اتفاق ِ اول، چند ماه پیش افتاد. و از همان اتفاق ِ اول، وضعیت، چیزی بین خیال و واقع بود. اتفاق را با روانم و با تنم تجربه می‌کردم و از آن در شگفت می‌شدم، و هم‌چنان می‌دانستم که حرف زدن از اتفاق، چه جنس واکنشی را برمی‌انگیزد. و همین، همین جنس ِ معمول ِ واکنش به اتفاق، همین، بخشی از اتفاق بود. و هست.

سمت ِ چپ ِ فک‌ام درد می‌کرد و درگیر ِ کارهایی بودم و فرصت نمی‌شد که سراغ ِ دندان‌پزشکم بروم. دندان‌پزشک را چند سال پیش از روی آگهی ِ بزرگ‌اش در ایستگاه مترو کشف کرده‌بودم و تا چند ماه پیش، سالی چهار نوبت برای «جرم‌گیری» پیش‌اش می‌رفتم. یکی دو باری حفره‌هایی هم در دندان‌هایم کشف و مرمت کرده بود. تا قبل از این، حضورش چیزی بود بین آزار و آرامش ِ خیال. آزار بود با اصطکاک ِ فلزی‌اش روی دندان‌هایم و آرامش بود که درد ِ بی‌دلیل ِ دندان نخواهم کشید. این‌طور بود که پنج‌شنبه ظهری که درد ِ دندانم بالا گرفت و روی تقویم دیدم که چهارشنبه قرار ِ معمول ِ دندان‌پزشکی دارم، خیالم راحت شد، سری به داروخانه زدم، برای شب ِ مبادا داروی بی‌حسی دندان گرفتم، و منتظر ِ دیدار ِ متخصص ِ امر ِ دندان شدم. جمعه شب، دوستی روایت ِ مبسوطی از کاربرد ِ «اصلی» داروی بی‌حسی برایم گفت و حظ بردم و درد ِ دندان گاهی آمد و گاهی رفت و سرآخر، شبی که درد امانم را بریده بود، با غرغره‌ی ویسکی خودم را کشیدم تا چهارشنبه و موعد ِ دیدار.

در ساعت چهار بعدازظهر ِ چهارشنبه‌ی پاییزی، از پله‌ها بالا رفتم و از در چهارم، سمت چپ، تو رفتم و با خانم منشی، که موهای سیاهی دارد، احوال‌پرسی کردم، و روی صندلی مجهز ِ دندان‌پزشکی نشستم و دهانم را باز کردم و منتظر ِ دندان‌پزشک ِ عزیزم با روپوش سفیدش شدم، و شی پلاستیکی را روی دندانم فشار دادم و دستگاه برقی زد و عکس روی مونیتور آمد و دندان‌پزشک چند بار به سمت مونیتور جلو رفت و عقب آمد و سرآخر گفت «چیزی نمی‌بینم. دردت مهم نیست» و به دستیار ِ اوکراینی‌اش با گوشواره‌های زمردی اشاره کرد که «ببرش جرم‌گیری» و من رفتم جرم‌گیری و دندانم درد می‌کرد و دردش مهم بود.

سه ساعت یک‌بار مسواک و دهان‌شویه و دو شب یک‌بار غرغره‌ی ویسکی که دردم را تخفیف نداد، گوشی را برداشتم و برای خانم منشی، که موهای سیاهی دارد، توضیح دادم که هنوز درد دارم. چهارشنبه‌ی بعد و اصرار حضرت ِ سفیدپوش که «چیزی که مسبب درد باشد نمی‌بینم» را که شنیدم خشم‌ام را حفظ کردم، اما اصرار ِ خانم منشی، که موهای سیاهی دارد، که نوبت ِ جرم‌گیری بعدی را برایم بگذارد، از کوره درم برد. در خیالم عربده کشیدم و در ظاهر لبخند زدم و توضیح دادم که priority در وضعیت ِ حاضر، درد ِ پرآزار ِ دندانم است. این شد که ارجاعیه‌ی جراح ِ دندان‌پزشک گرفتم که چهار دندان عقل، و یک دندانم که قبلا root-canal شده است و یک دندان دیگر را بکشم. همان شب خواب دیدم که به دندان‌پزشک ِ سفیدپوش می‌گویم درد دارم و منشی‌اش، که موهای سیاهی دارد، با مشت به صورتم می‌کوبد و دندان‌هایم بیرون می‌پاشند و سفیدپوش با لبخندی سوال می‌کند هنوز درد دارم یا نه. سفیدپوش ِ خوابم خودکار سیاه به یک دست و دسته‌ای کاغذ به دست دیگر داشت. انگار همان لحظه از یکی آزمایش‌های فیلیپ زیمباردو بیرون پریده باشد یا در مستندی درباره‌ی فوکو نقش بازی کرده باشد.

تردید ِ اگزیستانسیل‌ام به موقعیت ِ دندان‌پزشک‌بودگی اما، در تمام ِ این لحظات هنوز چندان پا نگرفته بود. و این خودش حکایتی است که با سنگ ِ مرمر و آبشار ِ درون اتاقی شروع می‌شود. که حرفش را وقتی دیگر می‌زنم.

عکس از این‌جا