دیشب حوالی ساعت ۴ بعدازظهر از واترلو به جاده زدم تا به فیلم Grain of Truth در جشنواره‌ی فیلم‌های لهستانی برسم. در راه، Twenty First Century Capitalism را گوش می‌کردم، که Massey Lecture سال ۱۹۹۲ است. دو ساعت بعد تورنتو بودم و تا ساعت ۹، زمان نمایش، وقت زیادی داشتم. کافه‌ای پیدا کردم که کار کنم. بعد، اخبار حمله‌های پاریس را خواندم و به دوستی پیغام دادم «پاریس چی شد؟» جواب داد «پاریس؟» حدس زدم جمعه شب سیم‌اش را از جهان کشیده‌است.

اول – کدام پاریس؟ برای همه‌ی جهان نسخه نمی‌پیچم. در جنسی از زندگی که با آن آشنا هستم، می‌شود تصور کرد پاریسی وجود ندارد. یا حداقل برای مدتی که کامیون‌های ارتشی در خیابان‌هاست، پاریسی وجود ندارد. آن‌قدر کتاب برای خواندن و فیلم برای دیدن هست که بشود این تصور را بدون تناقض ِ بزرگی برای مدتی جلو برد.

دوم – مگر بغداد نبود. علی‌رغم همه‌ی «پیشرفت»‌های بشری، هنوز کار چندان سختی نیست که چند نفر در پایتختی بمب و کلاشینکف به خودشان ببندند و عده‌ای را لت و پار کنند. این یعنی رویه‌ی «چرا حرف از الف می‌زنی، مگر ب نبود» را می‌شود تا بی‌نهایت ادامه داد. در این جمله، بنابر علاقه‌ی گوینده، الف را با پاریس/بغداد و ب را با بغداد/پاریس جایگزین کنید.

سوم – فرش‌هام زیر قیمت. عکس را در صفحه‌ای پیدا کردم که می‌گوید در تورنتو برای پاریس دعا می‌کنیم. «دعا کردن» برای قربانیان فاجعه‌ای که سازندگانش وقت ِ عوض کردن خشاب دعا می‌کرده‌اند، طنزی تلخ دارد. انگار بازاری در شیلی به اسم قربانیان حادثه در معدن ِ ناامنی نام‌گذاری شود که یک شرکت ِ کانادایی علم کرده بوده‌است. اما نکته این نیست که آقای فرش‌فروش ِ تورنتویی وسط خاکسپاری دارد برای جنس‌اش داد می‌زند. نگرانی مهم‌تر این است که کجا «فرش‌فروشی» شروع می‌شود و «غم آدمیزاد» تمام می‌شود. آیا هر نوع ابزار نظری میزانی از «من وجود دارم» نیست؟ آقای فرش‌فروش، شگفت رو بازی می‌کند، و شاید همین نکته هم از سادگی‌اش است، اما آیا عکس پروفایل عوض کردن در واکنش به اتفاق، کاملا بری از سودجویی است؟ آیا اینکه رفتار دوم در لایه‌های مخفی‌تری اتفاق می‌افتد، آن را حقیرانه‌تر نمی‌کند؟

چهارم – هیچ. تصور می‌کنم این چهارمی وضعیتی است که در غیاب ِ‌ هر جایگزین ِ دیگری اتفاق می‌افتد. وضعیت ِ آدمی که در گیر و دار خشونت، حبابی برای خودش می‌سازد تا در آن به آرامشی برسد. تنوع و تکثر اخبار و تصاویر خشونت در شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های دیگر آدمیزاد را به وضعیت کمای اخلاقی می‌اندازد. موقعیت ِ دختران داخائو که چند ماه بعد از فروپاشی اردوگاه مرگ درخواست کفش و لباس می‌کنند (Night Will Fall را ببینید). یا وضعیت الیزابت فریتزل که بعد از ۲۴ سال اسارت و آزار جنسی توسط پدرش، وقتش را به خرید کردن و دوش گرفتن می‌گذراند (Room را ببینید). موقعیت ِ «کدام پاریس؟» میزانی از عاملیت را دارد. وضعیت «هیچ» اما تقلیل آدمیزاد به پیشانی به پایین‌اش است. موقعیتی مبتنی بر «دنیا پیچیده‌است، پس من شرابم را می‌خورم».