از دوستی می‌پرسم ماشین را کی باید برای تعویض روغن ببرم. از روی دفترچه خوانده‌ام که هر ۱۰ هزار کیلومتر باید ماشین را برای بازرسی پیش یکی از تعمیرگاه‌های بزرگ برد و رسید گرفت. دوستم تاکید می‌کند که این کار را سر وقت انجام بدهم چون «تو دیتابیس‌شون ثبت می‌شه، و نمایندگی می‌تونه گارانتی‌ات رو لغو کنه». انگار بدیهی است که نمایندگی اجازه دارد بداند من کی ماشین‌ام را پیش تعمیرکار برده‌ام.

چند ساعت ِ بعد، صحبت ِ یک تصادف رانندگی می‌شود و این‌که پلیس کشف کرده است که یکی از ماشین‌ها سرعت ِ غیرمجاز داشته است. دوستی برای دوست ِ دیگری توضیح می‌دهد که این اطلاعات در سیستم ِ مرکزی ماشین موجود است و پلیس می‌تواند به آن دسترسی داشته باشد. فرصت نکردم در این باره تحقیق کنم اما حتی امکان ِ این اتفاق هم برایم شگفت‌آور است. می‌گویم جایی از من امضا نگرفتند که رضایت دارم که اطلاعات ِ رانندگی ِ من در دسترس ِ دیگری باشد. گویا این خیلی مهم نیست. «تصور کن چقدر جرم و جنایت رو می‌شه حل و فصل کرد وقتی همچین اطلاعاتی برای پلیس قابل دسترس باشه»، دوستم می‌گوید.

امروز می‌خواندم که پلیس ِ مرزی ِ آمریکا به زنی اجازه‌ی ورود به خاک این کشور را نداده است. زن ِ کانادایی برای یک سفر تفریحی می‌خواسته‌است از مرز ِ فرودگاه ِ تورنتو عبور کند که پلیس ِ آمریکا به او اطلاع داده است که به‌دلیل ابتلا به افسردگی امکان ورود ندارد. سوال ِ اصلی این نیست که آیا پلیس چنین اجازه‌ای دارد یا خیر، نکته‌ی اصلی این است که چطور پلیس مرزی ِ آمریکا مطلع شده است که یک شهروند کانادا برای درمان ِ افسردگی در بیمارستانی در خاک ِ کانادا بستری شده است.

اخذ، حفظ و پردازش ِ اطلاعات در محیط‌های الکترونیکی، امکاناتی برای انتقال و جستجو در اطلاعات فراهم آورده است که تصور نمی‌کنم قبل از این حتی قابل تصور بودند. شک دارم آدمیزادی باشد که سالی چند بار کارهایی نکند که کاملا برایش شخصی باشند و درصورت ِ فاش شدن برایش دردسر ایجاد کنند. در وضعیت ِ فعلی اما، تلفن ِ همراه و تلویزیون ِ هوشمند و ماشین، و لابد ابزارهای دیگری، آدمیزاد را در حین ِ هر عملی می‌پایند. این وضعیت ِ ویژه‌ای است.

عکس از این‌جا