یادم بود که ۱۲ رفته‌بودم توی رخت‌خواب. این یعنی نزدیک سه ساعت خوابیده‌بودم که روی مبل خودم را پیدا کردم. داشتم کانال‌های تلویزیون را دور می‌زدم. توی یکی زنی با لنگ‌های دراز ِ برق‌انداخته وسط نشسته‌بود و تبلیغ ِ نوعی دستگاه موبر می‌کرد. بعد دوربین می‌رفت روی زن‌های دیگری که حساب‌کتاب کردم که نصف ِ بیشتر پوست‌شان را می‌شد دید و همه می‌گفتند به دستگاه شک داشته‌اند اما وقتی استفاده‌اش کرده‌اند حیرت کرده‌اند. حیرت‌کردن‌شان را که نشان می‌دادند من مورمورم می‌شد. تبیلغ که تمام می‌شد صدایی می‌گفت «روزهات کوتاه شده‌ان؟ الکلی هستی؟ بیا الکهالیک انانیمس». بعد دوباره زن‌های متحیر می‌آمدند.

خودم رو دوباره فرو کردم توی رخت‌خواب. چند ساعتی به‌نظرم چرت زدم. صدایی می‌گفت «از این بیشتر نمی‌تونم». بیدار شدم. تو فکرم بود که خیلی تلاش کرده‌ام و بالاخره شده که بیدار شوم. بعد یکی بهم گفت که خیلی تلاش کرده که همه چیز برگردد و خیلی سخت بوده و همه چیز را برگردانده ولی رنگ‌ها را نشده که برگرداند. رفتم تو ایوان. از طبقه‌ی ۲۷‌ام تورنتو را می‌دیدم. شهر و اتوبان ِ پرصدا رنگ‌شان پریده‌بود.

لباس پوشیدم و کیفم را برداشتم که بیایم سر کار.