«دیکتاتور» وقتی می‌گوییم، آدمی را تصویر می‌کنیم که شهروندان ِ کشوری را در مضیقه و رعب نگهداشته و لاجرم آدم بدی است و باید برود. در عمل مساله همین طور است، اما مهم است که دیکتاتور را «لولو» نکنیم. دیکتاتور یک آدمیزاد است، و این یعنی مهم‌تر از دیکتاتوری که می‌آید و دیکتاتوری که می‌رود این سوال مهم است که «دیکتاتورها چه می‌شود که دیکتاتور می‌شوند؟»

من این‌طور قضیه را می‌بینم. دیکتاتور، جمع ِ یک اشتباه بزرگ و یک ناچاری طولانی است. دیکتاتور آدمیزادی است که هزینه‌ی مخالفت را دست ِ کم می‌گیرد. هر «نه» و «نباید» هزینه دارد. این همان اشتباه بزرگ دیکتاتور است؛ وقتی طرف ِ حسابت یک کشور باشد، هر بار که «نه» می‌گویی چند ده میلیون بار شنیده می‌شود. این یعنی اگر این «نه»‌ها، «بلی»هایی به جمعیت ِ هم‌اندازه‌ای نباشد، تو کم‌کم حسابت به سمت منفی می‌رود. این وضعیت وقتی روش ِ دموکراتیکی، مثل انتخابات ِ آزاد، برای خلاص‌کردن ِ دیکتاتور ِ بالقوه از عواقب ِ اشتباهش وجود نداشته‌باشد، خطرناک است. نکته‌ی مهم این است که وضعیت زمانی خطرناک می‌شود که دیکتاتور دیگر اختیاری ندارد و وارد دوره‌ی «ناچاری طولانی» شده‌است. این وقتی است که نه‌شنیدگان و آزاردیدگان وارد درگیری با دیکتاتور می‌شوند و او چاره‌ای جز دست به اسلحه شدن ندارد؛ اگر روی مردمش اسلحه نکشد، خوش‌شانس باشد کارش به قفس می‌کشد وگرنه همان وسط خیابان اعدام ِ انقلابی‌اش می‌کنند.

این‌همه یعنی چه؟ یعنی نقطه‌ی صفری هست که دیکتاتور ازش می‌گذرد و دیگر چاره‌ای ندارد جز اینکه تا آخرین نفس جلوی سیل بایستد. یا اینطور بگوییم، تیر ِ خلاص درست همان زمانی به شقیقه‌ی دیکتاتور شلیک شده است که عکس‌اش را برایش در خیابان می‌چرخانند و مخالفین‌اش را شکنجه می‌کنند. طول می‌کشد تا این تیر کارش را بکند، اما تیری که شلیک‌شده‌است را نمی‌شود از این جمجمه بیرون کشید.

عکس از اینجا