دارم کم‌کم به این فکر می‌کنم که عنوان بالای این وبلاگ را تغییر بدهم به «ماشین دارد ما را تسخیر می‌کند» یا «چرا نگران ماشین نیستیم؟»

بی‌ربط نیست که دوباره نشستم و ترمیناتور یک و دو را نگاه کردم. اما حتی ترمیناتور هم روایت‌اش ناقص است. ماشین ِ ترمیناتور آدم‌نماست. با آدم رقابت می‌کند. اسلحه‌اش شبیه آدم است. من از این ماشین خیلی نمی‌ترسم. ماشینی که حرفش را می‌زنم٬ نسخه‌ی آهنی و ترانزیستوری ِ آدم نیست.

مثال می‌زنم. یک نفر یک ماه پیش لپ‌تاٰش را در لندن گم کرده و حالا لپ‌تاپ دارد از تهران عکس مخابره می‌کند. صاحب ِ مغموم هم عکس‌ها را در فضای عمومی منتشر میٰٰ‌کند. ماشین رفته وسط یک خانه نشسته و دارد از مردی که با زیرپوش جلویش نشسته و سیگار دود می‌کند عکس می‌گیرد و برای صاحبش می‌فرستد. مرد ممکن است شام آمده خانه‌ی رفیقش و حالا دارد ویدیوی اسبی که سوت بلبلی می‌زند را در یوتیوب تماشا می‌کند. دختری که در عکس‌ها با کلاه روی سرش دیده می‌شود٬ و صاحب لندنی اسمش را گذاشته بانوی تاریکی٬ ممکن است خبر نداشته باشد که لپ‌تاپ دزدی است. و نکته این است که هیچ کدام از این نکات در اتفاق مهم نیستند. لپ‌تاپ از این «جزییات» مستقل عمل می‌کند. می‌تواند٬ پس می‌کند. لپ‌تاپ در جهانی تعریف می‌شود که از این جزییات مستقل هستند٬ پس ما هم به این جهان کشیده می‌شویم.

این نوع تسخیر شدن توسط ماشین است که من ازش می‌ترسم. آدم در این وضعیت با لیزر ذوب نمی‌شود. آدم می‌شود موضوع و مصرف‌کننده و تحسین‌کننده و همه چیز و هیچ چیز. این اتفاق ِ ترسناکی است.