مطلبی منتسب به وبلاگ «مجمع دانشجویان حزب‌الله» دست‌به‌دست می‌گردد. مطلب اصلی گویا از وبلاگ پاک شده‌است، اما متن را در شبکه‌های اجتماعی می‌توان خواند (مثلا اینجا).

نویسنده برای مطلبش این عنوان را انتخاب کرده‌است: «ما بازی خورده بودیم». مطلب روایتی از رفتن به سمت ساختمان سفارت و ورود به آن است.

به طرف میدان فردوسی به راه افتادیم. خبر داده بودند که بچه ها سفارت را اشغال کرده اند. … بریم داخل؟ -بریم. به همین سادگی تصمیم گرفته شد. … حدود سی الی چهل سرباز جلوی درب سفارت ایستاده بودند. اما ما به راحتی به میان آنها رفتیم و من که وزن کمتری داشتم در یک چشم به هم زدن از در بالا رفته و به داخل سفارت پریدم آنطرف در هم سی سرباز ایستاده بودند که باز هم چیزی به ما نمی گفتند انگار عادی شده بود که هر کس می خواهد از روی در به داخل سفارت بیاید و سربازان همچون مجسمه هایی باقی مانده از جنگ جهانی دوم سرجایشان ایستاده بودند و گه گاه نگاهی هم به ما می کردند… حالا دیگر در خاک بریتانیای کبیر بودیم.

روایت‌هایی نظیر این هرازگاهی در وبلاگ‌های شخصی ِ «ارزشی»ها منتشر می‌شود و معمولا به‌سرعت پاک می‌شود.

جوانک بسیجی با رفیق‌اش، از سر کنجکاوی، به سمت سفارت می‌رود. خودش از دیوار بالا می‌پرد و کسی از جمع زیرپای رفیق‌اش را می‌گیرد که او هم از دیوار بالا برود. در روایت می‌خوانیم که کمک‌کننده «به حکم انسانیت» این کار را کرده‌است. قهرمانان ِ فتح ِ سفارت وقت‌شان را به جستجو در موتورخانه و کتاب‌خانه و زیرزمین سفارت می‌گذرانند و کم‌کم از این بازی خسته می‌شوند. در راه برگشت ماموران نیروی انتظامی دست‌شان را می‌پیچانند و یک مامور با لباس معمولی به آن‌ها می‌گوید «دیگر این طرفها پیدایتان نشود» و سمت مترو هل‌شان می‌دهد. فاتحان، خسته به خانه می‌روند در حالی که حداقل یک نفرشان نتوانسته است این معادله را ذهن خودش حل کند،

در طول مسیر در این اندیشه بودم که چگونه ممکن است به این راحتی به داخل سفارت رفت و چنین اعمالی را انجام داد و به آن کیفیت از آن خارج شد.

او نتیجه می‌گیرد که «ما بازی خورده بودیم» و در وبلاگش در این باره می‌نویسد اما مطلب کمی بعد پاک می‌شود. شاید باز هم کسی مچ‌اش را پیچانده و بهش گفته «دیگر این طرفها پیدایتان نشود». جوانک ِ ارزشی دوباره بازی خورده‌است و این بار روی دهانش هم چسب زده‌اند که داستان‌اش را برای کسی نگوید.

برادر ِ بسیجی، و برادران ِ بسیجی دیگر، و هرکسی که فضای کنش و واکنش سیاسی و اجتماعی را با میدان ِ ماجراجویی اشتباه گرفته‌است، شما بازی خورده‌اید. شما همیشه بازی می‌خورید. شما سال‌هاست مهره‌های حقیر ِ ساختاری هستید که شما را بازی می‌دهد. فقط فعل ِ شما نیست که بازیچه‌ی خدایگان است. عقل شما را هم بازی داده‌اند و احساس‌تان را و همه‌ی زندگی‌تان را. حالا حتی اجازه ندارید از این بازی‌خوردگی حرف بزنید. آیا می‌شود آدمی را از این بیشتر تحقیر کرد؟

عکس از اینجا