موبایل سر شش و نیم زنگ زد. خاموشش کردم و دوباره خوابیدم؛ زنگ ِ دوم را شش و چهل و پنج می‌زد. نیمه‌بیدار شدم و ده دقیقه‌ای توی رختخواب غلت زدم. سر هفت تصمیم گرفتم بزنم توی دهن ِ نیاز ِ هرروزه‌ی بیدار شدن سر ِ ساعت و امروز بیشتر بخوابم. گفتم آدمم و خواب لازم دارم. و چیزهایی شبیه این. سرم را توی متکا فرو کردم و خوابیدم. خواب هم دیدم. بیدار که شدم هفت و پانزده دقیقه بود. فهمیدم تا گردن توش فرو رفته‌ام. حالا بخواهم هم نمی‌توانم صبح دیر بیدار شوم.

توی راه موزیک ِ بلند ِ عربی گذاشتم.

دنبال مسخ ِ کافکا در گوگل گشتم و عکس را از اینجا پیدا کردم.