آخر هفته‌ی پیش، چند ساعت را با عزیزی در بیمارستان سپری کردم. اتفاق می‌توانست مهم باشد، که بعد از چند عکس و MRI گفته‌شدیم که نیست. در این فاصله، نوزادی تا دم مرگ رفت و برگشت و پیرمردی چند بار روی تخت به اتاق‌های مختلف برده شد. از بیمارستان که بیرون آمدیم، خورشید از یک طرف ِ آسمان به طرف ِ دیگر رفته بود. سوار ماشین شدیم، قبض پارکینگ را دادیم و اتفاق تمام شد. و نکته‌ی کلیدی همین بود، چند ساعت حضور در بیمارستان و همه‌ی آزمایش‌هایی که انجام شد و ملاقات دکتر و ما دستی در جیب نکردیم. این، به‌نظرم نکته‌ی کلیدی است.

واضح است که دستی جایی در جیبی رفت و این جیب و جیب من و دوستم به هم متصل هستند. اما نکته‌ی کلیدی این است که، اول، وقتی دوستم احساس کرد که نیاز به کمک ِ پزشکی دارد، ملاحظات ِ مالی در آخر فهرست ِ نگرانی‌هایش بود. از طرف ِ دیگر، رابطه‌ی او و پزشک، جنس ِ اقتصادی نداشت. اهمیت ِ این نکته را حالا می‌فهمم که درگیر ِ جراحی ِ دندان‌ ِ عقلم هستم، که هویتی کاملا اقتصادی دارد.

از بیمارستان که بیرون می‌آمدیم، تخیل کردم که نه فقط درمان، که غذا، محل زندگی، و پوشش هم از همین قاعده پیروی کنند. دنیایی را تخیل کردم که درآن، آدم ِ گرسنه حق دارد از فروشگاه سیب بردارد. تصور کردم در صف ِ خروج از فروشگاه، آدم‌ها این امکان را دارند که بگویند «گرسنه‌ام» و بیرون بروند. کافه‌ای نزدیک واترلو هست که بصورت «مرحمت عالی» اداره می‌شود. اگر گرسنه‌ای، و پول نداری، می‌گویی و می‌روی. شبیه ِ همین اتفاق، البته درباره‌ی جایی برای خوابیدن و چیزی برای پوشیدن قابل تخیل هستند.

حقیقت این است که در شهرهایی از کانادا، این اتفاق در حال افتادن است. تاکید می‌کنم «شهرهایی از کانادا» و نه همه جای آن، چون تصور نمی‌کنم مناطق ِ زندگی ِ ساکنین ِ اولیه‌ی کانادا، reserve ها، در این مجموعه باشد. اما در تورنتو، برای مثال، کسی گرسنه نیست و هرکسی می‌تواند جایی برای خوابیدن و چیزی برای پوشیدن پیدا کند.

پاسخ ذهنی‌ام به تخیل‌ام این بود که «اگر آدم‌ها برای خدمات پول ندهند، زیاده‌روی خواهند کرد». تصور کردم که تخیل‌ام را در فیس‌بوک نوشته‌ام و دیدم که کسی این جمله را زیر حرفم نوشت. و به‌نظرم این نکته‌ی اساسی است. چنین دنیایی را می‌شود تخیل کرد و پیاده کردن ِ آن، کاری بدیهی نیست. اما، و این‌جاست که باید دقت کرد، ترس از شرایط ِ حاضر در چنین دنیایی، دلیل ِ خوبی برای فکر نکردن درباره‌ی آن نیست. به عبارت ِ دیگر، ممکن است برپاکردن ِ ساختاری که در آن آدم‌ها به نیازهایشان دسترسی داشته باشند، کار ِ دشواری باشد، اما بلاهتی که در آن زندگی می‌کنیم، جایگزین ِ قابل دفاعی نیست.

این‌طور نگاه می‌کنم، آدمیزاد زیاد در حداقل ِ موضعی، local minima، می‌افتد. این وقتی است که موقعیت ِ جاری، مطلوب نیست، اما هر تغییری خطرناک به‌نظر می‌رسد. به‌نظرم این زمان خوبی است که به این ترس‌ها دقیق‌تر نگاه کرد. سوال ِ کلیدی این است، شگفت نیست که سیر بودن ِ شکم و داشتن سقفی بالای سر، از حقوق ِ اساسی هر شهروند تلقی نمی‌شوند؟