توی ماشین نشسته بودیم، گفت «نمی‌دونم چرا آدم‌ها اینقدر سخت‌شون‌ه که قبول کنن که رابطه‌ای که خیلی هم خوب بوده دیگه تموم شده». بعد چند لحظه زل زد به فرمان و ادامه داد «خودشون رو اذیت می‌کنن.» من تاکید کردم «و دیگران رو».

یادم به کتابی می‌افتد که انگار اسم‌اش «آذرستان» بود و تا چند لحظه پیش فکر می‌کردم نویسنده‌اش عباس معروفی است، که نیست. در داستان، پدری به ناروا کشته شده است و جمع از پسر می‌خواهد که خون‌خواهی کند. پسر اما بچه و زندگی دارد و می‌خواهد خشم‌اش را فرو بخورد و خط ِ خون را دراز نکند. می‌گویم «بخشی‌اش اثر جمع‌ه. یک نفر رو در اتفاق انتخاب می‌کنه، اغلب آدمی که ضعیف‌تره یا صداش بلندتره، و ترغیب‌اش می‌کنه که خاطره‌های خوش رو به گند بکشه.»

به جمع‌های آدمیزاد مشکوک‌ام. بخش مهمی‌اش تردید در objective بودن آدمیزاد است. زیاد شده است که تک نفرهایی را با دقت مشاهده کرده‌ام و ندیده‌ام که آدم ِ روبرویم objective باشد. کم دیده‌ام که آدمیزاد این احتمال را لحاظ کند که اشتباه می‌کند. Descartes’ Error را که خواندم به نظرم رسید تردید در objectivity آدمیزاد بیشتر از یک نظریه‌ی محدود و ناقص است و برای آن شواهد ِ قابل دفاعی وجود دارد. نکته‌ی کلیدی این است که در احوالی که تک تک ِ آدمیزاد، غرقه‌ای روی اقیانوس ِ گذشته و خاطره و تخیلاتش است، امیدی به جمع ِ آدمیزاد ندارم. نویسنده‌ی The Wisdom of Crowds البته به جمع بسیار امیدوار است. Trumbo و High Noon و An Enemy of the People اما حرف دیگری می‌زنند.

این همه را این جمله از این پست در ذهنم جرقه زد: «اجتماعی هستیم اما در قبیله زندگی نمی کنیم».

نکته‌ی اساسی همین «رفتار قبیله‌ای» است.

عکس از اینجا