حقیقت ِ وضعیت این است که من نرفته‌ام.

رفتن یک گزینه نیست. چیزی نیست که انتخاب کنی. که بتوانی انتخاب کنی. که انتخاب‌اش ممکن باشد.

مساله جغرافیایی نیست؛ آن مکانی که ازش گریزی نداری بیرون نیست، که بشود ازش بروی. دور بشوی. درون جمجمه‌ات است. ازش نمی‌شود «رفت». مگر اینکه مثلا وسط اتوبان بایستی که اتوبوس بیاید و نصف جمجمه‌ات را بکند و ببرد.

این اصلا یک علاقه‌ی رمانتیک نیست. یا مثلا از جنس نوستالژی ذهنی نیست. مساله کاملا جسمی است. بیست و خرده‌ای سال در آن محدوده‌ی جغرافیایی بزرگ‌شده‌ای. و این یک جور نقشی بر بدنت نیست که مثلا با صابون و آب ِ فراوان بشویی. این یعنی رفتن یک گزینه نیست. نه من رفته‌ام و نه تو. تو اگر رفته‌بودی الان این متن را نمی‌خواندی.

حتمی نیست که آن‌چیزی که نمی‌شود ازش رفت، بر تعریف ِ نقشه‌ای ِ ایران، که مثلا در ویکیپدیا تعریف شده، منطبق باشد. مثلا برای من، «آن چیز» کرج و طالقان است. باغ‌های جهان‌شهر، که توش راه می‌رفتم و کولج که تابستان بود. باغ‌ها را ساخته‌اند و روی رودخانه سد زده‌اند و من اگر طالقان بروم لابد دیگر نمی‌شناسمش.

می‌شود بایگانی‌اش کرد. می‌شود در ذهن کنارش زد و گذاشتش گوشه‌ای و سمت‌اش نرفت. اما نمی‌شود ازش رفت. بهش هم برنمی‌شود گشت. چیزی است که جایی بیرون جمجمه نیست. و خلاصه‌ی کلام همین است. نه می‌شود «رفت» و نه می‌شود «برگشت».

این نوشته برای «حلقه‌ی گفتگو» نوشته‌شده‌است.

نوشته‌های دیگر از حلقه،

عکس از اینجا