اول) دیروز، سرصبحانه، حرف کشید به برنامه‌ای که تابستان گذشته برای یادبود زندانیان سیاسی در دانشگاه تورنتو برگزار شد. بخشی از برنامه یک رقص چهارنفره بود،

در بخشی از برنامه ی روز شنبه، یک گروه چهار نفره رقصی را اجرا کردند که برداشت من ازش ترس بود و خطر و نگرانی. پشت ِ سن، روی دیوار، اسامی زنان ِ اعدامی بالا می رفت. مثل تیتراژ یک فیلم. نام، سن، و گاهی «باردار»، اگر اعدامی دو نفر بود … (ادامه)

عزیزی که با هم صبحانه می‌خوردیم داستان همسایه‌ای را گفت که دختر پنج‌ماهه‌ی باردارش به اعدام محکوم‌شده‌بود و اینکه اجازه‌نداده‌بودند دختر تا تولد بچه زنده بماند و مادربزرگی که حالا لباس‌های استفاده‌نشده‌ی نوه‌اش روی دستش مانده بود.

دوم) دیروز عصر، بنا بر علایق شخصی، و کمی هم کاری، کتابی درباره‌ی «سیالیت» مغز می‌خواندم. اینجا سیالیت را به‌عنوان ترجمه‌ی Plasticity استفاده می‌کنم. ایده‌ی کتاب این است که مغز یک شبکه‌ی خودسامان‌ده است که در طول زمان تغییر می‌کند. این ایده دربرابر نظریه‌هایی است که معتقدند مغز ساختار معین و ازپیش‌تعیین‌شده‌ای دارد که حداکثر در چندسال اول زندگی سیال است. این نظریه، درصورت صحت، مثلا به این معنی است که حتی درصورت ایراد صدمه‌ی جدی به مغز، این امکان وجود دارد که فرد بتواند بخش‌های مهمی از فعالیت‌هایش را از سر بگیرد.

بخشی که می‌خواندم درباره‌ی یکی از نظریه‌هایی بود که درباره‌ی کودکان آتیستیک و دلایل افزایش نرخ تولد این کودکان در دهه‌های اخیر وجود دارد. بطور خلاصه، یکی از محققین توانسته بود نشان بدهد که شنیدن نویزسفید، مثلا صدای بزرگ‌راه، فرودگاه، یا حتی فن خنک‌کننده‌ی وسایل الکترونیکی، می‌تواند احتمال رخ‌دادن اتفاقاتی که منجر به آتیستیک‌شدن کودکان می‌شود را افزایش بدهد. حالا مساله امکان بازگشت‌پذیر کردن این فرایند بود.