یکشنبه ساعت دو و نیم صبح خوابیدم و پنج و نیم بیدار شدم. دوش گرفتم، دوچرخه‌ام را برداشتم و رفتم لب دریاچه، سمت غرب تورنتو، برای ماراتن «دوچرخه‌سواری برای قلب»، که یک برنامه‌ی خیریه برای کمک به تحقیقات در زمینه‌ی قلب و بیماری‌های آن است. با بچه‌های شرکت پول جمع کرده‌بودیم و تیم داده‌بودیم و حالا قرار بود ۲۵، ۵۰ یا ۷۵ کیلومتر پا بزنیم. من ۲۵ کیلومتر را رفتم. قبل از دوچرخه سواری رفتیم داخل سالن برای صبحانه. توی لیست شرکت‌ها نگاه کردیم، میز شماره‌ی ۳۹ را بهمان داده‌بودند.

نزدیک ظهر با بهاره رفتیم لب دریاچه، این بار سمت شرق، برای والیبال ساحلی. بچه‌ها قبلا رفته‌بودند. ده دقیقه‌ای گشتیم تا پیدایشان کردیم. هوا گرم بود و در ساحل جای سوزن انداختن نبود. زودتر که آمده‌بودند، یک جای خالی پیدا کرده‌بودند و تورشان را هوا کرده‌بودند و گرم بازی بودند. زمین‌های بازی شماره داشت. رفقای ما شماره‌ی ۳۹ را برداشته بودند.

می‌شد درباره‌ی این مساله خیلی فکر کرد، و حتی حرف هم زد، مثلا من فکرم رفت سمت این‌که ۳×۱۳ می‌شود ۳۹، اما خسته‌بودم، کفشم را گذاشتم زیر سرم و خوابیدم. اطرافم توپ‌ها بالا می‌رفت و پایین می‌آمد و گاهی دوروبر من به زمین می‌خورد و شن‌ها را به هوا پرتاب می‌کرد.