مشرق‌نیوز عکس بالا را با این توضیح منتشر کرده‌است،

عکس/ابتکار بسیجی برای رد شدن از زیر قرآن

در جبهه های جنگ نیز ، زمانی که رزمندگان به سوی خط مقدم و مناطق عملیاتی راهی می شدند ، حتما از زیر قرآن عبور می کردند. در تصویر زیر ، نمونه ای از خلاقیت بسیجی برای عبور دادن خیل کثیری از بسیجیان از زیر قرآن دیده می شود.

دیشب «سان‌ست بلوار» را می‌دیدیم. نورما دسموند در خانه‌ی بزرگی دور از شهر در میان عکس‌های روزگار جوانی‌اش، زمانی که ستاره‌ی فیلم‌های صامت بود، زندگی می‌کند. نورما مدتهاست در فیلمی ظاهر نشده‌است، اما هنوز از طرفدارانش نامه‌های مشتاقانه‌ای می‌گیرد. بعدا می‌فهمیم که این نامه‌ها را مستخدم ِ جان‌شیفته‌اش ماکس می‌نویسد. ماکس اولین شوهر نورما هم بوده‌است و هفته‌ای یک‌بار در نقش آپاراتچی، یکی از فیلم‌های قدیمی نورما را در سینمای خانگی‌اش پخش می‌کند. نورما دست‌به‌کار نوشتن فیلم‌نامه‌ای است که خودش نقش اول را در آن بازی می‌کند. «سان‌ست بلوار» با قتل مردی که تصادفا به خانه‌ی نورما آمده‌است توسط او تمام می‌شود. در آخرین صحنه، وقتی که دوربین‌های خبری روی نورما تمرکز کرده‌اند تا از این ستاره‌ی پیشین و قاتل فعلی فیلم بگیرند، نورما خیال می‌کند دارد در فیلمی که می‌خواسته بسازد بازی می‌کند و با شکوه از پله‌های قصر ِ مخروبه‌اش پایین می‌آید. ماکس در این صحنه نقش کارگردان را بازی می‌کند.

چند هفته پیش نوشتم،

آیا من می‌خواهم دور خودم حبابی از «همه چیز همان‌طور است که من فکر می‌کنم» بسازم یا می‌خواهم گاهی هم به مستندات ِ ادعاها نگاه کنم. در وضعیت ِ دوم دنیا پر از دیوار و سرازیری و سربالایی است. در وضعیت اول دنیا جای امنی است که همه‌چیزش قابل پیش‌بینی است اما ناگهان از هم می‌پاشد – از «چه کسی روی دامنه‌ی آتشفشان زندگی خواهد کرد؟»

نورما در دنیای خیالی‌ای زندگی می‌کرد که به کمک ماکس ساخته بود. وقتی این حباب ترکید، نورما سه تیر پشت آخرین معشوقش خالی کرد و به مالیخولیا پناه برد. عکسی که مشرق منتشر کرده‌است را هم من خاطره‌ای از حبابی می‌بینم که دارد مثل یک فیلم آهسته‌شده جلوی چشممان می‌ترکد. حالا ما داریم وارد دورانی می‌شویم که برای تحملش یک مالیخولیای بزرگ ِ جدید لازم است. ما از این مالیخولیاها در سال‌های اخیر زیاد دیده‌ایم.