سکانس اول: ترمیناتور ۲. دوربین روی جمجمه‌های پخشْ روی زمین حرکت می‌کند، با ضربه‌ی موسیقی یک پای مکانیکی جمجمه‌ای را خرد می‌کند، دوربین از زمین فاصله می‌گیرد، و آدمکی، که فاتحانه ایستاده است، تصویر را پر می‌کند. ادعا می‌کنم که اتفاقا این یکی از کم‌بدترین سناریوهای له‌شدن توسط ماشین است. روایت مجموعه‌ی ترمیناتور، که نسخه‌ی جدیدش تابستان دیگر به سینما می‌آید، هم می‌گوید با این نوع ماشین می‌شود مبارزه کرد. می‌شود نیتروژن مایع رویش ریخت و منجمدش کرد، می‌شود زیر پرس له‌اش کرد و می‌شود در حوضچه‌ی مذاب حل‌اش کرد.

سکانس دوم: ماتریکس. سایفر به یاغیان ماتریکس خیانت کرده‌است و یکی‌یکی کابل ارتباطی‌شان با ماتریکس را قطع می‌کند. دوربین روی چهره‌ی یکی از اهالی زیردریایی می‌رود که مرگ دیگران را دیده‌است و می‌داند که نوبت‌اش نزدیک است. زیر لب می‌گوید “Not like this! Not like this!” و فرو می‌ریزد.

مرگ ِ ترمیناتور، نوع ِ آشنایی از کشته‌شدن است. چیزی است از جنس ِ کشته‌شدن به‌دلیل خورده‌شدن توسط ببر، به‌قتل رسیدن توسط آدمیزاد ِ دیگر و کشته‌شدن به‌دلیل سقوط از ارتفاع. مرگ ِ ماتریکس اما از جنس سکته‌ی قلبی یا بیماری ناگهانی است. مرگ از درون اتفاق می‌افتد، نه به‌دلیل یک عامل ِ بیرونی که می‌شود با آن وارد رابطه شد. اما وضعیت ِ خطرناک‌تر این است که ترمیناتور می‌کشد، اما ماتریکس می‌تواند تکثیر کند.

سکانس سوم: Chappie. یولاندی، که با Chappie رابطه‌ای مادری-فرزندی ساخته‌است، در درگیری کشته می‌شود. نینجا، معشوقش، در حین ِ سوزاندن ِ خاطراتش از او، یک flash memory پیدا می‌کند که Chappie در یکی از آزمایش‌هایش «هشیاری» یولاندی را در آن ذخیره کرده‌است. هشیاری در یکی از سکانس‌های انتهایی ِ فیلم به رباتی منتقل می‌شود. جایی دیگر دیده‌ایم که هشیاری «سازنده» به رباتی منتقل شده‌است. در هر دو اتفاق، صاحب اولیه‌ی هشیاری دیگر زنده نیست. تصور می‌کنم که نویسنده، چاره‌ای جز کشتن این دو نفر نداشته است: تصور ِ این‌که بیشتر از یک بدن حاوی هشیاری واحدی باشند، شگفت است. در قسمت سوم Black Mirror، آدم‌ها ابزار کوچکی زیر پوست ِ پشت گوش‌شان می‌گذارند که برایشان کار حافظه‌ای نامتناهی و قابل دسترسی را انجام می‌دهد. در یکی از سکانس‌ها با دختری آشنا می‌شویم که حافظه‌اش را به‌زور از او دزدیده‌اند. «لابد یه پول‌دار حالا داره خاطره‌هام و تماشا می‌کنه»، دختر می‌گوید.

چندان نگران این نیستم که جمجمه‌ام با فشار یک پای فولادی از هم بپاشد. نگرانی‌ام از جنس ِ اضمحلال درونی است. و نکته‌ی مهم این است که این اتفاقی در آینده نخواهد بود. چیزی که از نویسنده‌ی Society and Technological Change می‌شنوم این است که این فرایند مدتهاست آغاز شده است.