عکس را اول صبح در فیس‌بوک دیدم. خونی که روی چهره‌ی دختر خط کشیده است، عروسک سوخته‌ای که در دستش است، و کاغذی که روی آن نوشته است «این‌جا چیزی برای دیدن نیست، فقط یک بچه‌ی فلسطینی دیگر که بمب روی سرش خورده است، راه‌تان را بروید». اتفاق در خیابانی در یک شهر افتاده است. یک سال پیش. تابلوهای مغازه‌ها و براقی دیوارها و کف خیابان، منطقه‌ای سرپا در شهری بزرگ را نشان می‌دهد.

تخیل کردم که در این خیابان هستم و واکنش‌های عابرین را تماشا کردم. تصور کردم که کلمه‌ی کلیدی «فلسطین» و کلمه‌ی ناگفته‌ی «اسراییل»، ایستگاه اولی خواهد بود که بخشی از تماشاگران در آن پیاده خواهند شد. این یعنی، اتفاق، به مساله‌ی اسراییل-فلسطین تقلیل داده خواهد شد و تصور می‌کنم کسی که به این مساله علاقه‌ای دارد، به تصمیمی ذهنی درباره‌ی آن هم رسیده است. از این جنس، این منظره، برای این عده، آجری در یک دیوار ِ بزرگ خواهد بود. این یعنی احتمالا واکنش یکی از این دو خواهد بود: «ببین اسراییل چه جنایتی می‌کند» و «دختر ِ بلوند ِ احساساتی ِ بی‌خبر، حرف ِ بیخودی می‌زند». به نظرم اتفاقا این ایستگاه، رهایی‌بخش و دلپذیر است. اگر بیننده، یهودی ارتودوکس ِ‌ موافق ِ کشتار ِ جمعی فلسطینیان نباشد، در چنین نگاهی در جایگاه قاضی و محکوم‌کننده نشسته است. یهودی ارتودوکس ِ‌ موافق ِ کشتار ِ جمعی فلسطینیان هم احتمالا گذارش به این خیابان نمی‌افتد. این یعنی، نمایش خیابانی با تقبیح دیگری پایان می‌پذیرد و همه، خوشحال از این‌که شاهدی دیگر برای این‌که چهارچوب ذهنی‌شان عین حقیقت است پیدا کرده‌اند، راهی ِ مغازه‌ی بعدی می‌شوند که شلوار یقه سفیدی بخرند.

و به نظرم نکته اساسا این نیست.

در ذهنم، فلسطین و بمب را از تصویر حذف می‌کنم و کره‌ی زمین و حاصل همه‌ی بلاهت‌های بشری را جایگزین می‌کنم. از کارگر روزمزد Foxconn تا بچه‌ی عراقی و سوری و تا زنبور عسل، که نسل‌اش در حال انقراض است. تصور می‌کنم که دختر روی کاغذش نوشته است «این‌جا چیزی برای دیدن نیست، فقط یک کارگر دیگر در Foxconn که زمان ساختن آیفون ِ تو سرطان ریه گرفته است» یا «فقط یک بچه‌ی سوری دیگر که نجات‌اش برای جهان صرف ندارد» یا «فقط یک گونه‌ی جانوری دیگر که انقراض‌اش، فعلا، درد کسی نیست». و نکته‌ی مهم، همین نهادینه‌شدن ِ ندیدن است. اسمش را به تقلید از Saul می‌گذارم «نابینایی ِ دلپذیر».

نزدیک محل ِ کارم یک قبرستان Mennonite هست که گاهی به آن سر می‌زنم. در ذهنم این منظره را تخیل می‌کنم که ساکنین این چند صد قبر بیدار شده‌اند و شرح زندگی‌شان را می‌گویند. نکته‌ی اساسی این است که من، و تو هم، در همین لحظه در چنین قبرستانی نشسته‌ایم. مجموعه‌ی اشیای‌ای که من را احاطه کرده‌اند، هر کدام، موضوع ِ یک رابطه‌ی اقتصادی بوده‌اند؛ زنجیری از آدم‌ها این شی را به زمین متصل می‌کند و من مطمئن نیستم که در این زنجیره خونی ریخته نشده است و ذهنی آشفته نشده است و کسی درد نکشیده است. و نکته‌ی مهم همین است. شرط ِ آرامش ِ من، همین ندانستن است، و لازمه‌ی ندانستن، ندیدن. پس راهم را می‌روم.