ابزارهای زیادی را می‌شناسم که از «بسط و قبض» عبور کرده‌‌اند. مثال‌هایی که حالا در ذهنم هست سیگار٬ ماشین و اینترنت هستند.

ابزار ساخته می‌شود که لذتی به آدمیزاد بدهد یا مشکلی را رفع کند. کم‌کم که دامنه‌ی کاربران ابزار بزرگتر شد٬ پروژه‌ای تعریف می‌شود که ابزار را هرچه بیشتر گسترش بدهد. که هرچه ممکن است زندگی را به ابزار آغشته‌تر کند. ابزار شادی می‌آورد و غم و خستگی را می‌برد و کار ِ آدم را راحت می‌کند و اگر چیزی سرجایش نیست از این است که هنوز سر تا پا رنگ ابزار را نگرفته‌ایم٬ پس باید بیشتر به ابزار تن داد. این را می‌گویم «بسط ابزار».

وقتی با ابزار خو گرفتم و کارم را بهش سپردم و در شادی و غم راه‌اش دادم٬ این امکان هست که هنوز چیزی جایی بلنگد و اتفاقا وقتی فکر کنم ببینم که این ابزار است که مایه‌ی لنگی است. این وقتی است که وضعیت آدم-ابزار از ماه عسل بیرون می‌آید و می‌شود یک «رابطه». قابل تصور است که در چنین وضعیتی آدم فکر کند خوب بود دور بعضی چیزها دیوار می‌کشید و ابزار را راه نمی‌داد. این‌جاست که پروژه‌ی «همه‌جا ابزار» ساده‌انگارانه دیده می‌شود و سوال ِ مهم این می‌شود که چطور محدوده‌ی حضور ابزار ِ گستاخ را باید کنترل کرد و چطور باید گاهی ابزار را گذاشت در خانه/جیب و بیرونش نیاورد. این وضعیت را می‌گویم «قبض ابزار».

تصور می‌کنم برای اینترنت٬ مرحله‌ی قبض آغاز شده است. آدم‌هایی دارند از شهوت ِ دخالت دادن اینترنت در زندگی هوش می‌آیند و کم‌کم داریم می‌پرسیم چطور باید از اینترنت کارکرد بهتری در رابطه‌های شخصی و ساختن دموکراسی و صرف وقت گرفت. سوال حالا این فقط نیست که چطور یک کار دیگر را هم در اینترنت انجام بدهیم. یا اینطور: این‌که کار دیگری را هم می‌شود در اینترنت انجام داد دیگر لزوما یک نکته‌ی مثبت نیست. سوال این است که اینترنت چه می‌دهد و چه می‌گیرد و تمرکز ِ زیادی روی سوال دوم است.

بوضوح انتظار ندارم آدم‌ها اینترنت را از زندگی‌شان بیرون کنند. چنان پروژه‌ای دوباره یک «بسط» دیگر است. یک شهوت ِ معکوس برای خلاصی از اینترنت٬ و احتمالا دل دادن به یک ابزار دیگر. سوال ِ مهم برای من٬ و آدم‌های دیگری٬ این است که اینترنت را چقدر٬ کی٬ و در کجای زندگی راه بدهم.

عکس از اینجا