مونتاگ ِ «آتش‌نشان» روی نیمکت می‌نشیند و روی صفحه‌ی تلویزیون می‌بیند که چطور با شلیک ِ هلیکوپتر کشته می‌شود. «نمی‌توانند بیننده را خیلی منتظر نگه دارند، باید برنامه‌ی بعدی شروع شود». در فارنهایت ۴۵۱ آتش‌نشان پلیس کتاب است. تو بگو کتاب را به آتش می‌نشاند (اگر بشود از این فعل این‌طور استفاده کرد).

فیلم با صحنه‌ای در جنگل تمام می‌شود. «آدم‌کتاب»‌ها، زیر برف، کتاب‌شان را، از روی کاغذ یا از ذهن، بلند بلند می‌خوانند. کتاب‌ها باید پیش از آن‌که پلیس به آن‌ها دست پیدا کند به ذهن سپرده‌شوند. فراریان از پلیس ِ کتاب در جنگل جمع شده‌اند و هریک یک کتاب را به خاطر سپرده‌اند.