رفته‌ایم تولد، رستورانی در شمال تورنتو. نصف دیگر سالن را یک عروس و داماد و مهمانهایشان گرفته‌اند. دو برادر دوقلو، یکی میکروفن‌به‌دست و یکی پشت ارگ، اول برای صاحب تولد و بعد برای زوج ِ جدید و باز به همین نوبت می‌زنند و می‌خوانند. سوسن خانم، علیشمس، و چیزهای دیگر. تولدی‌ها بیشتر میان‌دار هستند اما اهل عروسی هم گاهی وسط می‌آیند. تا نزدیک نیمه‌شب می‌زنند و مهمانان می‌رقصند. به‌جز نامزد این خانم و دوست‌دختر آن آقا، جمع ایرانی‌ست. نزدیک دوازده برادرها موزیک خداحافظی را می‌زنند. آماده می‌شویم که رخت و لباس‌مان را بپوشیم و برویم خانه. بیرون برف می‌آید. در همین چند ساعت روی ماشین‌ها را یک لایه‌ی ضخیم پوشانده.

مردی بالا می‌رود و میکروفن را دست می‌گیرد؛ «در همین چند ساعتی که ما اینجا خوشی کردیم در ایران هموطنان‌مان زیر باتوم و گاز اشک‌آور بودند». کسی از میان جمع می‌گوید «سرود ای ایران بخوانیم». «ای ایران ای مرز پرگهر»، شروع می‌کنیم. برادر ِ نوازنده سعی می‌کند همراهی کند. نامرتب می‌زند. خارج و با نت اشتباه. برادر ِ خواننده جملات را جا می‌اندازد و کلمات را اشتباه می‌گوید. ما می‌خوانیم. کسی در میز کناری بلند می‌شود و به احترام می‌ایستد. کم‌کم بیشتر جمع بلند می‌شوند. بعد دست می‌زنیم و کت و کلاه می‌کنیم و قبل از اینکه برویم که یخ ِ روی شیشه‌ها را بتراشیم چند عکس دسته‌جمعی می‌گیریم؛ تولدی‌ها، عروسی‌ها، و تولدی‌ها با عروس و داماد. وقتی مرد دم میکروفن رفت و حرف از ایران و باتوم زد، روی لب‌های مردی که چند میز جلوتر نشسته‌بود خواندم که می‌گفت «این‌جا جای این چیزها نیست. این‌جا جای این چیزها نیست».