صبح که از تورنتو بیرون می‌آمدم، زمین خشک بود. واترلو اما، در دوازده ساعت گذشته، ۵-۶ سانتی‌متر برف باریده است. از پشت میزم، سر کار، که از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم، فکرم رفت به Global Warming، که حالا اسم‌اش را گذاشته‌اند Climate Change. لابد بخشی به این دلیل که قضیه دقیقا گرم شدن جهان نیست و تغییر اقلیم است. ذهنم رفت به این‌که چطور آدمیزاد، تعادل ِ شکننده‌ی تنها محیط ِ قابل ِ زیست در فاصله‌ی قابل دسترس را به‌هم زده است و البته همین آدمیزاد ادعای «مساله حل کردن» دارد. ذهنم رفت پیش جمله‌ای که جایی خوانده‌ام و حالا نویسنده یادم نیست. ادعا این بود که آدمیزاد دقیقا هیچ مساله‌ای را حل نمی‌کند، بلکه مساله‌ای را جایگزین دیگری می‌کند؛ بنزین باعث فرسایش موتور درون‌سوز می‌شود، پس آدمیزاد به آن سرب اضافه می‌کند. مساله‌ی فرسایش با مساله‌ی آلودگی جایگزین می‌شود. و «پیشرفت» علم کمک می‌کند که مساله‌ی جدید با مساله‌ای جدیدتر جایگزین شود. این‌جا که رسیدم، ذهنم شیطنت کرد.

فکر کردم که تلاش برای کند کردن فرایند Global Warming اساسا اقدامی بیهوده است و آدمیزاد باید روی Global Colding کار کند. ایده این است: مصرف سوخت‌های فسیلی باعث تغییرات در شیمی ِ محیط زیست می‌شود و حاصل ِ این اتفاق افزایش دمای کره‌ی زمین است (بوضوح دارم ساده‌سازی می‌کنم، مساله‌ی اساسی، صرفا افزایش میانگین نیست و، گویا، انحراف از معیار هم بالا می‌رود و این یکی معضل بزرگ‌تری است، اما می‌خواهم به ساده‌سازی‌ام ادامه بدهم). در چنین وضعیتی، لازم است آدمیزاد منابع انرژی‌ای پیدا کند که باعث کاهش دمای کره‌ی زمین می‌شوند. یک ایده پوشاندن لایه‌ی بیرون جو با موادی است که از ورود نور خورشید جلوگیری کنند. نقشه این است که آدمیزاد زمستان‌ها از منابع انرژی منجر به Global Warming استفاده کند و تابستان‌ها از منابعی که باعث Global Colding می‌شوند (نکته‌ی تفاوت فصل در دو نیم‌کره‌ی زمین این راه‌حل را حتی جالب‌تر هم خواهد کرد، که این‌جا وارد این بخش نمی‌شوم). به این ترتیب، آدمیزاد قادر می‌شود دست به «تخریب عامدانه‌ی محیط زیست» بزند و زمستان‌هایی گرم و تابستان‌هایی خنک داشته باشد.

البته که شیطنت ذهنی‌ام بی‌ربط است. اما چندان معتقد نیستم که اتفاقا آدمیزاد دست به این تغییرات نقطه‌ای نمی‌زند. تصور می‌کنم، برای مثال، مصرف قهوه/الکل و داروی مسکن، رفتاری از همین رده است: آدمیزاد به اراده‌اش شیمی مغزش را به سمت هیجان‌زدگی می‌برد و در زمانی دیگر آن را در تخدیر غرقه می‌کند. و البته موجودیت‌هایی بیرونی از این هر دو رفتار سود می‌برند (این‌جا فروشنده‌ی قهوه و تولید‌کننده‌ی شراب).

پشت پنجره‌ی کافه نشسته‌ام و مردم را نگاه می‌کنم که پوشیده در لایه‌های متعدد می‌گذرند و ماشین‌ها را که روی سطح خیابان سر می‌خورند و فکر می‌کنم آدمیزاد و اعتماد ِ شگفتش به ارباب جهان بودن، در آن ِ واحد حقیر و خطرناک است.

عکس از Revenant