زیاد دیده‌ام که کسی تلاش می‌کند که دیگری را «درک کند». مثلا سربازی که بعد از تجربه‌ی جنگ به خانه برگشته‌است، دختری که مورد خشونت جنسی قرار گرفته‌است، و کسی که عزیزش را کسی کشته است. فرض اساسی در این تلاش این است که می‌توان وضعیتی را برای کسی تشریح کرد و امیدوار بود که مخاطب بتواند به درکی از موقعیت برسد که نزدیک به آدمیزادی است که وضعیت را بصورت اول شخص درک کرده است.

به‌نظرم جنسی از تفکیک دکارتی در این نگاه وجود دارد؛ این‌که آدمیزاد موجودیتی است مستقل از، یا خیلی کم وابسته به، تجربه‌هایش و بنابراین شنیدن ِ شرح ِ یک موقعیت، تخمین مناسبی از درک ِ مستقیم ِ آن است. تصور نمی‌کنم که مشاهده‌ی ساده‌انگاری ِ موجود در این فرض، کار دشواری باشد. آدمیزاد با حضور در موقعیت، صرفا آن را مشاهده نمی‌کند، که آن را جذب می‌کند و از آن تاثیر می‌گیرد. این یعنی آدمیزادی که در معرض ِ اتفاقی بوده است، اساسا با آدمیزادی که صرفا توضیح ِ آن را شنیده است، تفاوت‌های قابل اعتنایی دارد. اما این نکته در عمل چه اهمیتی دارد؟

ادعا می‌کنم که بدون حضور در موقعیت، برداشت ِ آدمیزاد نادقیق است و اتکا به آن برای قضاوت ِ دیگری، حداقل نادرست و حداکثر خطرناک است. کسی که در میانه‌ی یک قتل عام ِ نژادی حضور نداشته است، حداکثر برداشتی نظری از آن دارد و آقای مهندس که گرسنگی نکشیده است،‌ احوال ِ ذهنی ِ کارگر ِ در خطر ِ‌ اخراج را نمی‌داند. این ناتوانی ِ لاجرم، به‌نظرم، مانعی بزرگ برای ارتباط ِ انسانی است.

آدمیزاد اغلب نمی‌داند، و نکته این نیست که آدمیزاد اغلب نمی‌داند. مساله‌ی اساسی، این موقعیت ِ آشناست که آدمیزادی بعد از شنیدن درباره‌ی وضعیت، خود را به مرتبه‌ی دانای کامل ارتقا می‌دهد. این «خودداناپنداری از راه دور»، نقطه‌ی شروع اتفاق‌های بدی است.

عکس از Son of Saul

* عنوان نوشته را اول گذاشتم «درباره‌ی ناتوانی ِ لاجرم ِ سوم شخص در درک ِ وضعیت». به‌نظرم ثقیل بود. تغییرش دادم به عنوان ِ حاضر.