نه خدمت و خیانت کاسترو است (ملکوت در این زمینه خوب نوشته است) و نه خاصیت و حاصل تکنولوژی در دنیای مدرن (کتاب خوب در این زمینه خیلی زیاد هست). موضوع ِ اساسی آدمیزاد است که یاد گرفته‌است و عادت کرده است که از تفکر انتقادی هم به‌صورت ابزار استفاده کند: وقتی لازم است نقاب objectivity به چهره می‌زند و مو را از ماست می‌کشد، و وقتی سود در ایمان به «هدف کلی» است، مومن ِ دلبسته‌ی ساختار می‌شود. آدمیزاد در این فرایند ذهنش را فروخته است و یاد گرفته است وقتی فکر کند که فکر کردن به حساب ِ بانکی‌اش منتهی می‌شود. این، وضعیتی شگفت است.