من با استیو جابز مشکل دارم. نه که داشتم، هنوز دارم. جسم ِ استیو جابز زیر خاک رفته‌است، اما پدیده‌ی استیو جابز هنوز زنده است، و من با این پدیده مشکل دارم. چرا؟ توضیح می‌دهم.

وقتی استیو جابز از دنیا رفت، چند جا به نام «پیامبر» ازش نام بردند. گفتند که او آدمی بود که فراتر از افق ِ همه‌ی دیگران می‌دید. در دنیایی که همه سردرگم هستند، استیو جابز «راه حل نهایی» را می‌دانست. نزدیک هزار سال بود که آدمیزاد پذیرفته بود که همه‌ی راه‌حل‌ها مقطعی و موضوعی هستند. و حالا دوباره رویای شادمانه‌ی «کسی هست که خیلی داناتر از همه است» با این مرد برگشته‌است. من با این موضوع مشکل دارم.

بی‌بی‌سی چند روز پیش با یکی از دوستان جابز حرف زد. اوی توانیان Avie Tevanian می‌گوید جابز نپذیرفته‌است که در مراحل ِ اولیه‌ی بیماری‌اش، که قابل علاج بود، از روش‌های معمول استفاده‌کند. استیو جابز به‌دنبال ناممکن بود، و به همین دلیل تصمیم گرفت برای درمان بیماری‌اش هم از روش‌های نامعمول استفاده‌کند. و اشتباه کرد. و مرد. و نکته‌ی مهم همین است. روش ِ استیو جابز به خلق آیفون و آی‌پد و بقیه‌ی «آی»ها منجر شد، اما به مرگ ِ زودرس ِ خالق ِ آنها هم منجر شد.

من این لگد ِ واقعیت را دوست دارم. که هر روشی برای یک مساله‌ی خاص و در شرایط ویژه‌ای کار می‌کند. و نه بیشتر. اما آدم‌هایی هستند که هاله‌ای گردشان هست که آدم‌ها را هپروتی می‌کند و می‌بردشان در خلسه‌ی مطلق‌ها. و البته باید منصف بود. هپروت ِ «جابز»ی حاصل ِ عملی‌اش نوشتن چند مقاله و پول خرج کردن برای چند گجت است. دیگرانی هستند که هپروتشان آدم‌ها را چوب به دست و عربده‌کش می‌کند. در دسته‌بندی هپروتی‌ها، این دومی‌ها البته خطرناک‌تر هستند.