وقتی دیدم کوهیار دعوتم کرده که درباره‌ی ‫#‏ساخت_ایران بنویسم، ذهنم پیش محصولات ایرانی‌ای رفت که مصرف می‌کنم. سوال این بود که درباره‌ی «۵ کالا و خدمات ایرانی که دوست دارم و ۵ تا که راضی نبودم بنویسم». چند هفته‌ی دیگر ده سال می‌شود که از ایران خارج شده‌ام و هنوز مصرانه سراغ فروشگاه‌ها و رستوران‌های ایرانی تورنتو می‌روم و پی بیسکوییت ساقه طلایی و نان سنگک و کشک بادمجان و کباب ترش را می‌گیرم. اما به‌نظرم رسید که اگر ادعا کنم خوردنی‌جات و احتمالا تی‌شرت با چاپ ِ فارسی نقطه‌ی اتصال ِ مهم ِ من با ایران است، جمله‌ی نادرستی گفته‌ام.

برای من، محصول ِ ساخت ِ ایرانی که دوست دارم و به تناوب به‌دلیل‌اش حرص می‌خورم و شاد می‌شوم، ذهن ِ ایرانی است. بعد از سال‌ها زندگی در خارج از ایران، هنوز یکی از دلچسب‌ترین لذت‌های عصر ِ روز ِ آخر ِ هفته برایم بودن در یک جمع چند نفره‌ی ایرانی است که درباره‌ی موضوعی حرف می‌زنند. چنین لذتی را هرگز در جمعی غیر ایرانی نچشیده‌ام و توضیح ِ دقیقی برایش ندارم. به‌نظرم این‌که تخمینی از فضای فکری گوینده دارم و مساله برایم بیشتر از یک کنجکاوی دم ِ غروبی است، در این اتفاق موثر هستند.