«جدایی نادر از سیمین» را فقط یک بار دیده‌ام. یا بهتر، یک بار تا نصف ِ راه ِ فیلم رفتم و دوام نیاوردم و بار بعد، چند روز بعد، نصفه‌ی دیگر را دیدم. فیلم آزارم داد. کشمکش‌هایی که برایم آشنا بودند و ازشان فراری هستم را یکی دوباره جلوی چشمم آورده بود. ده فیلمی که این چند ماهه دیده‌ام و خوشم آمده را اگر بخواهم فهرست کنم، «جدایی نادر از سیمین»‌ قطعا یکی‌شان نیست.

«جدایی نادر از سیمین» که اسمش برای جایزه خوانده شد بالا پریدم. نه فقط من، همه‌ی رفقایی که با هم برنامه را می‌دیدیم بالا پریدیم و صدا کردیم و خوشمان شد. حالا که چند ساعت گذشته، دوباره هم که ویدیو را می‌بینم مو به تنم راست می‌شود. مدونا به کاغذ ِ طلایی نگاه می‌کند و لبخند می‌زند و درنگ می‌کند و می‌گوید «از ایران، یک جدایی». ایران را ایران می‌گوید نه آیرن یا ایرن یا هر چیز دیگری.

حالا خیلی به ایران، یا به اصغر فرهادی، افتخار نمی‌کنم یا چیز دیگری. دلم حال آمده که اصغر فرهادی جایزه را برده. انگار بچه محل‌ام توی مسابقه‌ی دو جایزه گرفته. حالش را برده‌ام. توضیح ِ پیچیده‌تری ندارد.