این نامه‌ی وارده را «سامان» فرستاده است. عکس را، که تزیینی است، من اضافه کرده‌ام.

«تحصیلات» به مثابه امر قدسی

جمله‌ی «من در این زمینه سوادی ندارم» را هنگام گفت‌وشنود درباره‌ی مسائل اجتماعی و  سیاسی و اقتصادی بسیار می‌شنویم. واضح است که این بیانیه از جانب کسانی صادر می‌شود که همانند نگارنده‌ی این سطور، تخصص‌شان چیزی غیر از علوم سیاسی یا جامعه‌شناسی و نظایر آن است – مثلا مهندسی یا علوم پایه. در نگاه اول به نظر می‌آید این «اعتراف» از روی فروتنی یا صداقت و نوعی پیش‌دستی در پوزش از خطاهای «فنی» احتمالی هنگام اظهار نظر در باره‌ی وضع مالیات، حقوق مدنی، نظام سرمایه‎داری، مساله‌ی فلسطین، نظام تحصیلات تکمیلی غرب، توافق هسته‌ای، نحوه‌ی اداره‌ی پارکینگ‌ها توسط شهرداری و غیره باشد. اما قضیه فراتر از این‌ است.

نخست آن که چنین رویکردی به طور ضمنی اما بسیار موثری سواد را با تحصیلات (مدرک تحصیلی) معادل قرار می‌دهد. نتیجه‌ی ‌بلافصل این معادل‌سازی آن است که کسی در زمینه‌ای مدرک دانشگاهی دارد، در آن زمینه «باسواد» هم هست و بیش از دیگران صلاحیت اظهار نظر دارد. با نگاهی گذرا به تاریخ، تاریخ علم و حتی آشنایان و اطرافیان مثال‌های نقض فراوانی برای این فرض ساده‌انگارانه می‌توان یافت.

دومین نتیجه‌ی مشکل‌ساز آن که، اظهار نظر و متعاقبا اندیشیدن درباره‌ی موضوعات مختلف –  درباره‌ی زندگی – را در انحصار درس‌خواندگان رشته‌های مربوطه و «تخصص-وظیفه‌ی از ما بهتران» جلوه می‌دهد. تناقض اساسی این موضع آن است که در عین حال که بازار تحصیلات آکادمیک و محصول نهایی‌ای که این بازار برای عرضه دارد، یعنی مدرک دانشگاهی، را تا حد تقدس بالا می‌برد؛ حقانیت آن را بدیهی و خدشه‌ناپذیر می‌انگارد، یکی از پایه‌های اساسی «آکادمیا» را رد و نقض می‌کند. بلی، مشاغل و حرفه‌‌ها  و به تبع آن‌ها رشته‌های دانشگاهی تخصصی و متمرکز شده و می‌شوند و  دانشجو را در اعماق «چاهی در اقیانوس» فروتر می‌برند. با این حال، یکی از ایده‌های زیربنایی دانشگاه (university)، جامع‌الاطراف بودن (universality) دانش‌آموختگان و سواد ایشان است. «روشِ علمی» و تفکر انتقادی مهم‌ترین چیزی است که باید از تحصیلات دانشگاهی به دست آید؛ چه از «مقایسه‌ی تطبیقی سیر استعمار در امریکای شمالی و افریقای جنوبی» و چه از «مطالعه‌ی جریان هوا روی پره‌های توربین‌های بادی شرق اونتاریو». از پرداختن به علت‌ها و معلول‌های اقتصادی و طبقاتی این سیر تخصص‌گرایی از یک سو و سپس قدسی‌شدن این سیر (تخصص‌پرستی)  از سوی دیگر صرف نظر کرده –  شاید چون از حوزه‌ی تخصصی نگارنده خارج است!؟ –  و به یک نتیجه‌گیری عملی بسنده می‌شود: راه به چالش کشیدن این سیر و یا حداقل زیر سوال بردن «قداست» آن نه تن دادن به آن، بلکه سرپیچی از آن است. مهندس مکانیک، دقیقا به این خاطر که مهندس مکانیک سیالاتِ متخصص در زمینه‌ی جریان هوا روی پره‌های توربین‌های بادی شرق اونتاریو است، باید درباره‌ی هرآن‌چه به حوزه‌ی عمومی مربوط است – وضع مالیات، حقوق مدنی، نظام سرمایه‎داری –  وبلکه فراتر از آن، بخواند، بداند، اظهار نظر کند و از موضع خود دفاع کند.

دم‌دستی‌ترین استدلالی که برای دفاع از انحصار صلاحیت می‌توان دست‌وپا کرد، دست آویختن به مثال حوزه‌ی  سلامت است: همان‌گونه که ناپزشکان صلاحیتی برای اظهار نظر درباره‌ی آثار جانبی آنتی‌بیوتیک‌ها ندارند، نااقتصاددانان هم صلاحیت اظهار نظر درباره‌ی وضع مالیات ندارند و نامهندسان هم  صلاحیت اظهار نظر درباره‌ی سوخت‌های فسیلی و گرمایش زمین ندارند.  اما آیا مبنای این «استدلال» محکم است؟ با نگاهی دقیق‌تر آشکار می‌شود که این قیاس مع‌الفارق است. مثال راه‌گشا و دقیق‌تر برای مقایسه شاید بحث اتانازی باشد. آیا این که اتانازی باید قانونی شود یا نه به حوزه‌ی عمومی کشیده نشد و یا نباید می‌شد؟ واضح است که ناپزشکان صلاحیتی درباره‌ی روش‌های اتانازی، مثلا این که برای این مقصود داروی «آ» تزریق شود یا داروی «ب» ندارند. اما آیا نظر ناپزشکان درباره‌ی اصل قضیه؛ «اتانازی آری یا خیر؟» هم اساسا وارد نیست؟

و اما نتیجه‌ی ضمنی سومی که تقدیس خدشه‌ناپذیر «سواد» به همراه دارد و به زعم نگارنده جذاب‌ترین و مهم‌ترین تناقض آن هم هست، کارکرد«خودخدمتی» جمله‌ی «من در این زمینه سوادی ندارم» است. و این خود از دو راه است: اول آن که بی‌اطلاعی و کوتاهی احتمالی من در مطالعه‌ و اندیشیدن درباره‌ی هرآن‌چه در حوزه‌ی تخصصی‌ام نمی‌گنجد ناگزیر است و جای خرده‌گرفتن بر آن نیست. این خود موید رویکرد تقدیسی به کالایی به نام سواد و چشم‌پوشی از ارزش فرآنید مباحثه‌ی انتقادی است. دومین شکل کارکرد «خودخدمتی» جمله‌ی کذا آن که اگر مهندس کامپیوتر هنگام بحث درباره‌ی عملکرد دولت لیبرال اونتاریو نه بر مبنای سنجش انتقادی مواضع، بلکه با استناد به امر قدسی تحصیلات، حقانیت ویژه‌ای برای کارشناس علوم سیاسی قائل می‌شود، این نه الزاما از سر فروتنی و خودآگاهی مهندس بلکه بیان ضمنی این انتظار است که هنگام بحث درباره‌ی کامپیوتر و مثلا رسوایی NSA، «من حرف آخر را خواهم زد». و این رابطه‌ی تنگاتنگی با مضمون بند دوم این نوشته دارد. ناگفته پیداست که این روند تخصصی (انحصاری) شدن صلاحیت برای نقد و ارزیابی به طور ویژه در حوزه‌ی فن‌آوری تا چه اندازه نامطلوب و بلکه خطرناک است. آیا می‌توان به امثال زوکربرگ برای طراحی، اداره و به‌سازی فضای سایبری و هم‌پوشانی رو به رشد آن با «حوزه‌ی عمومی» اطمینان کرد؟ آیا می‌توان به نتیجه‌ی تخصصیِ تخصصِ آن‌ها، که از نقد و ارزیابی و اظهارنظر دیگر متخصصان  و نامتخصصان مصون بوده  و گویی «وحی منزل» است، اعتماد داشت؟