ما داریم تاریخ را در حال ِ نوشته‌شدن تماشا می‌کنیم؛ استاندار ِ اردبیل روبروی دیدگان ما به آسمان رفت و با مغز زمین خورد. در شش سال، هاله‌ی نور رنگش پرید، وانت ِ نیروی انتظامی از روی مردی رد شد، و گندی با دوازده صفر در کاسه‌ی معجزه‌ی هزاره ماند. این اما فقط نیمی از تاریخ است.

جلوی چشم ِ ما دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی به زندان رفت، جامعه‌شناسی در کلام سیاست‌مدار تقبیح شد و سمیه توحیدلو شلاق خورد.

اخبار ِ قوم ِ دغل را بیشتر می‌شنویم. سمت ِ دیگر رخدادها دست و پا در زنجیر شلاق می‌خورد و در سلول ِ‌ انفرادی قفل و بست می‌شود. همین سمت ِ ساکت و کتک‌خورده، همین کسی که در وطنش نشسته‌است و آزار می‌بیند، این همان نجات‌دهنده است.

اصحاب ِ دروغ عمرشان به دروغ‌شان بسته است. آخرین دروغ، و بزرگترین، را که بگویند فرار می‌کنند به سوراخی و از ترس زانو در بغل می‌گیرند. مثل مبارک و بن‌علی و صدام. این همان زمانی است که شلاق‌خورده‌ها از کنج ِ خانه و زندان بیرون می‌آیند.

سمیه توحیدلو بر ساحل ِ سلامت‌اش می‌نویسد «مختوم شد، اما شد؟». نه نشد. این اول ِ شروع است.

عکس از فیس‌بوک سمیه توحیدلو