امروز کسی سر کار به شوخی گفت «باید مدارک آرش رو ببینیم که یقین کنیم که دکتری داره». (از قهوه‌ی گرم‌شده در مایکروویو دوری می‌کردم و این رفتار، شک ایجاد می‌کرد که آیا حقیقتا سال‌های طولانی دانش‌جو بوده‌ام؟) نیمی از سر کنجکاوی و نیمی به فرض این‌که به آرش شک دارم، اسمم را و اسم دانشگاهم را گوگل کردم و به این صفحه رسیدم که نسخه‌ی تز دکترایم در وب‌سایت دانشگاه‌است.

موضوع تز، بهینه‌سازی توان در شبکه‌های مخابراتی سلولی‌است. در چنین شبکه‌ای، هر تلفن، مزاحمت برای تلفن‌های دیگر است و در غیاب ِ یک مدیریت ِ مرکزی، وضعیت شبیه اتاقی پر از آدم خواهد شد که هرکسی با آخرین قدرت ِ حنجره‌اش داد می‌زند که صدایش به دیگری برسد. چنین موقعیتی، فارغ از میزان مصرف انرژی و آلودگی و همه‌ی نکات دیگر، بهینه و پایدار هم نیست.

تز را، که نزدیک ۲۰۰ صفحه است، ورق زدم و از تماشای ریاضیات حیرت کردم. خاطره‌ام از کار کردن روی این جزییات خیلی مبهم بود. روی انتخاب کلمات و نمادهای ریاضی، اثبات‌ها، و حتی صفحه‌بندی و مثال‌ها درنگ کردم. ذهنم به روایت ِ نویسنده‌ی My Stroke of Insight رفت که چند ماه بعد از سکته‌ی مغزی، ویدیوی‌هایی از سخنرانی‌های گذشته‌اش را تماشا می‌کند و از خودش حیرت می‌کند.

من البته بوضوح سکته‌ی مغزی نکرده‌ام، اما تغییر کرده‌ام. شبیه همین برداشت را موقع خواندن پست‌های قدیمی در این وبلاگ یا یادداشت‌های شخصی‌ام، که از آن‌ها زمان گذشته‌است، داشته‌ام. تماشای فیلمی که قبلا دیده‌ام هم برداشتی شبیه همین به من داده است. یادم هست که در فاصله‌های پنج ساله هامون را دیدم و رابطه‌ام با فیلم از دل‌دادگی به بی‌میلی و تحسین تغییر کرد.

می‌خواهم به این فکر کنم که هویت آدمیزاد در طول زمان موجودیتی غیر ایستا است. این یعنی، منی که این نوشته را می‌نویسد، همان منی نیست که حالا این نوشته را می‌خواند. اما نکته‌ی مهم این است که این روند ِ بطئی اساسا نادیده می‌ماند، چون جهان ِ هستی از خودش نسخه‌های پشتیبان نمی‌سازد. آدمیزاد البته چنین می‌کند، حداقل از زمانی که کتابت را ابداع کرده‌است. این، به‌نظرم اتفاق شگرفی است.