این متن را نوشتم و منتشر نکردم، چون نگران ِ نخوانده‌شدن و بدفهمیده‌شدن بودم. خودم را قانع کردم که نوشتن درباره‌ی موضوعی «سیاسی»، که این‌قدر نزدیک است، کار ِ نادرست و بیهوده‌ای است و بهتر است وقتم را صرف ِ مساله‌ی تکنولوژی کنم. این تصمیم، آرامش‌بخش و دل‌پذیر بود و می‌توانست از تنش‌های ممکن در آینده جلوگیری کند. با این‌حال روی این تصمیم نماندم و متن را کامل کردم و منتشر کردم. اول به این دلیل که مطمئن نیستم که دقیقا چه موضوعی «سیاسی» است و چه موضوعی نیست. از آن مهم‌تر، به این نکته فکر کردم که دوری کردن از گفتگو درباره‌ی بخشی از موضوعات، عملا به‌معنی پذیرفتن وضعیت موجود است و سکوت، در این وضعیت، مترادف ِ واگذار کردن ِ حیطه‌هایی از حیاط جمعی به دیگران است.

از برگزارکنندگان ِ مراسم یادبود آیت‌الله خمینی در تورنتو توضیح چندانی درباره‌ی این برنامه ندیده بودم، اما در واکنش‌های مخالفین، شواهد ِ نگران‌کننده‌ای از کلی‌گویی وجود داشت. برای مثال، متنی که نازنین افشین‌جم در مخالفت با  این برنامه در فیس‌بوک منتشر کرد با این جملات آغاز می‌شود: «جامعه‌ی مسلمانان تورنتو و حومه در روز یک‌شنبه مراسمی به افتخار آیت‌الله خمینی در مرکز اسلامی منطقه‌ی یورک برگزار می‌کند». در این جمله، «آیت‌الله خمینی» با حروف بزرگ نوشته شده‌بود، AYATOLLAH KHOMEINI، و جمله با سه علامت تعجب پایان می‌گرفت. به‌نظرم شاهدی وجود ندارد که برنامه‌ی یک‌شنبه عصر به نمایندگی از طرف «جامعه‌ی مسلمانان تورنتو و حومه» برگزار شده‌باشد. در دوستانم مسلمانان ِ زیادی را سراغ دارم که بعید می‌دانم با این برنامه موافق باشند. من البته از آن‌ها پرس‌وجو نکرده‌ام. تصور نمی‌کنم که نازنین افشین‌جم هم از حمایت ِ جمعی ِ آن‌ها از برنامه‌ای که توسط یک مرکز اسلامی در شمال کلان‌شهر تورنتو برگزار می‌شود اطمینان حاصل کرده‌باشد. زیر ِ مطلب ِ نازنین افشین جم نظرات زیادی نوشته شد. کسی به زبان انگلیسی نوشته بود «یک دلار برابر است با ۳۳۰۰۰ ریال یا ۳۳۰۰ تومان. افتضاح. من دیگر حرفی ندارم.» در برنامه‌ی «اعتراض به مراسم گرامیداشت روح الله خمینی – تورنتو» در فیس‌بوک هم لینک گزارش خطر امنیت ملی در وب‌سایت سازمان اطلاعات کانادا پست شده‌بود و از شرکت‌کنندگان خواسته شده بود که یادبود آیت‌الله را بعنوان «ناقض حقوق بشر» و اتفاقی که «امنیت ملی کانادا را به خطر می‌اندازد» گزارش دهند.

مسجدی که برنامه در آن اتفاق می‌افتاد در حومه‌ی شمالی تورنتو بود و بدون وسیله‌ی نقلیه‌ی شخصی راه ساده‌ای برای رسیدن به آن در آن بعدازظهر بارانی یک‌شنبه وجود نداشت. با این‌حال، از آخرین پیچ که رد شدیم، تجمع ماشین‌ها و آدم‌ها و چراغ‌های گردان پلیس نشان می‌داد که وضعیت اصلا معمولی نیست.

ماشین را کنار جاده‌ی دوبانده‌ پارک کردیم. تابلوی مرکز اسلامی در سمت شمال خیابان دیده می‌شد. روی خط ِ وسط ِ خیابان، ماموران پلیس با بارانی‌های زرد ایستاده بودند. مخالفین، که در سمت جنوبی خیابان صف کشیده‌بودند، پلاکاردهای یکسانی را تکان می‌دادند که نقش پوستر برنامه را با دو خط متقاطع قرمز و چند کلمه روی خود داشت. یک نفر عکسی از تلفیق ِ چهره‌ی آیت‌الله خمینی و دراکولا در دست داشت. روی حاشیه‌ی چپ خیابان چند چادر سفید برپا بود که حالا کارگران مشغول جمع‌کردن آن‌ها بودند. زیر یکی از چادرها کارتن بزرگی از پلاکاردها دیدم. جمعیت میان‌سال بود و ماشین‌های پارک‌شده در کنار جاده اغلب بیشتر از ده سال عمر داشتند. از مردی که کنار جاده پلاکارد ِ مخالفین را با حرارت تکان می‌داد اجازه گرفتم که از او عکس بگیرم. گفتم چهره‌اش را در کادر قرار نخواهم داد. کلاهش را درآورد و گفت «بگیر آقا! بذار قیافه‌ام کامل بیافته». در همین وقت چشمش به ماشینی افتاد که از دور می‌آمد، رو به سمت جمعیت برگرداند و گفت «یکی‌شون داره میاد، آماده باشید!» با نزدیک‌شدن ماشین مرد شروع به هو کشیدن کرد و دیگرانی در جمع با او همراهی کردند. داخل ماشین زنی با حجاب نشسته بود و از آینه‌ی ماشین نمادهای اسلامی آویزان بود. وقتی سرنشینان ماشین‌ها چنین ظاهری داشتند جمع فریاد می‌کشید «مزدور برو گمشو! ISIS go home!» چند نفر دور هم معادل ِ پاکستانی این کلمات را تمرین می‌کردند.

میان جمعیت و زیر چادر رفتیم و چند عکس گرفتیم. دو نفر پشت سرمان حرف می‌زدند. از کنگره‌ی ایرانیان و تیرگان گفتند که «معلوم نیست سرشون به کجا بنده». حیاط مسجد پر از ماشین بود. اغلب ِ ماشین‌هایی که به سمت مسجد می‌پیچیدند ون‌های خانوادگی بودند. تصمیم گرفتیم داخل مسجد برویم.

یکی از ماموران پلیس از ما خواست که بدون راهنما زدن داخل مسجد بپیچیم. احتمالا نگران واکنش مخالفین بود. سه مامور پلیس جلوتر از در مسجد ایستاده بودند، نگاهی به ما کردند و کنار رفتند. جلوتر، درست قبل از در حیاط، پنج یا شش مرد ۳۰ تا ۴۰ ساله ایستاده بودند. دو طرف ماشین را گرفتند و با صدایی که آرام نبود پرسیدند “Who are you?” قبل از این‌که توضیح بدهیم که خصومتی با آن‌ها نداریم و صرفا می‌خواهیم با سمت دیگر اتفاق هم حرف بزنیم، یکی از آن‌ها به‌سرعت جلوی ماشین پرید، که نگران شدم به او صدمه بزنیم. دیگری شروع به صدا کردن پلیس کرد. This is a private property, you cannot enter. در این حال پلیس به سمت ما آمد و ما به سمت جاده دنده عقب گرفتیم. از سمت جنوب جاده چند نفر صدا زدند «ترسوها!»

در راه برگشت، درباره‌ی دو طرف ِ اتفاق و شباهت‌های آن‌ها حرف زدیم. مشاهده‌ی دردناک این بود که حاضرین در مسجد و افرادی که به برنامه اعتراض داشتند در ظاهر با هم مخالف بودند و حضور پرشمار پلیس نشان می‌داد که این مخالفت مایه‌ی نگرانی است، اما در عمل دو طرفی وجود نداشت و این، صرفا ظاهر ادعاها بود که متفاوت بود. این‌طور بگویم، هر دو طرف صرفا برای مخالفت با دیگری آمده بودند و عملا حضور پلیس موهبتی برای هر دو طرف بود: بدون حضور پلیس احتمالا کار به دست به یقه شدن می‌کشید و در چنین وضعیتی بود که تشخیص طرفین حتی از آن‌چه بود دشوارتر می‌شد. در این یک‌شنبه‌ی بارانی در حومه‌ی شمالی تورنتو، در کنار مزرعه‌ها و باغ‌های میوه، کسی برای حرف زدن درباره‌ی آیت‌الله نیامده بود. نه صرفا این‌که دو طرف در موقعیت یقینی نسبت به موضع خود بودند، بلکه ادعا می‌کنم اساسا «خمینی» در این موقعیت ِ شگفت وضعیتی مشابه توپی را داشت که در میانه‌ی زمین ِ فوتبال این سو و آن سو می‌شود: هر دو گروه برای مخاطبان ویژه‌ی خودشان آمده بودند و به مرحمت ِ پلیس بازی عملا دو برنده و یک بازنده‌ی بزرگ داشت. برنده‌ها دو گروهی بودند که شب به خانه برگشتند و در فیس‌بوک و جمع‌های خودمانی به خودشان بالیدند و گروه مقابل را تحقیر کردند. بازنده‌ی بزرگ اتفاق، گفتگو و رفتار خردورزانه بود، که دو طرف از آن مرخصی گرفته‌بودند تا از کارناوال ِ کنار جاده‌ای لذت ببرند.

مرتبط: یادبود آیت‌الله در تورنتو