این نامه‌ی وارده را «یک نفر» فرستاده است. عکس را من اضافه کرده‌ام و در نثر ِ‌مطلب چند جا دست برده‌ام. اگر شما هم مطلبی نوشته‌اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی‌خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

چند پرسش درباره‌ی واقعه‌ی اخیر در زمین فوتبال

یکی از تبعات رسانه‌های جدید آن است که انکار رویدادها و سکوت دربرابر آن‌ها را غیرممکن می‌کند. شاید به این دلیل است که حجم و شدتِ واکنش‌ها در برابر حاشیه‌های بازی دو تیم فوتبال نامتعارف می‌نماید. علاقه‌مندان و دست‌اندکاران فوتبال طبعاً این واقعه و تبعاتش را در متن قطب‌بندی‌های بارز و گوناگون سیاسی، اقتصادی، اجتماعی موجود در صحنه‌ی فوتبال می‌بینند و تحلیل می‌کنند. اما برای منِ غیرعلاقه‌مند به مسائل فوتبال هم پرسش‌های زیادی مطرح می‌شود که مایلم تحت چند عنوان با دیگران درمیان بگذارم. در این یادداشت عمد داشته‌ام که از وارد شدن به جزییات واقعه و قضاوت در باره‌ی آن پرهیز کنم.

۱٫ فرهنگِ نامداران

در جامعه ما، در کنار فرهنگِ رسمی کشور، که همه‌ی نهادهای آموزشی وتریبون‌های رسمی سعی در ترویج و تبلیغ آن می‌کنند، فرهنگِ دیگری به صورتِ نه چندان پنهان همزیستی ِ کمابیش مسالمت‌آمیزی با فرهنگ رسمی دارد. در کشور ما، این فرهنگ، که آن را، به قیاس ِ “سِلبریتی کالچر”، به تسامح “فرهنگ نامداران” می‌خوانم، میان ورزشکاران فوتبال بیشتر نمود دارد. تعداد هواداران و میزان ثروتِ این افراد سبب شده است که فرهنگ رسمی از به چالش کشیدنِ علنی این فرهنگ پرهیز کند و از طریق نفوذ به دنبال راه‌هایی برای مدیریت و هدایت آن باشد. چنین وضعیتی به گمان من پرسش‌های نه‌چندان آسانی درمقابل پژوهشگرانِ عرصه‌ی فرهنگ قرارداده‌است؛ این‌که مشخصه‌های کلانِ فرهنگ نامداران در جامعه‌ی ما چیست؟ غیر از فوتبالیست‌ها چه کسانی را می‌توان بازیگران عمده‌ی این عرصه دانست؟ آیا مثلاً برخی هنرپیشه‌های سینما و تلویزیون هم در این مقوله می‌گنجند؟ اگر نه، چرا؟ واگر آری، با چه تفاوت‌هایی؟ تغییرو تحولات این فرهنگ در ده‌های اخیر چگونه بوده است؟ این فرهنگ در متنِ فرهنگِ جهانی نامداران چگونه ‌تبیین می‌شود؟ داد و ستدهای این فرهنگ با فرهنگ عمومی چه سیری داشته است؟ منابع قدرتِ این فرهنگ را در کجاها می‌توان جستجو کرد و رابطه‌ی این منابع با قدرت رسمی چگونه است؟ برخوردهای گاه و بیگاه این فرهنگ با فرهنگ رسمی چگونه فیصله داده می‌شود؟ من برای این پرسش‌ها پاسخی ندارم وگمان هم ندارم که پاسخ آماده‌ای در آستین کسی باشد.

۲٫ فرهنگِ جوانان و شوخی

مسئولان فرهنگِ رسمی کشور بارها و بارها ناخرسندی خود را از آنچه در مودبانه ترین حالت “ناهنجاری‌های فرهنگی” جوانان می‌نامند اعلام کرده‌اند. خلاصه‌ی این ناخرسندی آن است که سرمایه‌گذاری کلان در نظام آموزشی و رسانه‌های فراگیر رسمی به “هدایت” جوانان منجرنشده است. متأسفانه این ابراز ناخرسندی‌ها عموماً از سطح لعن “استکبار جهانی” به عنوان بانی و باعثِ ماجرا فراتر نمی‌رود. بُعدِ امنیتی پیدا کردنِ معضلات اجتماعی و پدیده‌های فرهنگی به پژوهشگران اجازه ‌نمی‌دهد ابعاد این”هدایت ناشدگی” را بکاوند. پرهیز از قرار گرفتن در معرض اتهام “سیاه‌نمایی” و “همکاری با استکبار جهانی” باعث شده دانسته‌های ما از مسائل جوانان، حتی در مورد موضوعات ساده‌ای مانند کمّ و کیف گرایش جوانان ایرانی به آنچه “موسیقی زیرزمینی” خوانده می‌شود، بسیار ناچیزباشد. پژوهش در رفتار جنسی‌ یا شوخی‌های جنسی جوانان ایرانی که دیگر حریم ممنوعه‌ی مطلقه است. ما از جوان ایرانی چه می‌دانیم و دانسته‌های ما بر اساس کدام پژوهش مستقل است؟ به گمان من موجی که در برابر واقعه‌ی اخیر در مسابقه‌ی فوتبال راه افتاده از سویی بازتاب نادانسته‌های ما از پیچیدگی‌های زندگی جوانان است و از سوی دیگر بازتاب ریاکاری مفرط و احوال ِ بیماری که سر به زیر برف بردن را عادتِ درونی خود کرده است.

وقتی مهدی سماعی در سال ۱۳۸۱فرهنگ لغات مخفی” (نشر مرکز) را منتشر کرد، آینه‌ای در برابر ما قرار داد که تصویری غیرمعوج از برشی از اجتماع به دست می داد. دلم می‌خواهد بدانم اکنون بعد از قریب یک دهه اولیای ارشاد و فرهنگ، که تصمیم به جلوگیری از انتشار آن کتاب و وشکستن نظایر آن آینه‌ گرفتند، چقدر در خلق واقعیتی مغایر با آن تصویر موفق بوده‌اند.

۳٫سنت‌های فرهنگی ما

در میانِ واکنش‌های ابراز شده به واقعه‌ی اخیر، دسته‌ی اصلاً دروغ بود آشناترین وفهمیدنی‌ترین نوع واکنش بود. توصیه‌های اخلاق‌گرایانه برای پاک کردن صورت مسئله و جاروکردن آن زیر قالی هم با سنتِ فرهنگی ما سازگار است. ازجمله ورزشکار سابق وعضو شورای شهر که از مکه‌ و “حریم امن حضرت دوست” پیام فرستاده که مردم “باید آستین بالا زده و این آشوب و بلوا را به دست خواب و فراموشی بسپارند. آن‌وقت آن‌ها هستند که این دو‌جوان را بخشیده‌اند و در‌نتیجه این اخلاق‌گرایی و رافت‌شان بلندترین گام را به سوی «تربیت» یک‌جامعه برداشته‌اند. “ دسته‌ی “محکوم باید گردد”، “افشا باید گردد”، “محروم باید گردد”، “شلاق باید گردد!” هم برای من قابل‌فهم‌تر است. این رهیافت، صرف‌نظر از عادتِ مألوف بودن، با بقیه‌ی شئون اجتماعی و فرهنگی ما سازگارتر است. آنچه نمی‌فهمم از کجا نشأت می‌گیرد توصیه به پرهیز از “سه گناه هولناک” “اشاعه فحشا” و “هتک حرمت انسان” و “ملامت خاطی” است. همین‌طور است توسل به تأهّل به مثابه امری ارزشی-اخلاقی و انتساب امور فرهنگی معینی به مجردها و ارتباط بزرگ بودنِ ذات احدیت با این واقعه. با توسل به سوگند در قاعده‌ی قسّامه برای قتل نفس آشنا هستم، اما بیانیه دادن و سوگند خوردن مبنی بر تعمد نداشتنِ یکی از افراد درگیر در واقعه در نگاه من رسم فرهنگی نوی است. تقاضای عده‌ی دیگری از “بزرگان فوتبال” برای اینکه “بر اساس شریعت دین مبین اسلام که همواره بدنبال اصلاح انسان است، فرصتی برای بازگشت و رفع خطا و خدمت” به یکی از افراد درگیر در واقعه داده شود نیز به نظرم با سنت‌های فرهنگی اجتماعی ما، بویژه در سال‌های اخیر، ناسازگار است. به همین دلیل است که فکر می‌کنم کاپیتانِ تیم موردنظر که گفته “این دو بازیکن اشتباه کرده‌اند اما نباید به این فکر کرد که آنها خانواده دارند و حداقل تاوان اشتباه آنها را خانواده‌های‌شان نباید پس بدهند؟” سال‌هاست در ایران زندگی نمی‌کند یا دارد با ما شوخی می‌کند.

از این گزاره‌های مربوط به واقعه که بگذریم، هنوز نمی‌ دانم نسبتِ فرهنگ امروز ما با هتک حرمت انسان چیست و اصلاً هتک حرمت در جامعه‌ ما به چه معناست.