خانه را صبح رفتیم دیدیم. طبقه‌ی ۲۶ ام، یا کمی بالاتر. با منظره‌ی جنوب. همه‌ی خانه‌های دیگری که دیده بودیم، یا کنارشان برجی داشت بالا می‌رفت یا خود ِ ساختمان درحال ساخت بود.

ساعت ۱۰ صبح خانه را دیدیم. خوب بود. مستاجر ایرانی بود، که به عادت ِ زندگی در تورنتو چندان تعجب نکردیم. قرارشد کارهای اداری را انجام بدهیم. قدم اول نوشتن «پیشنهاد» بود. این یعنی من، که فلانی باشم، این خانه را می‌خواهم و این‌قدر اجاره می‌دهم و این آدم هستم و گذشته‌ام این است. این قسمت ِ آخر یعنی «سابقه‌ی اعتباری»ام را برای صاحبخانه فرستادم. Credit Report مشروح همه‌ی ارتباطات مالی من در همه‌ی سالهای زندگی‌ام، یا درمورد من ِ مهاجر، از وقتی در حیطه‌ی این جهان ِ نو زندگی کرده‌ام، است. در کدام بانک حساب دارم، کی وام گرفته‌ام، کجا زندگی کرده‌ام، کارم چه بوده‌است. قبل از این چند مستند درباره‌ی «سابقه‌ی اعتباری»، که ارزش تو را برای «سیستم» تعریف می‌کند، دیده بودم.

رفیقم، که کار معاملات ملکی می‌کند، زنگ زد که «قضیه‌ی دادگاه رفتنت برای یک دعوای مالی با بانک فلان چیه؟ صاحبخانه نگران‌ه». اول مضطرب شدم. قرض و کم‌پولی کم ندارم، اما دادگاه مالی نداشته‌ام. توضیح دادم که از بانکی که حرفش را می‌زند برای ماشینم وام گرفته‌ام و دعوایی نبوده؛ وام پرداخت شده و حرفی نبوده. از اینکه باید درباره‌ی جزییات زندگی‌ام به کسی که ندیده‌ام توضیح می‌دادم راضی نبودم.

رفیقم گفت صاحبخانه گفته کسی قبل از ما روی خانه دست گذاشته و اینکه تا شب تصمیم خواهد گرفت خانه را به کدام‌مان می‌دهد. رفیقم گفت «مدارکت رو خوب کامل کن». کارت ویزیتم را روی میز گذاشتم «اسم، مدرک تحصیلی، شغل».

شب رفیقم زنگ زد که «مبارک‌ه، گرفتیمش». اتفاق خوبی بود. نگران بودم که اگر این خانه را نگیریم باید بیشتر وقت بگذاریم. تشکر کردم و پرسیدم «اون یکی چی شد؟» «توی یه رستوران کار می کرد، تو کارت بهتر بود».