این عکس را از کتاب «اختراع حقوق‌بشر» Inventing Human Rights برداشته‌ام (صفحه‌ی ۹۶ – نسخه‌ی بزرگ‌تر). بالا سمت ِ چپ ِ تصویر، محکوم روی ارابه به سمت محل ِ اعدام می‌رود. مرد به تابوتش تکیه داده‌است و انجیل می‌خواند. پایین سمت ِ راست، مردی کلوچه می‌فروشد. دور سبد ِ مرد ِ کلوچه‌فروش چهار شمع چیده شده است؛ او از صبح ِ زود که خلایق جمع شده‌اند اینجا بوده است. در بالا، سمت ِ راست، چوبه‌ی دار دیده می‌شود.

چیزی که این عکس را از صحنه‌ای که در کرج اتفاق افتاد متفاوت می‌کند زمان است. ده هزار نفری که ساعت پنج صبح برای تماشای اعدام پسرک ِ ۱۷ ساله جمع شدند، با ساعت ِ من و تو ۲۵۰ سال دیر رسیده بودند. و مهم همین است؛ با ساعت ِ من و تو و هرکسی که از دیدن صحنه‌هایی مثل این ناخوش شد.

این حرف از من نیست که حقوق ِ بشر، قراردادی بر مبنای عواطف انسانی است. این یعنی لزوما منطقی برای رعایت ِ چیزی که اسمش را حقوق ِ بشر می‌گذاریم وجود ندارد. مثلا در موضوع ِ اعدام، اتفاقا تحقیقاتی وجود دارد که نشان می‌دهند که وجود ِ مجازات‌های سنگین باعث کاهش ِ جرم در جامعه می‌شود. به‌عبارت ِ دیگر، با اعدام مخالف نیستیم چون ادعا می‌کنیم فایده‌ای ندارد؛ با اعدام مخالفیم چون معتقدیم وجود ِ اعدام در جامعه آن را خشن می‌کند. از اعدام چندشمان می‌شود. از اعدام بدمان می‌آید. دلیل ِ منطقی نداریم، اعدام‌کردن و اعدام‌شدن را دون ِ شان ِ آدمیزاد می‌دانیم. و نکته دقیقا همین است. ده هزارنفری که برای اعدام ِ پسرک جمع شدند این‌طور فکر نمی‌کردند.

من این‌طور مساله را می‌بینم؛ ما دچار گسست ِ زمانی شده‌ایم. اما مهم است که به این مساله بدون ِ ارزش‌گذاری نگاه کنیم. کسی که به تماشای اعدام می‌رود در موقعیتی نبوده است که بتواند با محکوم به اعدام هم‌ذات پنداری کند. در وضعیتی که هستیم، سرخوردگی و تحقیر، هر دو، انتخاب‌های ساده‌ای هستند که تنها حاصل‌شان گسسته‌تر کردن ِ جامعه است. کارناوال‌های اعدام ِ قرون‌وسطایی زمانی از رونق افتاد که بخش ِ بزرگی از شهروندان از اعدام چندششان شد. این جنگی برای فتح قلب‌های شهروندان است. باید بتوانیم ویروس ِ چندش‌شدن از اعدام را به جان جامعه بیاندازیم. برای این‌کار باید بتوانیم سراغ ِ این ده‌هزار نفر برویم، دست روی شانه‌شان بزنیم، و بپرسیم «راستی، چی شد سر ِ صبح رفتی تماشای اعدام؟» این راهی است که دشوار است اما شواهدی از موفقیت ِ آن وجود دارد.