اینجا: یک دوست کانادایی دارم که از دوست دخترش دو سه سالی کوچکتره. از دوست دختر قبلیش هم هفت هشت سالی کوچک تر بود. یکبار ازش پرسیدم، و با کلی احتیاط که ناراحت نشه، که چرا خوب نمی ری سراغ یه آدم همسن و سال خودت؟ خنده ریزی کرد قبل از توضیح و جمله اش رو اینجوری تموم کرد: “هم ماشین داشت هم خونه”. این دوست من البته به هیچ وجه آدم “بد”ی نیست. مثلا می دونم که می خواست مستقل شه از خونوادش اما حاضر نبود با دوست دخترش همخونه شه. می گفت در اینصورت بعد از ازدواج چی کار کنیم؟ دوست من مصره که باید قبل از چهل سالگی ازدواج کنه “هیچ چی ضایع تر از یه آدم چهل ساله نیست که راه بیافته توی بار دنبال دخترای بیست ساله”.

اونجا: کم نیستند زوجهای ایرانی که می شناسم و شدیدا زندگی به هم ریخته ای دارن. از بیرون که نگاه می کنی شاید چیزی نبینی اما نزدیک تر که می شی معلومه زندگی اتاق خوابی اوضاش خرابه. وقتی رفیق می شی با این آدمها می بینی نمی تونن سفره دلشون را باز کنن و قصه رو طوری برات تعریف کنن که انگار داستان تصادف یه یارو با درخته. همیشه یا موضوع با اشک و آه همراهه یا با فحش و لعنت. اطرافیان من تازه اونهایین که تونستن گذر کنن از “مامانت چرا اینو گفت” یا “عمت چرا به دماغ من گیر داد؟”

اینجا – برداشت من: برای دوست من، که می خوام هری صداش کنم، صکص یه چیزیه مثل هویج. می ری یه فروشگاه پیدا می کنی ازش هویج می خری. اگر یک کم گرونش کرد باز هم می خری چون سخته یاد گرفتن جای هویج توی یک فروشگاه دیگه اما خب قرار نیست جای هویج سیب گندیده بهت بندازند و تو باز سر هفته اونجا پیدات شه. اینجوری که شد با هر زحمتی هست یک فروشگاه دیگه پیدا می کنی. البته واضحه که نمی ری برای یکی زار بزنی که “فروشگاه لعنتی به من خیانت کرد. من همه چیم رو براش فدا کردم اما اون نفهمید.”

اونجا – برداشت من: هنوز خیلی هامون شعرخوندنهای زمان نامزدی/رفاقت رو زیادی جدی می گیریم. خوب حرفی نیست که “دست از طلب ندارم تا کام من برآید” اما ممکنه شب امتحان باشه یا روز بعد از پریود و بانوی مکرمه حالش از قیافه مجنون به هم بخوره. تصور می تونید بکنید “آه ای خیال گمشده ای ماهی گریز” خوندن رو وقتی “آیدا” مریض شده و استفراغ کرده و تو داری وسط بوی گند شونه هاشو می مالی؟ یا مثلا “مرا از تو گریزی نیست” وقتی دستشویی بند اومده و دستت توی حلق توالته.

نکته: هری دست برنمی داره از گفتن اینکه “بخدا خیلی خوشبختی. آزاده هم خوشگله هم دانشجوی دکتری هم آشپزیش حرف نداره” (راست هم میگه همش رو). شروع کرده بود یاد گرفتن فارسی و رفته بود توکار زدن مخ یک دختر ایرانی (این روزها یاد گرفته موقع رفتن میگه “بدرود”).

من چه نتیجه ای می گیرم: خطی هست که “مرا تو بی سببی نیستی” رو به کلنجار رفتن دو تا موجود عرق کرده روی تخت خواب وصل می کنه. آدم موجود پیچیده ایه و نیاز به تمام این خط داره. هری عملا جایی نزدیک سر تخت خوابی داستان نشسته و در نهایت یه چیزیش همیشه کمه. دوستان ایرانی من برعکس نمی تونن این نکته ساده رو بفهمن که لیلی با تمام “فمینیست” بودنش بدش نمیاد گهگاه مردش شونه هاشو محکم بگیره و فنرهای تخت رو به صدا در بیاره. پیدا کردن این نقطه وسط بنظرم اون چیزیه که خیلی هامون هنوز درش لنگ می زنیم.

حرف علمی: کم پیش میاد در یک مساله بهینه سازی مربوط به یک مساله در دنیای واقعی که نقطه بهینه در یک کرانه باشه. در این مواقع کندن فرمون و تخت گاز رفتن کمکی نمی کنه. این یعنی تجربه کردن راه حلهای مختلف و مقایسه شون در یک فرایند نسبتا طولانی، و گاهی همیشگی.

نکته نا شاعرانه: واضح نیست چرا برای فرهاد آسونتره که n سال کوه بکنه تا اینکه با این نکته “ساده” کنار بیاد که روش “محشر”ش برای عشق بازی هنوز با استانداردهای عیال فاصله داره و ایشون به اندازه کافی ارضا نمی شه و به همین دلیله که اخیرا حال شام درست کردن نداره؟